شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شنبه روز بدي بود ...

ديشب خواب عجيبي ديدم . همان خوابي كه دو بار ديگر هم ديده بودم . هربار هم درست مثل امروز وقتي از خواب پريدم حوصله ي هيچ كاري نداشتم . چاره ي اين خواب بد صداي ليونارد كوهن بود . خواب تكراري ترانه ي تكراري مي طلبد ، خصوصا اگر آن ترانه اين باشد .
اين بند ترانه را از صبح بارها خوانده ام و تا همين حالا كه آمده ام خانه هنوز روي زبان ام است .


I loved you for a long long time . Iknow this love
is real . it don't matter how it all went wrong . That
don't change the way I feel . And I can believe that
time's gonna heal this wound that I'm speaking of .
...There ain't no cure for love


نرسيده به خانه ، سري زدم به دوست كتاب فروش ام و او هم كه ديد دنيا بر وفق مرادم نيست ، دوباره تشويق ام كرد كه كريستيان بوبن بخوانم . كه حضور ناب را از سر تا ته يك نفس بخوانم . كتاب را برداشت و گفت : ببين چه مي گويد ؟ و خواند :‌ پشت پنجره ايستاده ام و ياد كساني در خيال ام جان مي گيرد كه دل ام براي شان تنگ شده است . با آن ها براي ديدن درخت از پنجره به بيرون خم مي شوم ، ولي وقتي قد راست مي كنم ، باز تنهاي تنها مي مانم.
عجب روزي ست امروز . عجب خواننده يي ست كوهن . عجب نويسنده يي ست بوبن .





  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۱
برچسب‌ها :