شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اتفاق خودش نمی‌افتد...

 

آن‌چه در «زندگی خصوصی» (نوشته حمید امجد، نشرِ نیلا، ۱۳۸۴) بیش از همه به چشم می‌آید، این است که می‌شود فیلمنامه نوشت (فیلمنامه‌ای خوب) و تعدد مکان نداشت. درواقع، می‌شود همه شخصیت‌ها را در دو سه مکان به‌خصوص جمع کرد (یک صندلی روبه‌روی پرده سینما) و به ترتیب، ماجراها را از زبان‌شان شنید. از همین‌جا است که می‌شود با زندگی خصوصی، به‌عنوانِ فیلمنامه‌ای شخصیت‌محور طرف شد. ما در ابتدا، چیز زیادی درباره «غلامرضا کاشف» نمی‌دانیم‎؛ حتی فکر می‌کنیم که او واقعاَ خودش را غرق کرده و حالا که دستیارش (باربد یاورپور) می‌خواهد فیلمی درباره‌اش بسازد، فرصت خوبی است که درباره‌اش بیشتر بدانیم و بفهمیم که اصلاَ کی بوده و چه کارهایی می‌کرده است. اما از این‌جا به بعد، با متناقض‌ترین حرف‌هایی که فکرش را می‌کنید، طرف می‌شویم. آن‌چه از خلالِ حرف‌های آدم‌ها (همه‌جور آدم، حتی آن‌هایی که کاشف در طول عمرش حتی یک‌بار هم ملاقاتشان نکرده) درباره کاشف می‌شنویم، نشان می‌دهد که با یک شیاد/نابغه طرف هستیم و البته هیچ‌کدام از آن‌ها دلیل به‌خصوصی برای اثبات ادعایشان ندارند. اولِ کار، خیلی‌ها، که خانواده خودش هم جزءشان هستند، جوری از غلامرضا کاشف حرف می‌زنند که انگار هیچ اعتقادی به نبوغ سینمایی‌اش ندارند و هرچه در طول سال‌های زندگی از او دیده‌اند، رفتارهایی ابلهانه بوده که زندگی خودش و دیگران را به خطر انداخته است. اما از نیمه ماجرا به بعد، همه‌چی ناگهان تغییر می‌کند و کم‌کم حرف‌های مخالفان هم مثل شیفتگان‌اش می‌شود. خانواده، انگار که تازه قدرِ او را دانسته باشند، از خوبی‌ها و صداقت و هنرش حرف می‌زنند و جوری وانمود می‌کنند که گویا همیشه قدرش را دانسته‌اند.

با این همه، آن‌چه مسیر فیلمنامه را تغییر می‌دهد و آن را به سویی دیگر هدایت می‌کند، تغییر شخصیت دوستان و آشناها نیست، حضور دوباره غلامرضا کاشف است. متوجه می‌شویم که به‌سادگی گول خورده‌ایم و کاشف، اصلاَ نمرده است و همه این‌ها جزئی از فیلم جدیدش است. درواقع، آدم‌هایی که می‌آیند روی صندلی می‌نشینند و ازش حرف می‌زنند، بازیگران کار تازه‌اش هستند. اما این هم همه ماجرا نیست. چون در نهایت، رفتار پرتناقض دوست‌ها و آشناها، غلامرضا کاشف را به خودکشی وامی‌دارد، همان خودکشی‌ای که در صحنه ابتدایی فیلمنامه هم هست و احتمالاَ نخستین صحنه فیلم آخر او هم هست.

زندگی خصوصی فیلمنامه‌ای است کُمدی، منتها یک کُمدی سیاه و دردناک. همه خنده‌دار است، و هم مایه تاسف. و آن‌چه در این بین قابل ستایش است، کوششی است که نویسنده برای آفریدن شخصیت‌هایی چندبُعدی کرده و البته، به نتیجه هم رسیده است. از بین صحبت‌های آن‌ها است که زندگی خصوصی غلامرضا کاشف را، راشومون‌وار، می‌بینیم (تنها سهم ما، البته، عکس‌ها هستند) و با روایت‌هایی از زندگی او آشنا می‌شویم که به‌شدت مشکوک هستند و اصلاَ نباید بهشان اعتماد کرد. روایت‌هایی عمدتاَ دروغ که گوینده‌شان بیش از هرچیز، می‌خواهد رابطه خودش را با غلامرضا کاشف به رخ بکشد.

شخصیت‌های فیلمنامه، پرداختی درجه‌یک دارند و از خلالِ حرف‌هاشان می‌توان باهاشان آشنا شد. دربین آن‌ها، سه شخصیت هم هستند که میزان بامزگی‌شان بیش‌تر از بقیه است: مردی که از سال‌های دور با کاشف دوست بوده و هربار، به مناسبتی، او را لو داده و فروخته است، منتقدی سینمایی که از گفت‌وگوهای طولانی‌اش با کاشف می‌گوید (بعضی ویژگی‌های منتقد، کاملاَ قابل شناسایی است) و مدام از مقولاتی مثل سنت و مدرنیته دَم می‌زند و این مقولات را به فیلم‌های کاشف ربط می‌دهد و سوم، مرد خوش‌لباسی که می‌گوید که بار اول، افتخار دیدن فیلم‌های کاشف، در پاریس نصیب‌اش شده است. هردوی آن‌ها، آدم‌های پست‌فطرتی هستند که فکر می‌کنند باید بعد از مرگ کاشف، خودی نشان بدهند. اما گلِ سرسبدِ همه شخصیت‌ها، همان کسی است که آخرِ کار روی صندلی می‌نشیند و از سال‌های قبل حرف می‌زند؛ «نوبر». محبوبِ سال‌های دور که حالا نیمی از صورت‌اش سوخته است و اصرار دارد که حرف‌هایش را با همین سوختگی شروع کند، «هرکی یه جور می‌سوزه. منَم این‌جور سوختم.» بین همه آدم‌هایی که می‌آیند تا راجع به کاشف حرف بزنند، هرچند بخش‌هایی از ماجرای غلامرضا و نوبر را قبل از این شنیده (خوانده‌)ایم، اما روایت دست‌اول اصولاَ چیز دیگری است. نوبر، قطعاَ کامل‌ترین حرف‌ها را می‌زند، دقیق‌ترین چیزهایی را که می‌داند تعریف می‌کند، بی آن که توهین کند، یا لحن‌اش شیفته‌وار باشد. تک‌گویی او (که به‌نظرم، نقطه اوج این فیلمنامه است و در فیلمنامه‌نویسی ایران هم واقعاَ تک است) حاصل سال‌ها سکوت آدمی است دلداده و سربه‌زیر که هیچ‌وقت فرصتی برای گفتن حرف‌هایش پیدا نکرده. و تنها زمانی هم که کاشف واکنش جدی نشان می‌دهد، به حرف‌های او است. همه واکنش کاشف به حرف‌های دیگران، نهایتاَ، به چند کلمه و تکان‌های دست و صورت خلاصه می‌شود. اما بعد از شنیدن حرف‌های نوبر است که منقلب می‌شود و ترجیح می‌دهد که دیگر زنده نباشد. دایره‌ای که در صحنه ابتدایی فیلمنامه شروع شده، این‌جا به پایان می‌رسد.

زندگی خصوصی، فیلمنامه عجیبی است، وقتی قرار می‌شود فیلمی راجع به زندگی یک کارگردان بسازند، احتمالاَ آنچه بیش از همه باید بهش توجه شود، فیلم‌های او است، کارهایی که ساخته و همه دیده‌اند. اما وقتی قرار باشد پته کسی روی آب بیفتد، و رازهای زندگی‌اش یکی‌یکی برملا شوند، زنده‌ماندن فایده زیادی ندارد، درواقع هیچ فایده‌ای ندارد. دنیا، بعد از شنیدن حرف‌های نوبر و دردِدل‌هایش، جای خوبی برای زندگی نیست.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤
برچسب‌ها : فیلم‌نامه ، حمید امجد