شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تخيّلِ فرهيخته: بخش يكم

 

از شايعه‌ها شروع کنيم: «استنلي کوبريک» آدمي منزوي بوده، آدمي که تنهايي را به بودنِ در جمع ترجيح مي‌داده است. دوست‌هايِ زيادي نداشته، درواقع هيچ دوستي نداشته و در طولِ سال‌ها چُنان زندگي‌اش را از دسترسِ آن‌ها دور نگه داشته بوده که يک‌روز، بالاخره، رابطه‌ها به هم خورده و دوست‌هاي سابق فهميده‌اند بايد پايشان را از زندگي او بيرون بکشند. در هر مجلسي که بوده، اگر که حوصله مي‌کرده و مي‌رفته، هيچ نمي‌گفته. در سکوتِ محض به ديگران خيره مي‌شده و ترجيح مي‌داده با انواعِ خوراکي‌ها (عاشقِ ساندويچ بوده) سرگرم شود. اگر در ميانه مجلس، کسي پُرسشي درباره فيلم‌هايش مي‌پرسيده، اخم مي‌کرده و مي‌گفته که مجلسِ مهماني جايِ اين جور حرف‌ها نيست. جوابِ تلفن‌ها را نمي‌داده، حتي جوابِ تهيه‌کننده‌هايِ سينمايي را، چه رسد به مصاحبه‌گرها و خبرنگارها. کم‌تر در خيابان‌ها ظاهر مي‌شده و ماندن در خانه را به قدم‌زدن در پارک‌ها ترجيح مي‌داده است. همه اين‌ها، حرف‌هايي است که درباره کوبريک زده‌اند، آن هم در سال‌هايي که زنده بود و احتمالاً همه آن‌ها را مي‌شنيد و از شنيدن‌شان لذت مي‌برد. کوبريک، دوست داشت که زندگي‌اش را در پرده‌اي از ابهام بپوشاند. دوست نداشت همه از رازهايِ زندگي‌اش خبر داشته باشند، از تفريحات و سرگرمي‌هايش، يا حتي از رستوران‌هايي که غذاهايِ موردِ علاقه او را مي‌پختند، آن هم با سفارشِ قبلي. اما زماني که کوبريک مُرد (7 مارس 1999) رازها يکي‌يکي آشکار شدند، دوستان و رُفقايي که هفته‌اي، يا ماهي‌ يک‌بار، با او بودند و مَحرم‌اش به حساب مي‌آمدند، ديده‌ها را نوشتند و مکتوب کردند و مدّعي شدند که هيچ نفعِ شخصي در کار نبوده است: آن‌ها دل‌شان مي‌خواسته که حقيقت را آشکار کنند و آن چهره بداخم و درهمي را که پيش از اين تصوير شده، پاک کنند.

«مايکل هِر» که يکي از همين رُفقا بود و درعين‌حال، فيلمنامه «غلاف تمام فلزي» را نوشته بود، يک‌سالي بعد از مرگِ کوبريک، کتاب کوچکي (96 صفحه) نوشت و توضيح داد که کوبريک هم مثل هر آدمِ ديگري، صاحبِ زندگي خصوصي بوده است. با جمعي (هرچند اندک) نشست و برخاست داشته و مهماني‌هايي مي‌داده (هرچند محدود) و طبعِ طنازي داشته و حتي جوک هم مي‌گفته. يک نکته مهمِ ديگر که هِر در کتاب‌اش به آن اشاره کرد اين بود که کوبريک، همه گزارش‌گرها و مصاحبه‌گرها را به يک چشم نمي‌ديد، مي‌گفت که مصاحبه‌گرِ خوب کسي است که تدبير داشته باشد و مهم‌تر از آن، ديوانه کارش باشد. (کتابِ کوچک کوبريک، توسط انتشارات پيکادور در انگلستان منتشر شده) دوستانِ ديگري هم بودند که دست به کار شدند، حقايق را تا جايي که مي‌دانستند و لازم بود، نوشتند و تهمت‌ها را پاسخ دادند. نامه‌هايي را که به او نوشته بودند، در کنارِ پاسخ‌هايِ او منتشر کردند و همه آن‌چه را که از بحث‌هايِ شفاهي با کوبريک در ياد داشتند، نوشتند و عمومي کردند. بعد از کوبريک، چيزي به نامِ زندگي خصوصي وجود نداشت.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٤
برچسب‌ها :