شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دلم تنگه واسه فیلمایِ فارسی ...

 

...فیلم‌فارسی از چهچه گلپا جدا نیست، از آسیای مصور، تهران جوان و آبگوشت کله و چاله حوض و خزینه و ابوعطا و بازار مسگرها و شاباجی‌خانم و لنگه گیوه و آن زن خیابانی که دیشب دادش درآمده بود و هوار می‌کشید و یخه می‌درید و فحش می‌داد و سنگ می‌پراند و می‌گریست و آن مردانی که داد او را درآورده بودند و با خنده شوق و شعف، ناظر زجر او بودند، از این‌ها و از خیلی چیزهای دیگر جدا نیست.چه‌طور می‌تواند جدا باشد؟فیلم‌فارسی، فرزند خلف آن زن و این مردان است.

 

پرویز دوایی، ستاره سینما، 20 تیر 1341

 

•عصر جدید

«فیلمفارسی»، در همه این سال‌هایی که از ابداعش می‌گذرد، بیش از آن‌که نشان‌دهنده یک نوع خاص از فیلمسازی، یا نوعی از فیلم‌های دورانی خاص باشد، موضع شخصی کسانی را آشکار می‌کند که بامناسبت یا بی‌مناسبت آن را به کار می‌گیرند.تعریف‌های کلی و غیرمنتقدانه‌ای هم که از این اصطلاح شده، بیش از همه نشان‌دهنده آن است که به‌کارگیرندگانش هم اشراف چندانی بر آن ندارند.درواقع، به‌نظر می‌رسد که این اصطلاح، نوعی دشنام روشنفکرانه است که باید در حکم تبر عمل کند و ریشه نوعی (کدام نوع؟) از سینما و فیلمسازها را بزند و مشکل دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود.«دکتر هوشنگ کاووسی» در یکی از آخرین گفت‌وگوهایش راجع به مقوله فیلمفارسی (فیلمفارسی چیست؟/حسین معززی‌نیا/نشر ساقی) گفته است که «...فیلمفارسی را من در مورد فیلم‌هایی به کار می‌بردم که وقتی می‌بردند پیش پخش‌کننده، می‌پرسید چند دعوای کافه‌ای دارد...آن فیلم‌ها نه فرم داشتند، نه ساختار و نه قصه.اصلاً به همین دلیل به آن‌ها می‌گفتم فیلمفارسی...وقتی مقررات ساختار یک فیلم رعایت نشود، آن فیلم در هر شرایطی یک فیلمفارسی است».حرف‌های دکتر کاووسی، تعبیر او (و نه تعریف او) از فیلم‌هایی است که در سال‌های میانی دهه 1330 ساختن‌شان شروع شد و در سال‌های بعد رواج یافت.اگر با یک نگاه انتقادی به این تعبیرها نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که از دل این تعبیرها نتیجه روشنی به‌دست نمی‌آید.در همان تکه اول حرف‌های دکتر کاووسی، اشاره‌ای هست به دعوای کافه‌ای که قطعاً نمی‌تواند خاص فیلم‌های موسوم به فیلمفارسی باشد و خوب می‌دانیم که در خیلی از فیلم‌های دیگر سینمای ایران که احتمالاً جزو تعبیر دکتر کاووسی قرار نمی‌گیرند هم دعواهای کافه‌ای وجود دارد، منتها این دعواها بسته به نوع داستان و آدم‌هایی که در آن کافه پشت میز نشسته‌اند، شکل متفاوتی دارد.درباره نبود فرم و ساختار و قصه هم حتماً همه می‌دانند که هیچ فیلمی نمی‌تواند فرم و ساختار و قصه نداشته باشد، ممکن است این فرم، فرم بدی باشد، یا ساختاری که فیلمساز در فیلمش گنجانده، ناقص باشد اما به هرحال، وجود دارد و در مورد قصه هم قطعاً همین قضیه صدق می‌کند.همین که مخاطب، همان تماشاگری که آن فیلم‌ها را روی پرده تماشا می‌کرده، می‌توانسته آن چیزی را که دیده برای کسی دیگر تعریف کند، نشانه آن است که قصه‌ای وجود داشته، حالا البته می‌شود درباره قوت و ضعف قصه، و بدیع‌بودن و یا تکراری‌بودنش بحث‌های دیگری کرد.مشکل تعبیرهای دکتر کاووسی و باقی منتقدانی که در سال‌های بعد، به نظریات او اقتدا کردند، از این‌جا ریشه می‌گرفت که «بد بودن» را معادل «نبودن» گرفتند و گفتند اگر فیلمی ساختاری نامناسب و ضعیف دارد، یعنی که اصلاً ساختار ندارد. این تلقی البته، ناشی از نقدهای شفاهی و اظهارنظرهای آنی منتقدانی است که دوست دارند به‌سرعت و با کمترین کلمات ممکن، حرف‌شان را بزنند و از این‌که روحیه پرخاشگرانه‌شان هم آشکار شود، ابایی ندارند.هر آدم منصفی (حتی اگر منتقد سینما نباشد)، با دیدن دو فیلم خوب و بد و مقایسه آن‌ها با هم متوجه نقاط ضعف و قوت‌شان می‌شود، بنابراین میان آن آدم منصف و منتقد سینما باید فرقی باشد، وگرنه چرا او لقبی ویژه را به‌ خودش بخشیده است؟

 

توهم بزرگ

از یک منظر، باعث‌وبانی ابداع اصطلاح فیلمفارسی خود آن کسانی بودند که فیلم می‌ساختند و گمان می‌کردند که دست به کار مهمی زده‌اند و احتمالاً اگر ما هم در آن دوران بودیم، حق را به آن‌ها می‌دادیم.اما حالا، و با گذشت سال‌هایی نسبتاً طولانی، نه تنها حق را نثارشان نمی‌کنیم، بلکه در کلمات و گفتارشان رنگ‌وبوی نادانی و توهمی حقیقتاً بزرگ را می‌یابیم.به این تکه از حرف‌های «سیامک یاسمی» یکی از معروف‌ترین کارگردان‌های فیلمفارسی دقت کنید که تیر 1347 در مجله «فیلم و هنر» چاپ شده بود:«سینمای ایران مدیون من است، اکثر کارگردان‌های فیلم‌های فارسی در حال حاضر دنباله‌رو من هستند...اگر روزی من نباشم، سینمای ایران در جای خود متوقف می‌شود...شکست فیلم‌های هندی را در حال حاضر من پی‌ریزی کرده‌ام، عدم توفیق لازم فیلم‌های خارجی را در بازار ایران درواقع من مسببش هستم...من افتخار می‌کنم که کارگردان فیلم‌های فارسی هستم».

 

قاعده بازی

وقتی از فیلمفارسی حرف می‌زنیم، باید از یک موقعیت زمانی ویژه بگوییم، از یک مقطع تاریخی که نتیجه‌اش فیلم‌هایی بوده که عمدتاً در رده فیلمفارسی می‌گنجند.نمی‌شود از فیلمفارسی حرف زد و در نظر نگرفت که این فیلم‌ها در سال‌هایی ساخته شده‌اند که روند مدرنیزاسیون بر کشور حاکم بوده است، قرار نبوده که چیزها «نو» شوند، قرار بوده که «نوسازی» شوند و این جعلی‌‌سازی و نظام تقلبی را می‌شود از خیلی چیزها، مثلاً انقلاب سفید و اصلاحات آن روزگار، شروع کرد و پیش آمد و دید که در نتیجه چنین زمانه‌ای چه چیزی می‌تواند اصیل باشد، و سینما به عنوان هنری که یکی از نشانه‌های مدرن‌شدن است، در چنان موقعیت جعلی چگونه می‌تواند اصیل بماند.فیلمفارسی عملاً در دورانی رواج پیدا کرد که محدودیت‌های سیاسی به اوج رسیده بودند، و حتی اگر دقیق‌تر به تاریخ نگاه کنیم می‌بینیم که شروع جدی فیلمفارسی در سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد 1332 است، یعنی در همان سال‌هایی که مبارزان سیاسی کنار کشیده‌اند و آرمان‌هایی که قرار بوده نصیب مردم شود، به دست فراموشی سپرده شده است.در چنان فضای ماتم‌زده و تاریکی که سرخوردگی از در و دیوار می‌بارد، راه چاره مردم پناه‌بردن به دنیایی است که در فیلم‌ها می‌توان سراغ گرفت.و از آن‌جایی که واقعیت، تلخی‌اش را به همگان ثابت کرده، سکه آن‌هایی رونق دارد که در فیلم‌هایشان از واقعیت می‌گریزند. این گریز از واقعیت البته ریشه‌ای قدیمی در سنت ایرانی دارد و داستان‌های ایرانی عمدتاً واقعیت‌گریز بوده‌اند، افسانه‌هایی که در آن‌ها بدی همیشه شکست خورده و خوبی پیروز شده است.شاهزاده‌خانم داستان، بالاخره از دست دیو سیاه نجات پیدا می‌کند و کشاورز فقیری که روزگار خوشی را از او دریغ کرده، ناگهان به کوزه‌ای زر می‌رسد و زندگی‌اش به خوبی و خوشی پیش می‌رود.این نوع افسانه‌ای داستان در سینمای ایران هم به کار می‌آید و الگویی می‌شود برای همه کارگردان‌هایی که فیلمفارسی ساخته‌اند.به هرکدام از فیلمفارسی‌ها که نگاه کنید، ردی از این نگاه افسانه‌ای ایرانی به زندگی را می‌بینید، از تصادف‌های بی‌شماری که در فیلمفارسی‌ها اتفاق می‌افتد بگیرید تا عشق‌های سوزناک دختر و پسری که اختلاف طبقاتی دارند و زنی که به‌شدت آسیب‌پذیر است.این، منطق داستان ایرانی است و قبل از این‌ها «امید روحانی» در تحقیق‌های مفصلش راجع به فیلمفارسی، روی این مسئله تاکید کرده بود که سازندگان فیلمفارسی کار غریبی نکرده‌اند و داستان‌هایشان ادامه همان افسانه‌ها است.و تازه، جز حرف‌های روحانی می‌توانید آن تکه یادداشت پرویز دوایی را که در ابتدای این یادداشت آمده دوباره بخوانید و ببینید که از حرف‌های تند دوایی بزرگ در انتقاد به فیلمفارسی، امروز چه برداشتی می‌توان کرد.

 

قاعده و استثنا

پس باید سئوال کرد که مشکل فیلمفارسی چه بوده است که در این سال‌ها کمتر کسی به دفاع از آن برخاسته و چرا هر نظر موافقی درباره آن درجا محکوم می‌شود؟اصلی‌ترین مشکل فیلمفارسی قطعاً چزی جز «پرداخت نامناسب» آن فیلم‌ها نیست، این‌که عمدتاً به‌سرعت و کاملاً سردستی ساخته شده‌اند و چنین چیزی می‌تواند نتیجه مشکلات اقتصادی تهیه‌کننده‌ها و فیلمسازها، یا هزارویک دلیل دیگر باشد.این‌که می‌گوییم پرداخت نامناسب، کمی نیاز به توضیح دارد.فرض کنید که ایده جابه‌جایی شخصیت‌ها که مثلاً در فیلم‌هایی مثل «آقای قرن بیستم» و «گنج قارون» (هردو ساخته‌های سیامک یاسمی) استفاده شده، همان ایده‌ای است که مسعود کیمیایی هم در «رضا موتوری» به‌کار برده، اما چگونه است که آن دو فیلم اول فیلمفارسی هستند و این آخری متعلق به سینمای روشنفکری؟عین همین سئوال را می‌توان درباره «قیصر» و فیلمفارسی‌هایی که داستانی شبیه به آن دارند هم تکرار کرد و دست‌آخر به نتیجه رسید.اجازه بدهید که بازهم از امید روحانی نقل‌قولی بیاورم که گفته بود شاید بهتر باشد که از فیلمفارسی حرف نزنیم و از فیلم خوب و فیلم بد بگوییم.کار این‌طوری ساده‌تر می‌شود و به کسی هم برنمی‌خورد. اما مهم این است که برای یک‌بار هم که شده فیلم‌ها را به چشم فیلم ببینیم و فارغ از همه تعبیرهای شخصی و نه‌چندان روشن به قضاوت بنشینیم.هر فیلم، یا خوب است یا بد و در وهله بعد است که به یک مکتب یا روش وابسته است.جز این، فراموش نکرده‌ایم که فیلمفارسی‌ها سندهای دست‌اولی هستند از یک روزگار سپری‌شده که نشان می‌دهند بزرگترهای ما چه سلیقه‌ای داشته‌اند.هیچ لزومی ندارد که پای حرف‌های آن‌ها بنشینید تا روایت‌شان از سینمای آن سال‌ها را بشنوید، کافی است کتاب‌های‌ تاریخ‌سینما را ورق بزنید و فروش همان فیلمفارسی‌ها را پیدا کنید و درباره آن رقم‌هایی که می‌بینید، فکر کنید.این، واقعیت‌گریزی نیست، عین واقعیت است.

 

پایان

در یک موزیک‌ویدئو، تکه‌هایی از چندین فیلم و از جمله همان فیلم‌هایی که به فیلمفارسی معروفند، کنار هم جمع شده بودند و ترانه‌نویس سعی کرده بود با استفاده از اسامی فیلم‌ها حسی نوستالژیک را پدید آورد.در میان آن فیلم‌ها «قیصر» هم بود، هم نامش می‌آمد و هم تصویرش و تازه ترجیع ترانه این بود که «دلم تنگه واسه فیلمای فارسی، آره، گل گفتی راستی».موقع دیدن این موزیک‌ویدئو داشتم به این فکر می‌کردم که ترانه‌نویس و کارگردان این ویدئو روی چه حسابی قیصر را جزو فیلمفارسی‌ها آورده‌اند.حقیقت این است که نیازی به فکرکردن نبود، حتماً شما هم متوجه شده‌اید، اگر متوجه نشدید هم ایرادی ندارد، دوباره تکه‌هایی از این یادداشت را بخوانید تا بفهمید. به‌قول همان ترانه‌نویس:«آره، گل گفتی راستی!»

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳