شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ناظربودن شكلي از همكاري است…

  

تماشاي «طالع نحس» (قسمت 1 و 2) را به فيلم‌هاي ديگر ترجيح دادم تا دوباره مزه‌ي واقعي يك سينماي ترسناك را بچشم. هر دو فيلم، نمونه‌ي خوب سينمايي هستند كه تماشاگرش را با چيزهايي عظيم نمي‌ترساند. نه هيولايي در كار است و نه غولي از جهاني ديگر زمين را تهديد كرده. هرچه هست، در ميان خود انسان‌ها مي‌گذرد و هيولاي داستان، هرچند هولناك است و بايد از او ترسيد، اما كودكي است خردسال. طفلي است كه مي‌توان در آغوشش گرفت و برايش لالايي خواند. و همه‌ي اهميت طالع نحس، از همين در دسترس‌بودنش مي‌آيد: اين كه بدي، شر، يا هر چيز ديگري كه اسمش هست، در كنار ما است. در خانه‌ي ما بزرگ مي‌شود، قد مي‌كشد و پاي سفره‌ي ما غذا مي‌خورد. و سايه‌ي تهديدش، هميشه بالاي سر ما است. كافي است دست از پا خطا كنيم و بخواهيم جانش را بستانيم، تا هلاك شويم و چند متر زير خاك به زندگي ادامه دهيم. من اين فيلم‌(ها) را بيش‌تر از «جن‌گير» دوست دارم، لابد به اين دليل ساده كه شرارت را زير صورت مهربان و دوست‌داشتني «ديمين» پنهان مي‌كند. اصلاً به همين دليل است كه وقتي «رابرت تورن» (گريگوري پكديمين (هاروي استيونس) را به كليسا مي‌برد تا خنجري را در قلبش، يا گلويش، فرو كند، نگران مي‌شويم. مگر مي‌شود همه‌ي شرارت‌ها زير سر طفل معصومي مثل ديمين باشد؟ خنده‌هاي معصومانه‌اش كافي هستند تا از همه‌ي حرف‌هاي قبلي صرف‌نظر كنيم و بگوييم كه نه، ديمين بچه‌ي شيطان نيست. طالع نحس اگر فيلم خوبي است (كه هست) به‌خاطر هوشمندي ديويد سلستر (فيلمنامه‌نويس) است كه شر مطلق را در يك طفل به نمايش مي‌گذارد. البته، از قسمت دوم به بعد مي‌دانيم كه بدي خودِ او است. اما ظاهر انساني‌اش باز هم ما را فريب مي‌دهد. طالع نحس، داستان خوب و پركششي دارد و پيچيدگي‌هاي داستاني و شخصيتي‌اش، يك كلاس درس كامل است براي فيلمنامه‌نويس‌ها.

 

ééé

 

خيلي وقت پيش (تاريخش را يادم نيست، شرمنده واقعاً!) همين‌جا و توي همين وبلاگ، يادداشتي درباره‌ي «سالو»، فيلم مشهور «پي‌ير پائولو پازوليني» نوشتم و گفتم كه هر دو تجربه‌ي ديدار با فيلم، حالم را بد كردند و ترجيح مي‌دهم كه تا آخر عمر ديگر با اين فيلم‌ روبه‌رو نشوم. و اصولاً فيلمي كه بعد از ديدنش آدم مجبور باشد برود در هواي آزاد نفس بكشد و سرسبزي درخت‌ها و آبي آسمان را ببيند، فيلم خوبي نيست. (البته عين اين‌ها را ننوشته بودم، يك چيزي بود در همين مايه‌ها) حرف‌هايي را هم از قول «رابين وود» هم نوشته بودم. والسلام، نامه تمام. همان وقت صداي خيلي‌ها درآمد كه نوشته‌ام پرت و پلا بوده و حتا اگر وود هم چنين چيزهايي گفته، پرت گفته چون فيلم سالو، فيلم درجه‌يكي است. مطلب وود را تا مدت‌ها پيدا نمي‌كردم، اما هفته‌ي قبل دوباره چشمم خورد به نوشته‌ و ديدم بد نيست كه تكه‌هايي از آن را اين‌جا بياورم. بقيه‌اش را هم خودتان برويد در كتاب «نقد چيست؟ منتقد كيست؟» كه مسعود فراستي چاپش كرده، بخوانيد. مقاله‌ي درخشانِ وود (موضع‌گيري نقادانه و پايان تمدن) را «شهراد تجزيه‌چي» به فارسي ترجمه كرده است:

« سالو خطرناك است، چون ممكن است آدم‌هاي مستعد را بهخودكشي ترغيب كند. مي‌توانم شخصاً اين مورد را گواهي كنم: پس از ديدن فيلم براي بار دوم ـ آن هم در ويدئو، كه مي‌توانستم كنترل مشخصي بر تجربه‌ي تماشاي فيلم داشته باشم ـ سه روز آزگار را در پريشاني و افسردگي شديد گذراندم…) ) سالو براي نزديك به دو ساعت تمام، ما را مجبور به مشاركت در نهايت پليدي‌هاي انشان مي‌كند؛ دست كم به عنوان ناظر. چرا كه به زعم فيلم، ناظربودن شكلي از همكاري است ـ فاصله‌اي كه پازوليني چنان دقيق حفظ مي‌كند (هيچ كجاي فيلم از ما خواسته نمي‌شود كه با شكنجه‌گران، به مفهوم معمول و با بار عاطفي كلمه، همذات‌پنداري كنيم)، اصلاً از بار اين تجربه نمي‌كاهد. خونسردي‌اي كه از ما دعوت مي‌شود با آن منظره را به تماشا بنشينيم، قياس و تقليدي از خونسردي ناظران درون فيلم است، كساني كه ناظر گردانندگان برنامه نيز هستند (...)

 

ééé

 

دارم رمان «شيشه» را مي‌خوانم. دارم تنها رمان «سيلويا پلات» (ترجمه‌ي گلي امامي) را به لطف «سروش صحت» مي‌خوانم و تازه مي‌فهمم آن زندگي درهم و برهمي كه پلات در خاطرات روزانه‌اش مي‌نويسد، چگونه مي‌تواند تجسمي عيني داشته باشد. نگاه شكاك و بدبين پلات، كه هم در خاطراتش هست و هم در شعرهايش، اين‌جا به اوج رسيده است. رمان شيشه، رمانِ خواستن است. چيزي را مي‌خواهي كه نداري، منتها جرأت به‌دست‌آوردنش را هم نداري. در ذهنت همه‌چي را مي‌سازي و پاي واقعيت كه وسط بيايد، مي‌بيني دنيا دست‌هايش را باز كرده و هردو خالي هستند، پوچِ پوچ. تلخي اين شكست، در عمق جان پلات بوده، وقتي كه شيشه را مي‌نوشته است. از بابت اين‌يكي، مطمئنم

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٤
برچسب‌ها :