شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عهدي که به آن وفا خواهم کرد

 

من خوش‌بخت‌ترين مردِ رويِ زمين‌ام، چون رؤياهايم را به‌صورتِ واقعيت درمي‌آورم، و تازه برايِ اين کار پول هم مي‌گيرم! من يک کارگردانِ فيلم هستم.

فرانسوا تروفو

 

خوش‌بخت‌ترين مردِ رويِ زمين، دلداده‌ترينِ آن‌ها هم بود. مُدام دل مي‌بست و شيفته مي‌شد. گاهي دل‌سپرده انساني در خيابان و گاهي شيفته داستاني درباره يک انسان. فرقي نمي‌کرد، چون همه‌چيز در نهايت به انسان‌ها مي‌رسيد. فرقي نمي‌کرد آدمِ اصلي فيلمنامه‌اش (فيلم‌اش) چه‌طور دل بسپُرد، مهم اين بود که مْعجزه اتفاق بيفتد و برقي از گوشه چشمي بجَهَد، همين کفايت مي‌کرد.

«سرگذشت آدل ه.» هم چنين داستاني دارد، حکايتِ عشقي است بي‌سرانجام، يک‌سويه و عاملِ تباهي، که نه تنها راه به‌جايي نمي‌برد و چيزي را نمي‌سازد، که خراب مي‌کند و از ريشه مي‌زند و آن‌چه به جا مي‌گذارد، حسّي از حقارت و بيهودگي است. آدل، دخترِ سرشناس‌ترين نويسنده روزگارِ خود (ويکتور هوگويِ کبير) است، اما مي‌خواهد که زير سايه‌ پدر نباشد و همه تلاش‌اش از يک‌سو صَرفِ رسيدن به يارِ گريخته‌اي است که گذشته را انکار مي‌کند، و از سويي انکارِ نسبت‌اش با مردي که همه فرانسه (و جهان) ستايش‌اش مي‌کنند. مسئله آدل اين نيست که دخترِ هوگو بودن بد است، اين است که سايه پدر زيادي سنگين است و مجالِ هر کاري را مي‌گيرد. (وقتي کتابفروشِ مهربان، کتاب‌هايِ ويکتور هوگو را به آدل مي‌دهد، شاهدِ پريشاني‌اش مي‌شود) ‌کسي چه مي‌داند؛ شايد اگر همان زماني که ستوان پينسن از آدل خواستگاري کرد، ويکتور هوگو پاسخِ مثبت مي‌داد، نه پايِ ستوان به هاليفاکس باز مي‌شد و نه آدل نيازي به گريختن از خانه پيدا مي‌کرد. اما از يک منظرِ ديگر، اين گريختن و دوربودن، برايِ آدل لازم است، چون دليلِ خوبي است برايِ او که يارِ گريزپا را بهتر بشناسد و بعد هم به نتيجه‌اي واضح و قطعي درباره خودش برسد. بله، اصلِ ماجرا همين است که آدل در خلالِ اين سفر به نوعي کشفِ خويش مي‌رسد و اين، هيچ منافاتي با روحيه هنرمندانه‌اش (او عاشق نوشتن و موسيقي است) ندارد. همه آن‌چه از آدل سر مي‌زند، همه آن رفتارهايي که به کارهايِ جنون‌آميز و لحظه‌اي شبيه هستند (مثلاً دروغ‌گفتن به پدر و مادرش راجع به ازدواج) چيزهايي هستند که او دوست دارد اتفاق بيفتند، اما از آن‌جا که هيچ پيماني وجود ندارد، تصميم مي‌گيرد که يک‌تنه بازي را به نفعِ خود تغيير دهد. دست به هرکاري مي‌زند که اعتبار و حيثيتِ ستوان پينسن را خدشه‌دار کند (آگهي که پدرش در روزنامه مي‌دهد، و ديداري که خودش با پدرِ نامزدِ پينسن مي‌کند) ضربه‌هايي هستند که مي‌شود درک‌شان کرد. با اين همه، چيزي که آدل ازَش هراس دارد، شناخته‌شدن است. کسي نبايد بداند که بينِ او و هوگو نسبتي هست، همان نويسنده و شاعري که وقتي دخترِ ديگرش (لئوپولدين) غرق شد، برايش شعرهايي نوشت تا جاودانه‌اش کند. اما سهم آدل چه بود؟ خواهر کوچک‌تر، در سايه خواهرِ غرق‌شده ماند و آن‌قدر کسي حرف‌هايش را نفهميد که مجبور شد به خانه و اهالي‌اش پشت‌پا بزند و به راهي برود که گمان مي‌کرد (حق با او بود؟) صلاح‌اش در آن است.

آدل، در ديارِ غربت زندگي مي‌کند، در همان سرزميني که پينسن هم هست. يارِ بي‌اعتنايي که مي‌گويد گذشته دليلِ امروز نيست، چه رسد به فردا. هم‌صحبتي با آدل را به هيچ‌چيز ترجيح نمي‌دهد و به‌جايِ ماندن و گوش‌دادن،‌ گريختن را بيش‌تر دوست دارد. اين است که آدل، دخترِ تواناترين نويسنده آن روزگار، نوشتن را به گفتن ترجيح مي‌دهد. همه آن سخنان عاشقانه‌اي را که در ذهن دارد، به‌سرعت رويِ کاغذهاي سفيد مي‌نويسد و امان نمي‌دهد که جمله‌ها، حتي، خشک شوند. نتيجه اين که کاغذها،‌ يادداشت‌هايِ روزانه او، نامه‌هايي هستند سرشار از خواستن، سرشار از بغضي گُنگ و خواهشي برايِ دوست‌داشته‌شدن. نامه‌هايِ آدل، بيش از هر چيز، نشان‌دهنده عاشقي هستند ثابت‌قدم که مي‌کوشد تحتِ هيچ شرايطي دست از عشقِ خود نکشد و پايدار بماند. «نامه را براي کسي که از ما دور است، با ما فاصله جسماني دارد، مي‌نويسيم به سودايِ ايجادِ نزديکي.» (بابک احمدي، نامه‌ها، ماهنامه فيلم، شماره 326) قاعده درستي است، با اين همه، آدل هوگو چنين نمي‌کند، نامه را مي‌نويسد، اما برايِ کسي که چندان از او دور نيست، نزديک است و در دسترس و احتمالاً خودِ او هم مي‌داند سودايِ ايجادِ نزديکي چيزي است محال، وگرنه دست به جنون‌آميزترين کارهايِ مُمکن نمي‌زد. کارِ آدل و حکايت‌اش، داستانِ آدمي است که مي‌خواهد عشقي از دست رفته را، هرطور که شده، حتي با چنگ و دندان، نگه دارد. نه به اميد آينده، به اميدِ خيالي آسوده و ذهني سرشار از آرامش. بالاخره، يکي از دو طرف بايد فکر کند که زحمتِ خودش را کشيده و بعد از اين است که مي‌تواند با خيالِ آسوده دنيا را به نظاره بنشيند. اگر جز اين باشد، جنون و حيرتي که بعد از اين نصيبِ آدل مي‌شود، از کجا آمده است؟

سرگذشتِ آدل ه. (داستانِ واقعي زندگي آدل هوگو) يکي از تلخ‌ترين عشق‌نامه‌هاي تاريخِ سينما است، داستاني که حتي تا پايان نيز دوست داريد تغيير کند و همه‌چيز عادي شود، درست مثلِ روزي که آدل و پينسن، نخستين‌بار، همديگر را ديده‌اند. حيف از جواني آدل نبود که چنين آسان هدر شد؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳۸٤
برچسب‌ها :