شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آدم كه نبايد تنها زندگي كند ...

 

 

جايي در اين جاها من به دنيا آمدم، و در اين‌جا هم مُردم. براي تو يك لحظه بيشتر نبود. تو حتي متوجه هم نشدي.

 

صداي مادلين

 

«خورخه لوئيس بورخس» در يكي از سخنراني‌هايش گفته بود كه داستان‌هاي خوب، آن‌هايي هستند كه رنگي از خواب داشته باشند و رؤيا نقشي كليدي در آن‌ها بازي كند. دليلي كه بورخس براي اثبات حرفش آورده بود، اين بود كه رؤياها مكمل واقعيت‌اند، چيزهايي را كه در واقعيت اتفاق مي‌افتند، مي‌گويند و از آينده خبر مي‌دهند، از اتفاق‌هايي كه بعداً مي‌افتند. فيلمنامه «سرگيجه» و فيلمي كه «آلفرد هيچكاك» براساس آن ساخته نيز چنان داستاني است. همه فيلمنامه، به خيالي مي‌ماند كه در ذهن آدمي گذشته باشد و درعين‌حال، اين خيال از هر امر واقعي هراس‌آورتر است. در سرگيجه چند چيز مهم هست كه بايد به آن‌ها توجه كرد، يكي همين خيال و رؤيا است و يكي هم تلقي تازه‌اي است كه از دوست‌داشتن و عشق ارائه مي‌دهد. «اسكاتي» چنان دلباخته «مادلين» شده كه بعد از مرگش، پاك مجنون مي‌شود و اين دلباختگي را علاوه بر خودش، فقط «ميج» مي‌داند و در ديداري كه با پزشك معالج او دارد، مي‌گويد كه مشكل از دلدادگي اسكاتي مي‌آيد و نه از بيماري ترس از ارتفاع. سرگيجه، به‌واقع داستاني است درباره مواجهه با عشق و مرتبه دلدادگي، وگرنه اسكاتي پيش از آن نيز سبب‌ساز مرگي ديگر (مرگ پليسي كه دست به سوي او دراز كرده) نيز بوده است. آن‌چه او را آزار مي‌دهد، حسرتي است كه از نبودن مادلين مي‌كشد. شيوه دل‌بستن او به مادلين روندي است طولاني. اول ماجرا، او پليسي است بازنشسته كه بايد او را تعقيب كند تا سر از كارش درآورد و ببيند هرروز كدام‌ قسمت‌هاي شهر را با سواري سبزش زير پا مي‌گذارد. اما كم‌كم اين تعقيب‌‌ها، اين گريزهاي پياپي به نتيجه مي‌رسند: روزي كه آن‌ها در بيشه درخت‌هاي ابدي هستند، مادلين جمله‌هايي را به زبان مي‌آورد كه هم از دلدادگي او خبر مي‌دهند و داستان آينده هستند. آن تكه حرف‌هاي او كه پيشاني‌نوشت اين يادداشت هم هست، خلاصه او است. همه‌چيز در يك لحظه خلاصه مي‌شود و بعد از آن ديگر اثري ازش نيست.

خوبي سرگيجه در هزار چيز است، يكي هم در اين‌كه داستان عشقي ناتمام را به‌تمام تعريف مي‌كند، از جايي شروع مي‌كند كه هر عشقي احتمالاً آغاز مي‌شود. و در همان مسيري ادامه پيدا مي‌كند كه بايد، و درست درجايي كه نبايد، قطع مي‌شود. اين انفصال از عشق، از جايي ديگر مسيرش را ادامه مي‌دهد، گيرم كه با كمي تاخير و با مصائبي نه‌چندان شيرين. آن‌ جمله مادلين را دوباره به ياد بياوريد تا از راز ماجرا سر درآوريد. اوج شوريدگي و دلدادگي اسكاتي و مادلين كنار آن درخت‌ها است و صداي مادلين گوياي حقيقتي است كه فيلمنامه براي اثبات آن نوشته شده است.

اسكاتي شوريده، پس از مادلين راه به جايي نمي‌برد و بعد از ترك بيمارستان، خيابان‌ها را براي گذراندن تنهايي‌هايش انتخاب مي‌كند و تازه، اين همان اسكاتي است كه قبل از اين‌ها به مادلين گفته بود بعضي‌ها تنهايي را ترجيح مي‌دهد. در همين خيابانگردي‌ها است كه زن‌ها را يكي‌يكي به هيئت مادلين مي‌بيند، اما چه حيف كه همه از دور به او شبيه‌اند. بااين‌همه، ميان آن همه زن با موهايي به رنگ طلا، زني پيدا مي‌شود كه شباهتش با مادلين مثال‌زدني است. جودي بارتُن اول مي‌گويد كه اسكاتي را نمي‌شناسد، اما صبر و طاقتش چندان نمي‌پايد و دعوت به شام او را مي‌پذيرد. و در طول خوردن شام، تلخي دنيا برايش دوچندان مي‌شود‏، حالا ما هم مي‌دانيم كه او مادلين است، مادلين قلابي كه زنده است و اسكاتي هنوز حسرتش را مي‌كشد. حالا خود او هم معناي آن حسرت را مي‌فهمد، هر زني كه مي‌گذرد و گيسواني طلايي دارد، اسكاتي چشم از او برنمي‌دارد، شايد كه مادلين بازگشته باشد.

راهي كه اسكاتي براي تسكين پيدا مي‌كند، غريب‌ترين راه ممكن است: جودي را به هيئت مادلين درمي‌آورد، لباس‌هايي را برايش مي‌خرد كه قبلاً به تن مادلين ديده، كفش‌هايي را انتخاب مي‌كند كه شبيه‌شان در پاي مادلين بوده است، و تازه اين كه چيزي نيست، موهاي او را به همان رنگي درمي‌آورد كه موهاي مادلين بوده است. حسي گنگ، اسكاتي را به سوي جودي راهنمايي كرده و حالا جودي هم ابايي ندارد كه براي خشنودي اسكاتي شوريده دست به هر كاري بزند. بااين‌همه، جودي اشتباهي جبران‌ناپذير مي‌كند، گردن‌بندي را اسكاتي قبلاً در گردن مادلين ديده، از گردنش آويزان مي‌كند و اين آغاز ويراني است.

اين هم يكي ديگر از خوبي‌هاي سرگيجه است كه ما، خواننده فيلمنامه، زودتر از شخصيت اصلي (اسكاتي) مي‌فهميم كه جودي همان مادلين است. (جايي كه او نامه‌اي براي اسكاتي مي‌نويسد تا همه‌چيز را توضيح دهد، اما بعد از نوشتن پشيمان مي‌شود و پاره‌اش مي‌كند) تا پيش از اين، احتمالاً همه حدس‌ها حول اين مي‌گردند كه گره داستان همين مسئله است. اما حالا مسئله اين است كه اگر اسكاتي از اين راز سر درآورد چه مي‌شود.

شايد خصلت اصلي فيلمنامه سرگيجه (و فيلمش) همين كيفيت رؤياگون آن باشد، اسكاتي دوبار جودي را مي‌كشد، يك‌بار آن زماني كه مادلين است در خيالش باعث مرگ او مي‌شود و يك‌بار حالا كه جودي است، در عالم واقعيت دست به اين كار مي‌زند. اما مگر مي‌شود آدم كسي را كه دوست دارد از ميان بردارد و سبب‌ساز مرگش شود؟

***

بعدالتحرير: داستان‌هاي عاشقانه، در تاريخ سينما كم نيستند. نيمي از تاريخ سينما با چنان داستان‌هايي پيش رفته، اما داستان‌هايي از اين دست تعدادشان اندك است. هاله‌اي از رمز و راز، چنان حول سرگيجه پيچيده كه هر صحبتي را درباره‌اش سخت مي‌كند. درباره فيلم و فيلمنامه و آن‌چه در آن مي‌گذرد،‌ مقاله‌ها و كتاب‌ها نوشته‌اند، با اين همه واقعيت اين است كه سرگيجه را نمي‌توان توضيح داد، اين داستان عاشقانه‌اي است كه فقط مي‌توان وصفش كرد. جزئياتش را يكي‌يكي برشمرد و شايد مرتبتشان را توضيح داد. اين‌ها را گفتم كه از شيوه توصيفي اين يادداشت خرده نگيريد، داستان‌هاي خوب را مي‌توان خواند، دوباره‌خواني كرد و درس آموخت. اما درس‌ پس‌دادن، لزوماً كار آساني نيست. مخصوصاً آن زماني كه چنين فيلمنامه‌اي را يكي از شيفتگان واقعي فيلم (پرويز دوائي) ترجمه كرده باشد. همه آن‌ها كه مقاله عظيم «سيري در سرگيجه» را خوانده‌اند، مي‌دانند كه دوايي دلبسته واقعي سرگيجه است. آن مقاله بلند، نه نقد فيلم به معناي متعارف آن است و نه توضيح آن‌چه در فيلم مي‌گذرد، وصف تك‌تك صحنه‌هايي است كه در فيلمنامه و فيلم موجود هستند و مابين‌شان شعرهايي هم مي‌آيد كه اقتضاي چنان نوشته‌اي است. كم پيش مي‌آيد كه فيلمي، داستاني، يا هر اثر هنري ديگري زمينه‌ساز نوشته‌هايي درباره خود شود، و سرگيجه با همه جزئياتش، براي دوايي چنان چيزي است. يادش به‌خير آن كسي كه گفته بود آدم‌ها وقتي از خودشان مي‌نويسند، فاصله‌ها را از ميان برمي‌دارند.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :