شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مردي كه مي‌خواست داناي كُل باشد…

 

يك: « عزيز، اين‌ها كه گفتي در روزنامه‌ها با نام‌هاي تازه و نوكر خود روزنامه و روزنامه هم دست‌به‌عصا، يك زبان ديگر را نمي‌داند. بماند كه قطعاً زبان فارسي را نمي‌داند. نه سازي را تا‌به‌حال به دست گرفته، فيدل كاسترو را نمي‌شناسد، به عكس چه‌گوارا روي سينه و تي‌شرت خودش مي‌گويد: داريوش. عشق را نمي‌شناسد، لبخند و حيا را نمي‌داند. كيف گنده را روي دوشش مهيا كرده. مو را پشت سرش بسته و سيگار، آن هم بيرون از خانه و در اتاقش، كشيدن و فكركردن تا رؤياهاي دختران. شعر نمي‌خواند، نام شاملو را شنيده است و فروغ، همين. از موسيقي امينم بيش‌تر (پيش‌تر؟!) نمي‌رود، يك آبجو كه خورد دلي عاشق فيلم‌فارسي است. ودكا كه شد به پورنو مي‌رسد. شب‌ها با دوستان و دختري كه قرار عشق دارد تا ويسكونتي و شب آنتونيوني مي‌رود تا تارانتينو. سينماي ويدئو و كرايه‌اي»

دو: اين جمله‌هاي بالا، عيناً، به يكي از مشهورترين كارگردان‌هاي سينماي ايران تعلق دارند كه در نامه‌اي به منتقد هم‌نسلش نوشته و در يك كتاب تازه به چاپ رسيده. كارگرداني كه حالا سني ازش گذشته و نمي‌دانم چرا هرچه سال‌ها گذشته‌اند و گرد پيري بيش‌تر روي موها و ريش و سبيلش نشسته، خام‌تر شده است. قديم‌ها مي‌گفتند پيرها داناترين آدم‌ها هستند، اما آقاي عزيز، در اين سال‌ها، هميشه مايه شرمساري بوده است، مايه سرافكندگي آن‌ها كه سال‌هايي دور، خودش را و فيلم‌هايش را دوست داشته‌اند. آقاي عزيز، آقايي كه همه‌چيز را مي‌شناسد و مي‌داند آن مرد ريش‌وسبيل‌دار چه‌گوارا است، داناي كُل است. آگاه است به همه‌چيز و اگر نبود، سينما نبود و ادبيات نبود و هيچ نبود. در اين سال‌ها هر يادداشت آقاي عزيز، توهين مستقيمي است به نسلي كه بعد از او آمده‌اند، نسلي كه حالا قد كشيده‌اند و همين قد‌كشيدن است كه او را خشمگين كرده؛ اين كه حالا قد كوتاهش، پشت خميده‌اش و صداي گرفته‌اي كه نتيجه انس و الفت قديمي‌اش با دود است، بيش‌تر به چشم مي‌آيد. اما آقاي عزيز، آقاي لباس‌هاي هميشه مارك‌دار و فرنگي، وقتي هوس فيلمسازي مي‌كند، دستش را پيش جوان‌ترها دراز مي‌كند تا در فيلمش بازي كنند. و خوب كه نگاه كنيم مي‌بينيم فيلم‌هاي اين سال‌هايش درباره جوان‌ها، نشان مي‌دهند كه او حتا در خيابان‌ها درست به كسي نگاه نمي‌كند. (دوست طنزنويسي نوشته بود او نسل جديد را مي‌شناسد و مي‌داند آن‌ها ژل به موهايشان مي‌مالَند!) طوري به همه نگاه مي‌كند كه خودش باور كند داناي كل است؛ همين‌طور آن معدود آدم‌هايي كه اين سال‌ها دور و برش جمع شده‌اند و مدام مجيز گفته‌اند و تعريف كرده‌اند و آقاي عزيز را هُل داده‌اند در سرازيري. يعني خودشان مي‌دانند چه كرده‌اند؟ هان؟ لابُد فكر كرده‌اند آدم در سرازيري سريع‌تر مي‌دود! به اين فكر مي‌كنم كه زماني دور و بري‌هاي آقاي عزيز، آقاي خوش‌پوش، آقاي كلاسيك، آدم‌هاي باسواد و باكلاس و درجه‌يكي بودند و كمك مي‌كردند كه او پيش برود و داشت پيش مي‌رفت كه آدم‌هاي ديگري رسيدند و كاري كردند كه حتا درجا هم نزد، ماند و در باتلاق خودساخته‌اش فرو رفت، بي‌آن‌كه متوجه باشد.

سه: نه، حق با شما نيست آقاي عزيز! شما داناي كُل نيستيد. هيچ‌وقت هم نبوده‌ايد، زماني خوش درخشيديد، ولي دولت مستعجل بوديد. اگر داناي كُل بوديد،‌ اين‌قدر حقير نمي‌شديد كه بخواهيد با انكار نسلي كه بعد از شما رشد كرده، بزرگي‌تان را نشان دهيد. مي‌توانستيد مثل گروچو ماركس (نابغه‌اي كه يك هزارم ادعاي شما را نداشت) دولا دولا راه برويد و ادعا كنيد كه كمرتان درد مي‌كند، اما با عصا به دست گرفتن و كلاه شاپو به سر گذاشتن، كسي بزرگ نمي‌شود. اين‌طوري، با اين لباس‌ها و اطوارها و اداها و حرف‌هاي مثلاً گُنده‌زدن، كسي بزرگ نمي‌شود. بيست سال پيش اگر بازنشسته مي‌شديد، دست‌كم احترام خودتان را حفظ مي‌كرديد و بعد از فيلم‌هاي (مثلاً) خوبي كه ساخته بوديد، مُهملاتي را روي پرده نمي‌فرستاديد كه مايه خنده باشد. نه آقاي عزيز! داناي كُل كه سهل است، شما سوم شخص مفرد هم نيستيد.

چهار: نه، قبول نمي‌كنم اين چيزهايي را كه در نامه‌تان نوشته‌ايد. خميدگي قد شما، گرفتگي صدايتان، روشدن دستتان پيش عام و خاص و بد بودن فيلم‌هايي كه مي‌سازيد و مغشوش‌بودن نوشته‌هايي كه مي‌نويسيد، ربطي به ما ندارد. ربطي به كسي جز شما ندارد. هنوز هم دير نشده، كار عجيبي هم كه قرار نيست بكنيد. فقط سكوت كنيد، حرف نزنيد. شاملو را دوست داريد؟ لابد آن نوارش را هم شنيده‌ايد كه شعرهاي مارگوت بيكل است؟ سكوت سرشار از ناگفته‌ها است. اگر نشنيده‌ايد هم نوارش را بخريد و در آن سواري‌تان گوش كنيد. به درد خلوت و تنهايي مي‌خورد. شما كه اهلش هستيد؛ نه؟ گوش كنيد و سكوت كنيد، ما هم به خودمان تلقين مي‌كنيم كه سكوت شما سرشار از كلمات نگفته است. ايرادي ندارد، با وجدان‌مان كنار مي‌آييم. تا دير نشده دست به كار شويد، غفلت موجب پشيماني است. شما هم شنيده‌ايد اين ضرب‌المثل را؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳۸٤
برچسب‌ها :