شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دلِ ما به همین خوش است...

 

تا سال‌ها در نوشته‌های دیگران به جست‌و‌جویش بودیم.  دیگران از مي‌نوشتند و ما حیران از آن چه نوشته‌اند، مي‌خواندیم و افسوس مي‌خوردیم که چرا همه عمر را دیر رسیده‌ایم و از نوشته‌ها و فیلم‌ها و حرف‌هایش سهمي ‌نداشته‌ایم. هر عکسی از فیلم‌های مهجور و کم تماشاگرش، سندی بود بر حقانیت‌اش و هر جمله‌ای که دیگران درباره‌اش مي‌گفتند، نشان از استعداد و نبوغ‌اش داشت. چندسالی گذشت تا نسخه‌ای از «واقعیت‌گرایی فیلم» نصیب ما شد، و این شروع آشنایی بی‌واسطه ما بود با مردی که زندگي‌اش سراسر رمز و راز بود و هیچ کمکی را از دیگران دریغ نمي‌کرد، هرچند بعداً فهمیدیم که دیگران خلاف این با او رفتار كرده‌اند. «فریدون رهنما» را دیر شناختیم، و این چه شناختی است وقتی که نسخه تمیزی از فیلم اش را ندیده ایم (واقعاً که حیف) و از میان نوشته‌هایش، جز اندکی نخوانده ایم. چنین است که چاپ فیلمنامه «سیاوش در تخت جمشید» (یکی از سه فیلم او، ناشر: نشر قطره) مجال خوبی است که تاحدودی با شیوه نگاه او به سینما و البته فرهنگ و سنت‌های ایرانی و روش داستان‌گويي شرقی آشا شویم. فریدون رهنما، سال‌های زیادی از عمرش را در فرنگ گذرانده بود و فرنگ را بیشتر از آن‌هایی مي‌شناخت که در کافه‌های تهران، از پاریس و زندگی غربی حرف مي‌زدند. این ادعای همه آن‌هایی است که او را دیده اند، با او هم‌کلام شده اند و در محضرش آموخته‌اند. رهنما، هم سینما را مي‌شناخت و هم ادبیات را از بَر بود. این را مي‌شود از خلال گفت‌و‌گوها و نوشته‌هایش فهمید. این همه دانایی، در فیلمسازی به کارش آمد و در فیلم‌هایی که ساخت، کوشید، تا به سهم خودش، گوشه ای از آن چه راداستان‌گويي ایرانی (شرقی) مي‌دانست، با دیگران در میان بگذارد. ( در مقدمه کتاب، نامه‌ای از فریدون رهنما خطاب پدرش آمده که مي‌توان این قضیه را عیناً در آن دید، به خصوص آن‌جا که مي‌گوید: مي‌بایست این فیلم ساخته شود، یعنی زاده یک نوع مسئولیتی بود که در خودم احساس مي‌کردم...) نخستین قدم این کوشش، فیلمي‌ شد به نام سیاوش در تخت جمشید که در میانه فیلم‌های فارسی، و پیش از آن که موج نویی در سینمای ما پدید بیاید، «چیز»ی بود غریب و باورنکردنی که ربطی به آن سال‌ها نداشت و حالا که چهل سال بعد درباره‌اش فکر مي‌کنیم، مي‌بینیم که به راحتی مي‌تواند فیلمي‌باشد متعلق به روزگار ما، روزگاری که تغییردادن زمان‌ها و استفاده از منطق تئاتر در سینما، چندان مایه حیرت نمي‌شود. سیاوش در تخت جمشید، دقیقاً با یک چنین دیدگاهی نوشته و ساخته شده است. درست است که درنهایت آن چه مورد قضاوت قرار مي‌گیرد فیلم است، اما بعد از خواندن، یا حتی ورق زدن فیلمنامه، مي‌توان فهمید که رهنما در طول نوشتن با چه مصائبی روبه رو بوده و چه مشکلاتی را از سر گذرانده است. اصلی‌ترین مشکل رهنما این بوده که  شاهنامه فردوسی داستان‌ها را به صورت منظوم روایت کرده و هرچند که مي‌توانسته این نظم را بشکند، اما حسی از وفاداری که اصالت را به شاهنامه مي‌داده، او را واداشته تا در نیمي ‌از فیلمنامه پاره‌هایی از داستان را عیناً به جای دیالوگ بنشاند. جدا از این، نباید فراموش کنیم که او در فیلمنامه (و فیلمش) از دو زمان استفاده کرده، یکی گذشته‌ای دوردست و یکی حال و خیلی چیزها در این بخش حال هست که اکنون به چشم مي‌آید و نشانه آن نبوغی محسوب مي‌شود که قبل از این در یادداشت‌ها راجع به رهنما خوانده‌ایم. مثلاً حضور آن فیلمبردارها و تداخل گفت‌و‌گوهاشان با گفت‌و‌گوی سودابه و فرنگیس و افراسیاب و سیاوش. و تازه، فقط که این نیست: او داستان سیاوش را به گونه خطی روایت نمي‌کند، از اول شروع نمي‌کند تا به آخر برسد. تکه‌های داستان را به هم مي‌ریزد و آن را به‌گونه ای که خودش یافته مي‌نویسد. در تکه ای از یک مصاحبه، رهنما، مي‌گوید که داستان‌ها از هر سینه ای که بگذرند، رنگ و شکل خاص آن سینه را به خود مي‌گیرند و این همان اتفاقی است که در سیاوش در تخت جمشید هم افتاده است. فریدون رهنما، با این فیلمنامه/فیلم، در جست‌و‌جوی روشی نو در سینمای ایران بود، اما حیف که آن سال‌ها، سال‌های خوبی نبودند و هر حرکتی مورد انتقاد قرار مي‌گرفت. میراث رهنما، اکنون در اختیار همه آن‌هایی است که به روش‌های « نو» را مي‌پسندند. جایی در اوایل فیلمنامه، سوابه مي‌گوید «ما هم که همه‌اش دلمون رو به همین خوش کردیم» انگار که از زبان ما حرف مي‌زند. دلِ ما هم به چاپ چنین فیلمنامه ای خوش است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٤
برچسب‌ها :