شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تكه‌يي از يك نامه، متعلق به همين روزها ...

 

ما العالم الا تناسق توترات... يادت هست آن تابلويي را كه روي آن كتاب جلدسياه ديديم و نمي‌شد فهميد با آن خطوط مبهم و زيبا چي نوشته‌اند؟ آن خط مبهم، جمله‌ي عجيبي بود كه نمي‌دانستيم سال‌هاي بعدمان را پيش‌بيني كرده است. نه از معناي جمله خبر داشتيم و نه از آن شب پيش‌گويي كه بانوي سيه‌پوش در كافه‌يي دنج و كم‌نور، فنجان‌ها را دست گرفت و چرخاند و همه‌ي كلمه‌هايي را كه نبايد، به زبان آورد. آن شب غريب، شب پيش‌گويي، ربطي به آن جمله نداشت.

همان‌وقت‌ها بود كه نسخه‌ي تميزي از قاتلين بالفطره را ديديم و آن تكه‌يي كه لئونارد كوهن مي‌خواند، عين خنجري فرو رفت توي قلب من. انگار كه خنجر را بچرخانند توي قلب تا هيچ رگي بي‌نصيب نماند. و آخر ترانه كه مي‌گفت فقط بگو منتظري، منتظر معجزه‌اي، معجزه‌اي كه اتفاق بيفتد، آخرين ضربه‌ي كاري شد. چندماه قبل بود كه دي‌وي‌دي قاتلين ... دستم رسيد، حسي مبهم مي‌گفت كه تماشاي دوباره‌اش لذتي ندارد. و راست مي‌گفت اين حس، عالم هنوز عالم تناسق توترات بود و به‌يادآوردن، چاره‌ي ملال روزانه نبود...

كاش مي‌شد كنار اين نامه، اين موسيقي‌هاي دل‌نوازي را هم كه درمان من هستند بفرستم. روزهاي من با موسيقي نرم‌تر مي‌گذرند، آرام‌تر و بهتر. و چندتايي موسيقي در اين ميان هست كه عين حوصله‌اند، عين چاره. روز را با اين موسيقي‌ها مي‌شود شب كرد و حسرت نخورد. و كاش مي‌شد يكي از اين‌ها را كه تازه كشف‌اش كرده‌ام ضميمه كنم. يادت هست كه توي پياده‌روهاي شريعتي از عالم رؤيا حرف زده بوديم و اين كه كاش همه‌‌ي كتاب‌ها و فيلم‌ها و آهنگ‌ها ردي از عالم رؤيا با خود داشتند. گاهي هم كه فيلمي مي‌ديديم، يا كتابي مي‌خوانديم و آهنگي گوش مي‌داديم كه ردي از رؤيا را در آن مي‌ديديم، كيف مي‌كرديم و كم مانده بود كه از تير برق برويم بالا و چتري در دست، زير باران آواز بخوانيم. حيف، حيف كه نيستي تا اين قطعه‌ي اول سي‌دي گورتسكي را گوش كني و ببيني عالم رؤيا را چه خوب آفريده است. سي دقيقه‌ي تمام آدم را زير رگبار رؤيا مي‌گيرد و بعد از تمام‌شدن‌اش، گيج و گنگ مي‌ماني. همه‌اش به يك خواب مي‌ماند، خوابي كه انتظارش را نداري، اما وقتي سر مي‌رسد تسليم مي‌شوي. هيچ نمي‌گويي و چشم‌ها را مي‌بندي. عجيب نبود كه وقتي بار اول اين قطعه را گوش دادم، ميل به خواب، ميل به آسودگي و آرام‌شدن غلبه كرد و چشم‌ها را بستم...

عالم، هنوز هم عالم تناسق توترات است...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۳
برچسب‌ها :