شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مردی که باورش کردیم ...

 

... هنوز دو سال مانده بود تا دهه 1970 شروع شود، اما همه‌چیز داشت تغییر می‌کرد و مرد حیرانی که در خیابان‌های پاریس قدم می‌زد، هیچ سر درنمی‌آورد که ریشه این تغییرها کجا بوده است. او همه روزش را به خیابان‌گردی و دیدن دانشجوهایی گذراند که اولین خواسته‌شان کناره‌گیری دوگل بود و درعین‌حال، به سال‌هایی فکر کرد که او و هم‌سن‌هایش برای آمدن دوگل از جان مایه می‌گذاشتند. حتماً پیر شده بود، وگرنه همه‌چیز پیش چشمانش این‌قدر ساده تغییر نمی‌کرد. شب که به خانه برگشت، خودنویسی درآورد و خطاب به یکی از قدیمی‌ترین دوستانش نوشت: «حالا دیگر رومن گاری بودن فایده‌ای ندارد. دنبال راه تازه‌ای می‌گردم». چندسال بعد بود که هویت تازه‌ای را برای خودش ابداع کرد و پشت نام «امیل آژار» پنهان شد. پنهان‌شدن، برای او چیز غریبی نبود. همه عمر را در پس نام‌های مستعار گذرانده بود و حتی آن نامی که دیگران او را به آن می‌شناختند، حقیقت زندگی‌اش نبود. «رومن کاسف»، که درطول سال‌های زندگی‌اش به‌نام «رومن گاری» معروف شد، گفته بود که دوست دارد چیزی دیگر بنویسد، چیزی که به بخش دیگر او تعلق داشته باشد، و درعین‌حال، با نامی دیگر تا کسی نشناسدش. گفته بود که آزادی لازم را برای نوشتن ندارد، و شنیدن این جمله از زبان کسی که مهم‌ترین جایزه‌ها را برده، لابد عجیب است. گاری، آن چیز دیگر را نوشت، آن هم با نامی دیگر. کسی نمی‌داند که او در سال‌ها به چه چیزهایی می‌اندیشیده است، شاید به قول «جویس کرول اوتس» با گذشت سال‌ها، میل به گمنامی در او قوی شده و هوس کرده خودِ گذشته‌اش را محو کند و به خودی تازه‌تر، خودی سربسته و مکتوم، برسد.

رومن گاری، زندگی‌اش را با ادبیات تسلی بخشید. خاطره سال‌های کودکی و فقر و تنهایی را مکتوب کرد و به یادگار گذاشت، و تا آن‌جا که توانست سعی کرد چیزی را پنهان نکند. این سنت نیکو را در سال‌های بعد نیز ادامه داد که نتیجه‌اش داستان‌هایی دیگر شد. و «امیل آژار» تسلی زخمی بود که دوسال مانده به آغاز دهه 1970، روح او را خراش داد. در رمان «سگ سفید» این خراش را می‌توان بی‌پرده‌تر دید، جایی که با درجه‌ها و مدال‌هایش در خیابان‌ها قدم می‌زند و کسی به او محل نمی‌گذارد. آژار، قرار بود مرهمی باشد بر این زخم و تسلی دل شکسته‌ای که بعد از طلاق «جین سیبرگ» شکسته‌تر از سابق بود. لجاجتی شخصی، گاری را واداشته بود تا مبارزه را از سر بگیرد: آژار باید بهترین می‌شد. گاری دست به کار شد و محبوب‌ترین نویسنده جعلی فرانسه را به جایزه گنکور رساند. حالا کار زیادی برای انجام‌دادن نمانده بود. موفقیت پشت هر دری بود، و این به مذاق گاری خوش نمی‌آمد. «همه هستی‌ام از من دریغ شد. کسی دیگر در سراب مخلوق من منزل گرفت. امیل آژار از راه رسید و زندگی سایه‌وارم را تمام کرد. چه سرنوشت پرفراز و فرودی بود، رؤیای من جانم را از من گرفت».

... اما حیف که حتی ادبیات هم نتوانست آن روزی که گاری روبدوشامبر قرمزش را به تن کرد، مایه تسلی‌اش باشد. حیف که او رفتن به سبک «همینگ‌وی» را به ماندن ترجیح داده بود، مخصوصاً حالا که یک‌سالی هم از مرگ سیبرگ می‌گذشت. حیف از آن روزی که او نامه خداحافظی را نوشت... «قضیه ربطی به سیبرگ ندارد». کاش می‌شد باور کرد، ولی این که داستان نبود تا از کنارش رد شویم، واقعیت بود.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۳