شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دنیایِ ما به ایمان نیاز دارد…

 

این که چرا بعضی فیلم‌ها، می‌مانند گوشه‌یِ ذهن آدم و جا خوش می‌کنند، هیچ دلیل و منطقی ندارد. از همان روزی که «دفترچه یادداشت» (ساخته‌ی نیک کاساوتیس، از روی رمانی نوشته‌ی نیکلاس اسپارکس) دیدم، فکرش افتاده به سرم. دفترچه یادداشت، فیلم شاهکاری نیست. فیلمی است جمع‌وجور و بی‌ادعا که همه‌ی سعی‌اش را کرده تا یک عاشقانه‌ی خوب، یک رُمانس واقعی باشد. و البته هست. فیلم‌های جمع‌وجور، فیلم‌هایی که خودشان را با قاب‌های کج‌وکوله و تصویرهای درهم‌وبرهم به آدم تحمیل نمی‌کنند، خیلی وقت‌ها، دیدنی‌تر از آب درمی‌آیند. فیلم کاساوتیس (نیک، پسر جان کاساوتیس فقید است) جزء آن فیلم‌هایی است که بعد از دیدن‌اش حس نمی‌کنیم به شعورمان توهین شده، که کارگردان مخاطب‌اش را ابله فرض کرده و حالا می‌خواهد معلومات‌اش را به رخ بکشد. چیزی که در این فیلم مهم است، این است که آدم‌ها اگر همدیگر را دوست دارند، بهتر است دست‌به‌کار شوند و حرفی بزنند، چون سکوت همیشه چیز خوبی نیست.

 

XXX

 

جماعتی مرد لشکری دست به شمشیر دارند و صورت‌شان (چشم‌هایشان) اصلاً مهربان نیست. سبیل چندتایی، از بناگوش دررفته و انگار منتظرند که کسی حرفی بزند، یا کاری بکند تا شمشیرها را بیرون بکشند. گوشه‌ی سمت راست، مطرب‌ها نشسته‌اند. چنگ می‌زنند و می‌خوانند. در میانه‌ی میدان سه زن هستند. یکی عشوه آمده و گوشه‌ی لباس به دست گرفته است. از آن دوتای دیگر، یکی می در پیاله می‌ریزد و آن‌یکی، رقصان است. شاهی هم آن بالا، وسط تابلو، نشسته و به ما می‌نگرد. این، بارگاه کیخسرو است. تابلویی از عباس بلوکی‌فر که روی جلد کتاب «نقالی و سخنوری در قهوه‌خانه‌ها» چاپ شده است. کتاب کوچک و به‌دردبخوری که به کار همه‌ی آن‌هایی می‌آید که نمی‌دانند (مثل من) که نقالی چیست و سخنوری یعنی چه. نویسنده‌ی کتاب، محمد کرم‌دشتی است که شخصاً نام‌اش را پیش از این، جایی ندیده بودم. اما از آن‌جایی که در مقدمه‌ی کتاب نام دکتر جلیل دوستخواه و دکتر احمد کریمی حکاک آمده، شک من یکی برطرف شده است. و تازه، اصل این کتاب کوچک، سخنرانی محمد کرم‌دشتی بوده در انجمن فردوسی (شمال کالیفرنیا). تا رسیدن به صفحه‌های پایانی‌اش، چیزی نمانده است. اگر بعد از خواندن به نکته‌ای بربخورم، قطعاً، همین‌جا می‌نویسم. تا یادم نرفته این را هم بنویسم که نقالی و سخنوری در قهوه‌خانه‌ها را انتشارات انجمن فردوسی و نشر هنر، در شمال کالیفرنیا چاپ کرده‌اند. قیمت‌اش هم، این‌جور که پشت جلد کتاب نوشته، 12 دلار است.

 

XXX

 

رومن گاری همیشه دوست‌داشتنی است. این قاعده، استثناءبردار نیست. یک کتاب تازه از گاری به بازار آمده که لابد تا حالا زیارت‌اش کرده‌اید: «تولیپ». من این کتاب را قبلاً نخوانده‌ام، هرچند که در فهرست‌نویسی‌اش آمده که قبلاً به اسم «تولیپ، گاندی هارلم» هم چاپ شده است. گاری، خوش‌بختانه در این ایران طرفداران زیادی دارد و همین باعث شده که کلی ترجمه‌ی ریز و درشت از کتاب‌هایش موجود باشد. از مهم‌ترین کتاب‌هایش تا کتاب‌های متوسط‌اش. و خیلی مترجم‌های اسم‌ورسم‌دار هم با نوشته‌هایش دست‌وپنجه نرم کرده‌اند. از سروش حبیبی گرفته تا مهدی غبرائی و لیلی گلستان. تولیپ را کاظم سادات اشکوری ترجمه کرده که قبلاً فقط شاعر بود و مثل این که فعلاً ترجمه را به شعر ترجیح می‌دهد. پشت جلد کتاب، جمله‌ای از مقدمه‌ی گاری آمده که مثل همه‌ی نقل‌قول‌های دیگرش، عالی است: «دنیای ما به ایمان نیاز دارد؛ بشر بدون اعتقاد نمی‌تواند زندگی کند.»

سروش حبیبی، دوتا کتاب از گاری به فارسی ترجمه کرده است. اولی‌اش «خداحافظ گاری کوپر» است و دومی «سگ سفید». اولی را خود حبیبی از اول تا آخر دوباره بازنویسی کرد و ترجمه‌ی تازه‌ای را به انتشارات نیلوفر سپرد که انگار به چاپ چاهارم یا پنجم هم رسیده است. اما حیف از آن کتاب که بین غلط‌های چاپی دارد خفه می‌شود و ناشر محترم اصلاً به روی خودش نمی‌آورد. (آقاجان! تو که داری خرج می‌کنی، اقلاً این کتاب‌ها را بده یکی قبل از چاپ بخواند که این همه غلط نداشته باشند!) دومی سال‌ها است که تجدیدچاپ نشده، فقط یک‌بار چاپ شده، آن هم اوایل دهه‌ی 1350. و عکس پشت‌جلدش هم گاری و همسر دلبندش (جین سیبرگ افسانه‌ای) را نشان می‌دهد. بعد از سال‌ها یک ترجمه‌ی دیگر از این سگ سفید چاپ شد که اباطیل محض بود و حیف پول که بخواهد صرفِ آن شود.

یک چیز دیگر: اگر این‌جا ایران نبود، هیچ‌وقت «زندگی در پیش رو» به اسم رومن گاری چاپ نمی‌شد. گاری این کتاب را به اسم مستعار نوشت و برای این کارش هم دلیل داشت. خوش‌اش آمده بود که فرهنگستان فرانسه و نویسندگان آن محفل را سر کار بگذارد. از پس این کار هم خوب برآمد. چاپ اول این کتاب به فارسی هم (تا جایی که یادم است) به اسم «امیل آژار» بود. (یک نسخه‌ی فرانسه‌ی کتاب را هم دیده‌ام که مالِ همین چند سال قبل است و اسم آژار رویش چاپ شده) اما در چاپ بعد (که قسمت‌هایی از متن هم طبعاً مفقود شده‌اند) نام نویسنده تغییر کرده است. چرا؟ لابد برای نگه‌داشتن بازار و فروش و این حرف‌ها. واقعاً بخت بلندی داریم که این قانون‌های بین‌المللی را قبول نکرده‌ایم، اگر قرار بود به آن‌ها عمل کنیم که نمی‌شد از این‌جور کارها کرد

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٤