شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

درباره‌ اتاقِ سبزِ فرانسوا تروفو

 

آن‌چه شما نفهميديد و من تصميم دارم بگويم، اين است كه دوست‌تان دارم، ولي مي‌دانم كه برايِ نزديك‌بودن به شما، لازم است بميرم.

از نامه سيسيليا به ژولين

 

سيسيليا، زنِ تنها و دوست‌داشتني، نامه‌اش را به ژولين، مردِ تنها و كم‌حرف، اين‌گونه تمام كرد. نامه‌اي كه جاي همه حرف‌هايِ نگفته را گرفته بود. حرف‌هايي كه نه ژولين جرئتِ گفتن‌شان را داشت و نه سيسيليا مجالِ گفتن‌اش را پيدا كرده بود. نامه‌ خاصيتِ عجيبي دارد. حرف‌هايِ شفاهي، چيزهايي كه اگر به زبان بيايند، مي‌توان جدي‌شان نگرفت و از كنارشان گذشت، وقتي نوشته مي‌شوند، واقعيت پيدا مي‌كنند. هويت‌شان تغيير مي‌كند و سَند مي‌شوند. حرف‌هايِ شفاهي، بادِ هوا هستند. به زبان مي‌آيند و مي‌گذرند و فقط مكتوب‌شدن است كه نجات‌شان مي‌دهد. آن‌ها را رويِ كاغذ مي‌نشاند تا چيزي شوند غير از آن كه قبلاً بوده‌اند. و اگر اين حرف‌ها، كلامِ عاشقانه باشند و رازِ يك دلدادگي را فاش كنند، همه‌چيز رنگِ ديگري به خود مي‌گيرد. نوشته سيسيليا، همان است كه بايد باشد. ژولين، جوابِ تلفن‌هايِ او را نمي‌دهد. اما در مقابلِ نامه، تاب نمي‌آورد و سُست مي‌شود. فرصتي براي دلدادگي نيست. اما چرا سيسيليا بميرد وقتي كه ژولين آماده مرگ است؟ سيسيليا هنوز وقت دارد، تا وقتي دل‌اش براي آدم‌هاي زنده (آدم‌هايي كه جان دارند، نفس مي‌كشند و راه مي‌روند) مي‌تپد، مُردن معنايي ندارد. مرگ، سهمِ ژولين است كه امروز و فردايش را (اگر فردايي در كار باشد) در گذشته‌اي جست‌وجو مي‌كند كه حالا مشتي خاكستر است و عكس‌هايِ رنگ‌ورورفته. اتاقِ سبز، اتاقِ خاطره‌هايِ ژولين است. خاطره‌هايي كه مثلِ خودش روزبه‌روز رنگ‌پريده‌تر و محوتر مي‌شوند. ديگر نمي‌توان به آساني ژولين را ديد. مثلِ سايه‌اي مي‌آيد و مي‌رود، غيب مي‌شود تا در تنهايي خودش باشد. رييس‌اش (آمبر) مي‌گويد ژولين يك مرد است. مثلِ بقيه احتياج دارد كه دوست‌اش داشته باشند. اگر ادعا مي‌كند خودش را با تنهايي وِفق مي‌دهد، به خودش دروغ مي‌گويد. هيچ‌كس، واقعاً، تنهايي را دوست ندارد. آمبر از سيسيليا مي‌خواهد كه احساس‌اش را مخفي نكند، آن‌چه را كه در ذهن دارد، بيان كند. كاري كه سيسيليا مي‌كند، همين است. وقتي كه ژولين از حرفِ شفاهي مي‌گريزد، ناچار، مكتوب‌اش مي‌كند. ‌اما ژولينِ مهربان، طاقتِ اين حرف‌ها را ندارد. مردي كه نيمي از عمرش را صرفِ مردگان كرده است، با زندگان چه كار دارد؟ او اگر بخواهد هم نمي‌تواند دل ببندد و عاشق شود. عاشقي، يك‌بار است و دلداده او (ژوليِ خوبرو) سال‌ها است كه زيرِ خاك خوابيده. قاموسِ ژولين مي‌‌گويد كه نبايد به مرده‌ها بي‌اعتنا بود. مرده‌ها، همه‌چيزِ ما هستند. مَحرمِ رازهايي هستند كه نمي‌توان به زنده‌ها گفت و مهم‌تر از آن، رازها را افشا نمي‌كنند. يعني حق با ژولين است؟ يعني زنده‌ها را بايد كنار گذاشت؟ سيسيليا هم دل‌اش مي‌خواهد اين كار را بكند. همه سعي‌اش را هم مي‌كند، اما نتيجه‌اي نمي‌گيرد. خاطره محوي كه چهارده‌سال قبل، ‌با او مثلِ يك بزرگسال حرف زده، حالا مردي است كه حرف‌زدن با زنده‌ها را دوست ندارد. از آدم‌ها گريزان است و اوقاتِ فراغت‌اش را در اتاقِ سبز، اتاقِ خاطره‌هايش، مي‌گذراند. ژولين، چنان شيفته مرده‌ها است كه محرابي برايشان برپا مي‌كند. عكس‌هايشان را به ديوار مي‌كوبد و برايشان شمع روشن مي‌كند. دوست‌هايش، آن‌هايي هستند كه عكس‌هايشان به ديوار است. چيزي تلخ‌تر از اين سراغ داريد؟ فرانسوا تروفو، نازنين‌ترين فيلمسازِ فرانسه، اتاقِ سبز را در سال‌هايي نوشت و ساخت كه هنوز سرِپا بود. اما لابد حسي گُنگ، چيزي توضيح‌ناپذير و مبهم، از مرگ آگاهش كرده بود. مرگي كه شش سال بعد او را از پا درآورد. شور و نشاطش را ذره‌ذره مكيد و شد غده‌ عظيمِ سرطاني. مردي كه زنده‌ها و مرده‌ها را دوست داشت،‌ رفت تا سال‌هاي ديگرش را پيشِ مرده‌ها باشد، پيشِ آن‌ها كه رازها را برملا نمي‌كنند. اين زندگي، به هيچ نمي‌ارزد. به همين سادگي!

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥
برچسب‌ها :