شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ماهی‌گیری چه فرقی با پیکان‌سواری دارد؟

 

آیا داستان‌های «سیامک گلشیری»، داستان‌هایی کاملاً واقعی‌ هستند؟ سئوالِ بی‌ربطی است، اما همه‌ی آن‌ها که داستا‌ن‌های او را خوانده‌اند، دست‌کم چندباری به این سئوال فکر کرده‌اند. شیوه‌ی داستان‌های او طوری است که آدم را به شک می‌اندازند؛ شکی که می‌گوید او، احتمالاً، همه‌ی آن‌چیزهایی را که دور و برش اتفاق می‌افتند، مو به مو به داستان درمی‌آورد. این شک، لابد به این برمی‌گردد که گلشیری در داستان‌هایش دوست دارد، واقعیت را بازنمایی کند. برای همین است که ماجرایی را از ابتدا تا انتها روایت نمی‌کند. آن‌چه نصیبِ خواننده می‌شود، بخشی از واقعیتی است که بین آدم‌ها می‌گذرد. این که او تکه‌هایی از واقعیت را به شکل داستان‌هایی کوتاه درمی‌آورد، بی‌شک نشانه‌ی تیزهوشی‌اش است.

داستان‌های کوتاه گلشیری، عمدتاً شباهتی بسیار به هم دارند و عملاً واریاسیون‌هایی هستند روی یک تِم. همه‌ی این داستان‌ها، به‌نوعی درباره‌ی تنهایی آدم‌ها هستند؛ یک‌عده آدم‌هایی مجرد هستند و یک‌عده متأهل‌اند. همه در یک چیز مشترک‌اند: در این که همدمی، به‌معنای دقیق کلمه، ندارند. این که به هم پناه می‌برند، این که با هم دردِ دل می‌کنند، به همین دلیل است. می‌خواهند راهی پیدا کنند برای فرار از این تنهایی. حالا چه فرقی می‌کند که در کنار رودخانه سرگرم ماهی‌گرفتن باشند، یا در خیابان‌های تهران، سوار پیکان، چرخ بزنند.

من البته روان‌شناسی نمی‌دانم تا درباره‌ی خصوصیت آدم‌ها (شخصیت‌ها) چیزی بنویسم، اما دکتر روان‌شناسی را می‌شناسم که می‌گوید کافه‌ها، معبد و پناهگاهِ آدم‌های تنها است و دلیل می‌آورد که نیمی از آن‌هایی که در کافه‌ها می‌نشینند و دود می‌کنند و قهوه می‌نوشند، کاری به کسی ندارند. می‌آیند تا در هیاهوی کافه‌هایی تنهایی‌شان را فراموش کنند، و البته بعید نیست که روزی روزگاری همدمی در همان کافه پیدا کنند و روزگار تنهایی‌شان به سر برسد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥