شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تازه به خودِ قتل رسيده بوديم، مگر نه؟

 

داستان‌هاي كارآگاهي، هرچند در ظاهر شبيه به هم هستند (در همه آن‌ها كارآگاهي هست كه مي‌خواهد رازي را كشف كند) اما تفاوت‌هاي زيادي با هم دارند. زماني، منتقدي فرنگي گفته بود كه داستان‌هاي كارآگاهي به ساختماني مي‌مانند كه نماي بيروني‌اش چندان چشمگير نيست. اما كافي است پا به درون اين ساختمان بگذاريد تا از معماري‌اش حيرت كنيد. داستان‌هاي «دَشيل هَمِت» هم از اين قاعده مستثنا نيست: قبل از اين درباره هَمِت نوشته‌اند كه داستان‌هايش، منحصراً،‌ صحنه به صحنه بسط داده مي‌شوند، موقعيت‌هايي كه در داستان مي‌آفريند، هميشه از بيرون تشريح مي‌شوند، و درست در همان لحظه‌اي كه موقعيت‌ها گسترش پيدا مي‌كنند، چيزي از آن‌چه قبلاً اتفاق افتاده،‌ نصيبِ ما نمي‌شود. هُنرِ هَمِت، اصولاً در اين است محوِ گذشته نمي‌شود و اگر قرار است چيزي از گذشته شخصيت‌ها بفهميم، عقب‌گرد نمي‌كند. يك نكته مهم در داستان‌هاي هَمِت، اين است كه توضيح را رها مي‌كند و رفتارها را نشان مي‌دهد. «تَركه‌مرد» هم طبعاً مثل همه رُمان‌هاي هَمِت (طبعاً آن‌هايي كه خوانده‌ايم)، ويژگي‌هاي منحصربه‌فردي دارد كه احتمالاً از سُنتِ داستان‌نويسي «بِلَك ماسك» مي‌آيد. مثلاً نوع شخصيت‌پردازي كارآگاه‌ِ سابق، «نيك چارلز» كه اصولاً آدمِ باادبي نيست و سعي نمي‌كند خودش را بااخلاق نشان دهد. (داستان‌هاي كارآگاهي انگليسي، عكسِ اين هستند: شرلوك هُلمز و هركول پوآرو دو نمونه واضح و دمِ دست هستند) به‌عكس، مي‌كوشد بي‌پرده حرف بزند تا ديگران هم حرف‌هايشان را نگفته نگذارند. نيك چارلز، قطعاً، يكي از سرخوش‌ترين و مطبوع‌ترين كارآگاه‌هاي تاريخِ ادبيات است. (به‌قولِ مرحوم ميرعلايي در مقدمه خواندني كتاب، آدمي به هيأتِ همفري بوگارت مثلاً) تاريخِ ادبيات، كارآگاه‌هاي غريب كم ندارد (كارآگاهِ شاعر: دالگليش، كارآگاهِ كشيش: پدر براون) اما نيك چارلز، اين غرابت‌ها را از سرِ عمد بروز نمي‌دهد. همه اين‌ها، از روحيه خاصِ او مي‌آيند: او، آدمي است آرام، شوخ‌طبع (گاهي هم بي‌ادب) و زودجوش و البته آن‌قدر تيز و باهوش كه مي‌داند هرچيزي را چگونه بفهمد و رازها را چگونه يكي‌يكي كشف كند. نيك، هيچ عجله‌اي براي كشف رازها ندارد. و تازه، از كنار هيچ‌چيزي هم به آساني نمي‌گذرد. جايي از داستان، «گيلد» (پليس) به اتاق او آمده و ماجرا از سر براي نيك تعريف مي‌كند. وقتي حرف‌ها به دليلي قطع مي‌شود و گيلد مي‌خواهد برود، نيك مي‌نشيند روي صندلي و مي‌گويد: تازه به خودِ قتل رسيده بوديم، مگر نه؟ و همين كافي است كه گيلد از جايش جُم نخورد و بقيه ماجرا را هم تعريف كند. يك خوبي تَركه‌مرد هم اين است كه همه داستان را خودِ نيك تعريف مي‌كند. آدمي كه كم‌كم پا به سن گذاشته و سرد و گرمِ روزگار را چشيده (او سال‌ها كارآگاه بوده) و حالا ترجيح مي‌دهد گوشه‌اي بنشيند و پولي درآورد و نوشيدني‌اش به‌راه باشد و گردشِ ايام را نظاره كند. همين است كه شخصيت‌هاي داستان را هم به كمكِ او مي‌شناسيم. اين تكه داستان را هم بي‌هيچ توضيحي برايتان مي‌آورم: «مي‌مي‌ لبخندش را متوجه دوروتي كرد: بهتر است لباس بپوشي عسلم. عسل كه دهانش پُر از نانِ برشته بود، غرغري كرد كه چرا بايد يك بعدازظهر را در منزل عمه‌آليس هدر دهد، حتي اگر عيد كريسمس باشد.» تَركه‌مرد، بي‌شك، يكي از خوشخوان‌ترين داستان‌هاي كارآگاهي است كه تا حالا به فارسي ترجمه شده و نيمي از اين خوشخواني را مديونِ مرحوم احمد ميرعلايي هستيم كه در ترجمه‌اش كم نگذاشته و خوش‌سليقگي كرده و رُماني براي ما به يادگار گذاشته كه سراسر لطف است. رُماني كه هم به دردِ امروزِ ما مي‌خورد و هم به دردِ روزي كه ما هم مثلِ نيك پا به سن مي‌گذاريم و سعي مي‌كنيم از زندگي لذت ببريم. اما مگر مي‌شود؟ مگر گذشته اين بي‌اعتنايي را تاب مي‌آورد؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸٤
برچسب‌ها :