شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خیابانِ یک‌طرفه

 

پارسال فکر می‌کردم عاشق شده‌ام، اما ... خب، کی می‌دونه؟ باید یه چیزیم شده باشه. عاقبت عوض می‌شم. به نظر می‌آد که هر دفعه سعی می‌کنم که ... با کسی ارتباط برقرار کنم، عشق ناپدید می‌شه.

والنتینا به جووانی در شبِ آنتونیونی

 

& & &

 

 

نخستین تصور از گفت‌وگو را می‌توان تصویر دو آدم دید که روبه‌روی هم نشسته‌اند، چشم به چشم. هرکدام که حرف می‌زند، آن‌یکی گوش می‌دهد، سر تکان می‌دهد و گاهی، اگر لازم شد، می‌پرد وسطِ حرف‌اش. این پریدن، این قطع‌کردنِ حرفِ دیگری، منطق مکالمه است. روشی است برای پیش‌بردنِ گفت‌وگو و ادامه‌دادنش. از بین حرف‌های بریده، حرف‌های تازه‌تر می‌آیند و هریکی که چیز تازه‌ای به ذهن‌اش رسید، می‌گوید و بابِ تازه‌ای را باز می‌کند. نخستین تصور از تک‌گویی را می‌توان تصویر دو آدم دید که روبه‌روی هم نشسته‌اند، چشم به چشم. یکی می‌گوید و دهان‌اش می‌جنبد، و آن‌یکی آرام است و بی‌حرکت. جنبش دهانِ او را می‌نگرد و بی‌حرف لبخند می‌زند، اخم می‌کند، یا که اصلاً فارغ از هر احساسی یک‌سره گوش می‌شود. در گفت‌گو، آدم‌ها هم گوش‌اند و هم دهان، و در تک‌گویی، یکی دهان است و باقی گوش. در میانه گفت‌وگو، غالبی نیست، هردو یکسان‌اند، یک‌حد و یک‌اندازه. اما تک‌گویی، اقتدار است، غلبه یکی‌ است بر دیگری. گفتنی است بدون شنیدن، حرفی است که زده می‌شود بی آن‌که جوابی داشته باشد. جوابِ آن دیگری، آن که در سکوت است، رفتار است، رفتاری از سرِ بی‌نیازی، یا بی‌اعتنایی. تک‌گویی، به خیابانی می‌مانَد یک‌طرفه. می‌توان پیش رفت، اما محدود. جایی، بالاخره، باید ایستاد و دیواری را نظاره کرد که به نشانه بن‌بست، ایستاده است.

 

& & &

 

همه آن داستان را نوشتم که آن کلمه را از ذهنم پاک کنم، اما عجیب است که هرچه داستان بیشتر پیش رفت‏، بیشتر یاد آن کلمه افتادم.

رومن گاری، یک نامه

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥