شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در کمال ناامیدی ...

 

سفرنامه‌های جشنواره‌های خارجی را که می‌خوانم، سفرنامه‌ی آدم‌هایی که آرام و آسوده در جشنواره‌هایی که فقط عکس‌شان را دیده‌ام شرکت می‌کنند، حسودی‌ام می‌شود. (چرا نگویم؟ چرا دروغ بگویم؟) به همه‌‌ی آن‌هایی که می‌توانند پا به سینماهایی غیر از سینماهای این‌جا (سینماهای درب‌وداغان این‌جا) بگذارند و جشنواره‌هایی غیر از فجر (تنها چیزی که داریم) را ببینند. جشنواره‌هایی که واقعاً جشنواره‌ هستند. برنامه‌ریزی دارند. مدیریت دارند و نظم و انضباط در آن‌ها حرف اول و آخر را می‌زند. اما حیف نیست که ما سهمی از این نظم و ترتیب نداریم؟ جشنواره‌ی ما، سن و سالی دارد، کم‌کم باید ورقه‌ی لیسانسش را بگیرد. اما حیف که راه‌رفتن را بلد نیست، حیف که موقع حرف‌زدن زبانش می‌گیرد، حیف که رفتارهایش شبیه بچه‌های دوساله است.

نه این که دلم نخواهد، نه، ولی می‌ترسم در سینمای جشنواره فیلم ببینم، می‌ترسم به شعورم توهین شود. یاد آن روز ظهر می‌افتم که قرار بود فیلم «تاجر ونیزی» (اقتباس درخشان مایکل رادفورد از نمایش‌نامه‌ی شکسپیر، با بازی اَل پاچینو) را ببینم و موقعی که رسیدم، دیدم هنوز آن ورقه‌ای که اسم فیلم را رویش نوشته‌اند به دیوار است. داخل سالن که شدم، سالن هنوز روشن بود و یک رُبع بعد که چراغ‌ها را خاموش کردند، به‌جای اسم رادفورد، اسم فولکر شلوندورف روی پرده نوشته شد و تازه فهمیدم دارند «روز نهم» را نشان می‌دهند و خبری از تاجر ونیزی نیست. فیلم را دیدم و خون دل خوردم و عصر همان روز بود که فهمیدم باید خدا را شکر کنم، چون از تاجر ونیزی فقط هفتاد و چند دقیقه را نشان داده‌اند. فیلمی که را نمی‌شود نشان داد، انتخاب نکنیم. ایرادی دارد؟

یاد آن روزی افتاده‌ام که «من، ترانه، پانزده سال دارم» را در سینمایِ مطبوعات نمایش دادند و به‌جای پرده اول، یکی از پرده‌های میانی را نشان دادند. فکر کنید: فیلم (بدون عنوان‌بندی) از جایی شروع شد که ترانه روبه‌رویِ پدرش (که در زندان بود) ایستاده بود و می‌گفت من حامله‌ام. درست است که نمایش را قطع کردند و این‌بار فیلم را از سر نشان دادند، اما لذتش را از ما گرفتند. واقعاً حق داشتند؟

خیلی فیلم‌ها بود که دلم می‌خواست در جشنواره ببینم، مثلاً «ارباب حلقه‌ها: بازگشت پادشاه»، یا «خاطرات موتورسیکلت»، یا «خانه‌ی خنجرهای پرنده». و اصلاً معنی این جمله را نمی‌فهمم که می‌گویند فیلم نرسید. کجا نرسید؟ مگر فیلم ایرانی است که تا دقیقه‌ی آخر مشغول تدوینش باشند؟ یا فیلمبرداری یک سکانسش مانده باشد؟ فیلمِ حاضر و آماده که این حرف‌ها را ندارد، دارد؟

در یادداشتی که برای کتاب سال مجله‌ی فیلم (ویژه‌ی جشنواره‌ها) نوشتم، به این اشاره کردم که خاطره‌های ما از جشنواره نیستند، از آدم‌هایی هستند که ایام جشنواره دیده‌ایم، آدم‌هایی که بقیه‌ی سال هم آن‌ها را می‌بینیم. دوستشان داریم و از حرف‌زدن با آن‌ها لذت می‌بریم. و حالا هم فکر می‌کنم حرف بی‌ربطی نزده‌ام. ما را چه به جشنواره؟ اصلاً حیف این خاطره‌ها که از جشنواره می‌آیند

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٤