شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دنیا به مفت نمی‌ارزد...

 

روکو قدیسه، اما مگه یه آدمِ دست‌تنها توی این دنیا چی کار می‌تونه بکنه؟ اون حتی نمی‌تونه از خودش دفاع بکنه روکو همیشه می‌بخشه، هرچند آدم همیشه نباید ببخشه.

چیرو به لوکا

 

نوشتن درباره «روکو و برادرانش» کار آسانی نیست. اصولاً نوشتن درباره هر اثر هنری که رنگی از انسانیت دارد و این انسانیت را به زیباترین شکل ممکن به نمایش می‌گذرد سخت است. روکو و برادرانش، فیلم پیچیده‌ای نیست. داستان ساده‌ای است درباره انسان‌بودن. این که بعضی آدم‌ها این ویژگی مهم را به کناری می‌نهند و رو به شقاوت می‌آورند. همه فیلم، به یک معنا، درباره این است که آدم‌ها اگر بخواهند می‌توانند فرشته بمانند و کسی حریفشان نیست. فیلمِ درخشانِ «لوکینو ویسکونتی» (روکو و برادرانش یک شاهکار بی‌بدیل است) از جایی شروع می‌شود که خانواده پاروندی به شهر می‌آیند تا زندگی تازه‌ای را شروع کنند. همه‌چیز شهر، در ابتدای ورود، برای آن‌ها تازه است. اما هرچه زمان می‌گذرد، شهر بیش از پیش روی آن‌ها اثر می‌گذارد. اثرِ شهر را در یکی از همان صحنه‌های اولیه می‌توان دید،‌ جایی که «وینچنزو» ناگهان «نادیا» را به خانه دعوت می‌کند و این درحالی است که باقی خانواده کمی حیرت کرده‌اند، اما هیچ‌کدام چیزی بروز نمی‌دهند. خانواده پاروندی یک نکته را درست فهمیده‌اند: برای ماندن در شهر، باید به قواعد شهرنشینی تن داد. اما شهرنشینی که یک قاعده و قانون به‌خصوص نیست، هزار نکته در این یک کلمه هست که هرکسی از ظن خود آن‌ را می‌یابد و تصمیم به اجرایش می‌گیرد. برادران پاروندی هم از این قاده مستثنا نیستند. یکی مثل «سیمونه» راه را کج می‌رود و هر قدمی که برمی‌دارد بیش‌تر به سقوطش می‌انجامد و یکی مثل «روکو» تا پایان همان فرشته‌ای می‌ماند که هست. البته روکو در بین برادرهایش واقعاً استثنا است. آن مجسمه «سن روکو» که مادرش در خانه نگه می‌دارد، خودِ او است، خودِ مظلوم و سربه‌زیرش که ترجیح می‌دهد زبان به کام بگیرد و دم نزند. روکو نمونه آدم‌هایی است که همیشه دیگران را بر خود ترجیح می‌دهد و آن‌قدر خوب و درست‌رفتار است که نمی‌خواهد به کسی آزاری برساند. همه بلاها اگر با هم به سر روکو فرود بیایند و اگر او را از طبیعی‌ترین حقوقش (مثل دل‌سپردن) محروم کنند و تا حد مرگ کتکش بزنند، فقط سکوت می‌کند و هیچ نمی‌گوید. درست بعد از این است که روکو تغییر می‌کند، آدم بدی نمی‌شود، اما دیگر آن آدم سابق هم نیست. همان سکوت‌ها و سربه‌زیری‌ها را دارد، اما چشم‌هایش، حالت خندیدنش و نوع نگاهش به زندگی تغییر کرده است. به‌جای حرف‌زدن، به‌جای انتقام‌های شفاهی و بی‌مورد، روکو رشته‌ای را ادامه می‌دهد که چندان ربطی به ظاهر او ندارد. روکو، جوانی است خوش‌صورت و آرام. نه اندامی غول‌آسا دارد و نه رفتارش به قهرمان‌های مشت‌زنی می‌خورد. بیش‌تر شبیه فرشته‌ای است که به زمین آمده تا جور آدم‌های دیگر را بکشد و گناه آن‌ها را به نام خود ثبت کند. به‌رغم این ظاهر، روکو قهرمان مشت‌زنی می‌شود و این قهرمانی خواستِ خودِ او است. او می‌خواهد چنان ورزشی خودش را آرام کند. در خیال او نمی‌گنجد که آن مشت‌های کذایی (و البته سنگین) را روی چانه برادرش (سیمونه) فرود بیاورد، هرچند برادرش چنان کاری کرده باشد. روکو درعین‌حال، این ضربه‌ها را از سر عمد به صورت باقی مشت‌زن‌ها نمی‌زند. مشت‌زنی برای او راهی است تا خودش را بهتر بشناسد و ببیند کدام قدم را در کدام راه، اشتباه برداشته است. جز این، حسی ناشناخته هم در او به اوج رسیده است. جایی از فیلم، موقعی که روکو حریفش را با ضربه فنی، شکست می‌دهد، به برادرش چیرو می‌گوید: «بُردِ راحتی بود، اما اونی که باهاش روبه‌رو شدم، حریف نبود، کسی بود که انگار همه نفرتم رو به جوش می‌آورد. نفرتی که بدون این که بشناسمش، توی وجودم تلنبار شده بود. این غم‌انگیزه چیرو، نمی‌دونی چه‌قدر غم‌انگیزه.» روکو این حرف‌ها را در حالی به زبان می‌آورد که باقی برادرها (البته جز لوکا که کوچک‌تر از بقیه است) سرگرم کار خود هستند، بی‌آن‌که اعتنایی به قضایا داشته باشند. حتی چیرو که علیه سیمونه حرف می‌زند و مخفی‌گاه او را هم به پلیس لو می‌دهد، به فکر خودش است. این فقط روکو است که مدام دیگران را به یاد می‌آورد و برای آن‌ها دل می‌سوزاند که نکند از دستش عصبانی باشند. روکو همیشه خودش را مقصر واقعی می‌داند و این، قطعاً، از خوبی او می‌آید. کمی بعد از آن که سیمونه او و نادیا را به باد کتک می‌گیرد، آن‌ها روی نیمکتی نزدیک کلیسا نشسته‌اند و حرف می‌زنند. نادیا می‌خواهد که پیوندشان ادامه داشته باشد، بی‌آن‌که کاری به سیمونه داشته باشند. اما روکو چیزی جز این می‌گوید و همین باعث می‌شود که نادیا تصمیم به خودکشی بگیرد و خودش را از برج کلیسا پرت کند پایین. اما مسأله این است که نمی‌تواند، «ترکیبی از ترس و بیزاری» او را از خودکشی منصرف می‌کند. روکو به او پیشنهاد می‌کند که برگردد پیش سیمونه. «ما هردو مقصریم، من بیش‌تر از تو. تو باید برگردی پیش سیمونه. اون بِهِت احتیاج داره. تو همه‌چیزشی.» جمله‌ای که نادیا در پاسخ می‌گوید این است: «اگه تو این‌جور می‌خوای باشه. اما آخرش یه روز حسرتش رو می‌خوری که اون‌وقت دیگه خیلی دیره!» روزی که نادیا از آن می‌گوید، همان روزی است که سیمونه دربه‌در و پریشان، چاقو را در تن نادیا فرو می‌کند و زندگی را از او دریغ می‌کند. (این قتل، همزمان است با یکی از مبارزه‌های روکو) بعد هم به خانه می‌آید تا خبر را به روکو بدهد. گریه روکو در این صحنه، بی‌پناهی انسان معصومی است که تکیه‌گاه زندگی‌اش را از دست می‌دهد. زندگی بدون نادیا چه ارزشی دارد؟

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤