شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بر تپه‌های سبز مه‌گرفته...

 

نمی‌توانید آزارم کنید

نه، دیگر نمی‌توانید آزار کنید

کسی را که رؤیایی چون من داشته است.

 

سرخ‌پوستان قبیله اُب‌جاوا

 

«پرویز دوائی» از سینما شروع کرد و به ادبیات رسید، از نوشتن درباره فیلم‌هایی که دوست داشت شروع کرد و بعدها داستان‌هایی نوشت که دیگران دوست داشتند. علاقه‌اش به ادبیات و داستان‌نویسی را می‌شد در نقدهایی که می‌نوشت هم دید. همه آن نقدهایی که در انتهای «سیاه‌ و سپید» چاپ می‌شدند، صاحب چیزی بودند که آن‌ها را از باقی نقدها جدا می‌کرد. آن‌چه دوائی می‌نوشت، لحن داشت. یعنی ویژگی کلامی خاصی داشت، نوشته‌اش را درست مثل یک داستان، از جایی شروع می‌کرد و ادامه می‌داد و جایی دیگر، که نقطه پایانش بود، تمام می‌کرد. بین منتقدهای سینمای آن سال‌ها دونفر داستان‌نویس شدند. اول «شمیم بهار» و دوم پرویز دوائی. شمیم بهار، داستان‌هایش را تقریباً هم‌زمان با نقدهای سینمایی اندکش نوشت. داستان‌هایی هم که چاپ کرد، به‌اندازه آن نقدها اندک بودند و بعد از آن، تا همین‌حالا خبری از داستان‌های دیگر او نیست، از رُمانی که می‌گویند نوشته است، یا مجموعه‌ای دیگر از داستان‌هایی که نوشته و چاپ نکرده است. اما پرویز دوائی چنین نکرد. در میانه دهه 1350 نوشتن درباره سینما را، نقدنوشتن درباره فیلم‌هایی را که دوست داشت، کنار گذاشت و داستان‌نویسی را شروع کرد، درواقع بهتر است بگوییم ادامه داد. این تصمیم، در سال‌هایی گرفته شد که دوائی در اوج بود، نامش تضمین مجله‌ای بود که یادداشت او در آن چاپ می‌شد و تعداد منتقدهای سینمایی هنوز اندک بود و او یکی از پسرعموها بود و قبل از آن در «ستاره سینما» و خیلی‌جاهای دیگر نوشته بود و آن تحلیل بلند ازیادنرفتنی درباره «سرگیجه» را هم چاپ کرده بود. همه‌چیز مساعد بود که دوائی بماند و از سینما بنویسد، اما نماند و رفت. پراگ را به تهران سال‌های کودکی‌اش ترجیح داد و داستان‌نویسی را جایگزین نقدهای سینمایی‌اش کرد.

باورش کمی سخت است، اما می‌شود فهمید که دوائی چرا از این تهران بُرید و به شهری در کشوری غریب (گیرم پیشرفته‌تر) پناه برد. تهران کودکی او، تهرانی که نمونه عینی‌اش را در داستان/زندگی‌نامه «بازگشت یکه‌سوار» می‌شود دید، داشت تغییرشکل می‌داد. همه‌چیز بود، اما با رویه‌ای از تقلب. و این، به مذاق او خوش نمی‌آمد. دوائی تقریباً در بیشتر داستان‌های کوتاهی که از دهه 1350 به بعد نوشت، تهران را پایتخت دنیای ذهنی‌اش قرار داد. تهرانی را که دوست داشت، با همه سینماها و بچه‌ها و اتفاق‌هایش.

حافظه غریب دوائی، که به کمکش می‌تواند فیلم‌های سال‌های کودکی را عیناً به یاد بیاورد، در داستان‌ها هم یاری‌اش کرده است. چیزی که او از سینما آموخته بود، علاوه بر داستان خوب و شیوه‌های داستان‌گویی، دقت در جزئیات بود. سینما یعنی جزئیات، یعنی همه چیزهای ریزی که کنار هم قرار می‌گیرند تا یک کل واحد را بسازند. و دوائی، به‌هرحال یکی از «هیچکاکی‌ها» بود، یکی از آن‌هایی که روی «کلیدها»ی «بدنام» فکر می‌کردند، «فندک» فیلم «بیگانگان در ترن» را می‌شناختند و خوب می‌دانستند «استاد هیچکاک» در کدام صحنه هر فیلم حضور فیزیکی دارد. این جزئیات، تا موقعی که نقد می‌نوشت در آن تحلیل‌ها بود وموقعی که دوائی داستان‌نویس شد، به داستان‌ها منتقلش کرد. در داستان‌هایی که دوائی نوشته، حضور پررنگ جزئیات مایه حیرت است. هیچ‌چیزی الکی و همین‌جوری، نیامده، حتماً حکمتی در کار است.

درعین‌حال، این همه داستان او نیست. آن لحنی که قبل از این اشاره کردیم . گفتیم در نقدهایش موج می‌زد، در داستان‌های او به اوج می‌رسند. کافی است داستان اول مجموعه «سبز پری» را بخوانید تا ببینید ماجرا از چه قرار است، یا مثلاً همین داستان «بر تپه‌های سبز مه‌گرفته...» را که عنوان این یادداشت هم هست و در مجموعه «ایستگاه آبشار» چاپ شده است. محال است بتوانید این داستان را بدون لحنی که در آن هست تصور کنید: «...تا برود و بیاید و خودش را به آن بالا برساند زندگی، مثل ضعف بعد از تب، گیج و با صداهای خفیف‌شده جریان داشت. انگار دست که به دیوارها بزنی مثل دکور تئاتر فرو می‌ریزند، انگار که همه این قضایا هیچ ربطی به آدم نداشت و آدم سایه‌ای بود که تصادفاً در این میان اتفاق افتاده بود...» یا مثلاً داستان/نامه «باوفا» را بخوانید که در همان مجموعه است و با یاد «بهرام ری‌پور»، یار غار کودکی دوائی، نوشته شده است.

هیچ‌چیز هراس‌آور از آن نیست که آدم ببیند خاطره‌های کودکی‌اش یکی‌یکی کمرنگ می‌شوند، محو می‌شوند و از بین می‌روند. کل کودکی، همان جزئیاتی است که در خاطر می‌ماند، جزئیاتی که پیش می‌برد، راه را هموار می‌کند و ادامه‌دادن به کمکش آسان است. اما دریغ از موقعی که این جزئیات از بین بروند. این، پایان کودکی است، شروع انهدامی است که هیچ‌کسی دوستش ندارد. اما مرگ از کسی اجازه نمی‌گیرد، می‌آید و خودش را تحمیل می‌کند. می‌نشیند و خاطره‌ها را ورق می‌زند و روی صفحه آخر می‌نویسد پایان.

«...این عطر و اشتیاق سال‌های رفته را کدام پاداش باید کفایت کند؟ چه‌کسی به ما پس می‌دهد رنگِ نویِ نگاهِ هفده‌ساله ما را که لابه‌لای صفحه‌های شیمی آلی به خاک سپرده شد؟»

چه خوب که سال‌های کودکی هستند، که خاطره‌ها (گیرم دور و محو و گنگ) هستند. چه‌خوب که پرویز دوائی هست و می‌نویسد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۳