شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بگذار تو را تا بلنداها در پی آیم...

 

«دنیا جایِ خوبی است، ارزشِ جنگیدن دارد!»

وقتی «اندرو کوین واکر» چنین جمله‌ای را (جمله‌یِ بی‌نظیری از ارنست همینگ‌وی) به عنوان نقطه‌یِ پایانِ فیلم‌نامه‌اش (هفت) می‌گذارد و نوشته‌یِ خودش را تمام می‌کند، یعنی کلیدِ داستان همین است: جنگیدن. سامرستِ تلخ‌اندیش، میلزِ کم‌طاقت و جان دویِ مرگ‌اندیش را باید با همین کلید شناخت. اندرو کوین واکر، در درخشان‌ترین فیلمنامه‌اش، داستان‌ را طوری تعریف می‌کند که فکر می‌کنیم قاتلی اخلاق‌گرا می‌خواهد وجدانِ خفته‌یِ مردم را بیدار کند. اما این همه‌یِ خواسته‌یِ فیلم‌نامه‌نویس نیست: آن‌چه مهم‌تر است، وظیفه‌یِ سنگینی است که جان دو بر دوشِ دو کارآگاه می‌گذارد. میلز و سامرست، باید احساس‌ها و عقایدِ قاتلِ اخلاق‌گرا را هم کنترل کنند. گناه‌هایِ کبیره، سنگین‌ترینِ گناه‌ها هستند، هولناک‌ترین‌ و البته خطرسازترین‌شان. همه‌یِ همتِ جان دو صَرفِ این می‌شود که مردم متوجه گناه شوند.

«دنیا جایِ خوبی است، ارزشِ جنگیدن دارد!»

 

***

«ناتالی ساروت» رُمانِ «خودت را دوست نداری» را جمله‌ای از «فرانتس کافکا» شروع می‌کند:

ای کاش رُمان تبری باشد برای شکافتنِ دریایِ یخ‌بسته‌یِ درون‌مان. همه‌یِ رُمان، گفت‌وگویی است جدال‌آمیز. شاید جدالی که قرار است به نوعی شناخت راهنمایی‌مان کند. ساروت، استادِ طفره است، استادِ آن‌که دیالوگ‌هایِ به‌نسبت ثقیل‌اش را چنان تیز کند که در حُکمِ تبر ظاهر شوند. رُمان که تمام می‌شود، دریایِ یخ‌بسته جاری است، روان و خروشان.

 

***

«تشبه به مسیح» کتابِ کوچکی است که از سالیانِ دور به ما رسیده است: کتابی بر گرته‌یِ انجیل و سخنانی که مسیح (ع) به حواریون‌اش گفت و آن‌ها گفته‌ها را به نوشته بَدَل کردند تا بمانند. راهبِ سال‌هایِ‌ دور، توماس آکمپیس، کتاب‌اش را این‌گونه آغاز کرده: «چنین می‌گوید سرورمان، آن‌کس که مرا پیرو باشد، در تاریکی گام نخواهد زد.» توماس، قدیسِ عاشق، همه‌یِ کتاب‌اش را بر پایه‌یِ‌‌‌ نقل‌قول می‌نویسد. درطولِ نوشتن، تا می‌تواند شورانگیزی درون‌اش را به رُخ می‌کشد و طعمِ خوشِ ملکوت را با خوانندگان‌اش قسمت می‌کند.

جایی از دفتر سوم، مُرید دست به‌سویِ‌ آسمان برمی‌دارد و چنین می‌خواند:

«پرودگارا، عشق‌ات را در من عمیق‌تر گردان تا در اعماقِ قلبِ خویش دریابم که مرا عشق‌ورزیدن و فناشدن و غرقه‌گشتن در عشقِ تو، چه اندازه شیرین است. بگذار تا عشقِ تو بر من مستولی شود و با شور و اعجازی ورایِ وهم و خیال، مرا از خود اعتلا دهد. بگذار تا آوازِ عشق سر دهم. ای معشوقِ من، بگذار تو را تا بلنداها در پی آیم. بگذار تا روحِ من روزگار به ستایشِ تو سپری کند و از برایِ‌َ‌‌‌ عشق به وجد آید.»

 

***

وقتی که دوست‌ات دارم، شکلِ زمین تغییر می‌کند...

راه‌هایِ جهان رویِ دست‌هایِ من و تو به هم می‌رسند

ترتیبِ افلاک تغییر می‌کند

ماهی‌ها در دریا بسیار می‌شوند

و ماهی در گردشِ خونِ من به سیاحت می‌پردازد

شکلِ من تغییر می‌کند:

می‌شوم درخت... باران...

می‌شوم پرتوی سیاهی در چشمِ زنی اسپانیایی...

...

نزار قبانی

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٤
برچسب‌ها : کتاب‌خوانی ، شعر