شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دیپولدِ عینک‌ساز، شعری از ادگار لی مَسترز

 

مجموعه‌یِ شعرِ «گلچینِ اسپون‌ریور» را ده دوازده سال پیش، خیلی اتفاقی پیدا کردم. کنارِ کلی کتابِ بی‌ربط، که بیش‌ترشان داستان‌هایِ پلیسی/ کارآگاهیِ بازاری بودند. چیزی که تویِ این گلچین جالب بود، اسمِ شعرها بود؛ این که هرکدام از شعرها به اسمِ یک آدم بود و معلوم بود که «ادگار لی مَسترز»، عمد داشته است در نوشتنِ این شعرها و به‌نام‌کردن‌شان. بین آن همه شعر، این شعرِ دیپولدِ عینک‌ساز، اولین شعری بود که خواندم، و حسابی کیف کردم از آن. فکر می‌کنم شگردی که لی‌مَسترز در نوشتن شعرش به کار بُرده، آن‌قدر جالب و بامزه است که هنوز کهنه نشده. شاید هم شده باشد. نمی‌دانم!

 

& & &

 

حالا چه می‌بینی؟

حباب‌های سرخ، زرد، ارغوانی.

یک لحظه صبر کن! حالا چه‌طور؟

پدر و مادرم را، خواهرانم را.

درست است! حالا چه‌طور؟

شوالیه‌های مسلح،‌‌‌ زن‌های زیبا، چهره‌های مهربان.

این یکی را امتحان کن.

زمینی دانه‌دانه ـ یک شهر.

خیلی خوب است! و حالا؟

زنی زیبا که فرشته‌ها مقابلش تعظیم می‌کنند.

یک لِنز کلفت‌تر! حالا چه‌طور؟

چند زن که چشم‌هایی روشن دارند و لب‌هاشان باز است.

این یکی را امتحان کن.

فقط جامی روی میز.

آهان فهمیدم! این یکی لِنز را امتحان کن!

فقط حجمی بی‌کران ـ چیزِ به‌خصوصی نمی‌بینم.

خب، حالا!

درختان کاج و صنوبر، دریاچه و آسمانِ تابستان.

حالا بهتر شد. حالا چه‌طور؟

یک کتاب.

یک صفحه‌اش را برایم بخوان.

نمی‌توانم. چشم‌هام به آن سویِ صفحه کشیده می‌شوند.

حالا این لِنز را امتحان کن.

عُمقِ هوا.

عالی است. حالا چه‌طور؟

نور، فقط نور، هرچیزی را که زیرش هست، به دنیایی بازیچه تبدیل می‌کند.

خیلی خب، عینک را بر همین اساس می‌سازیم.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه