شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همه‌ چیز فدایِ هنر، آره پُل؟

 

هنر،‌ نسخه دوم جهانِ واقعی نیست. از آن نکبت، همان یک نسخه کافی است.

ویرجینیا وولف

 

وقتی خواندن «داستانِ کریسمسِ اوگی رِن» (نوشته پُل آستر، ترجمه بابک تبرائی) تمام می‌شود، با یک مسأله اساسی روبه‌رو می‌شویم: چه فرقی بین داستان و واقعیت هست؟ اصلاً چه واقعیت چیست و کِی می‌شود چیزهایِ واقعی را به داستان بدل کرد؟ کاری که «پل آستر» در داستانِ کریسمسِ اوگی رِن کرده، یکی از عجیب‌ترین کارهای ممکن است. اول این که داستان آستر، در نگاه اول، شباهتی به یک داستان عادی ندارد. هم شبیه خاطره‌ای است واقعی، هم شبیه یادداشتی که باید از سر اجبار نوشت. درعین‌حال، داستانی است که اگر باورش کنیم، مثل هر داستان دیگری، جذاب است. در همه این سال‌ها،‌ خوشبختانه، فهمیده‌ایم که هیچ آفریننده‌ای (داستان‌نویسی مثلاً) نباید در محدوده آن‌چه دیگران به عنوان واقعیت می‌شناسند، قدم بردارد. نقل قولی از «ارسطو» در «بوطیقا» هست که می‌گوید اگر امرِ ممتنعی را باورکردنی خلق کنیم، بهتر از آن امرِ ممکنی است که نشود باورش کرد. و داستانِ کریسمسِ اوگی رِن هم، از یک منظر، چنین چیزی است. می‌توان آن را خیالِ محضِ ذهنِ آستر دانست که گوشه خانه‌اش نشسته و بعد از کمی فکر به سفارشِ یکی از دبیرانِ «نیویورک تایمز» نوشته است. هیچ بعید نیست سرمای زمستان و گرمای فنجان قهوه، دست به دست هم داده باشند تا ذهن خلاقِ نویسنده به کار بیفتد. اما روایت خودِ آستر هم چیزی بعید نیست: مگر نمی‌شود در بروکلین کسی را پیدا کرد که همه سال، در ساعتی به‌خصوص، از گوشه خیابان، عکس بگیرد و حضور آدم‌ها را ثبت کند؟ مگر نمی‌شود گذرِ زمان را در فریم‌ها نگه داشت؟ هر کاری، ممکن است و امکان خیالِ چنین داستانی، ممکن‌تر از همه. اصلاً خودِ آستر، در صفحه آخر داستان می‌نویسد: «با باورکردن حرف‌هایش، من فریب خورده بودم، و این تنها چیزی بود که اهمیت داشت.» داستانِ کریسمسِ اوگی رِن، خیلی ساده، تذکری است درباره واقعیت‌هایی که هر روز پیش چشم‌ ما هستند،‌ اما بی‌اعتنا از کنارشان رد می‌شویم. تصویری که اوگی رِن هر روز با دوربین دزدی‌اش ثبت می‌کند، همان چیزی است که برای دیگران اهمیت ندارد. داستانِ کریسمسِ اوگی رِن، داستانی ممکن است، چون هیچ‌چیزِ آن، غیرطبیعی نیست. آدم‌ها دست به کارهای عجیب نمی‌زنند. اما مسأله، دقیقاً، همین‌جا است: «بابک احمدی»، در مقاله‌ای یگانه (هنر و واقعیت) در توضیح حرف‌های «والتر اسکات» راجع به داستان، به چیزی اشاره می‌کند که این‌جا هم به کار می‌آید. «از کجا معلوم که رویدادهای به‌ظاهر پیش‌پاافتاده زندگی هر روزه کسی، از نظر شخص دیگری، امر محتملی نباشد؟ چه‌بسا، نکته‌هایی در یک رمان، که از نظر یک روشنفکر پاریسی، یا نیویورکی، بدیهی و حتی پیش‌پاافتاده می‌آیند، برای خوانندگانی که در گستره فرهنگی دیگری زندگی می‌کنند، به اندازه رویدادهای یک داستان خیالی‌ علمی برای ما شگفت‌آور باشد.» داستانِ کریسمسِ اوگی رِن، اگر داستان خوبی است (که هست) به‌خاطر آن است که نمی‌توان مرزِ واقعیت و غیرواقعیت را (اگر اسم دیگری رویش نگذاریم) در آن تشخیص داد. آستر،‌ مثل راوی صادقی که فکر می‌کند وظیفه‌ای جز روایت آن‌چه شینیده ندارد، همه‌چیز را موبه‌مو می‌گوید. اما یک نکته را هم نباید فراموش کرد: آستر، همه چیزهای «واقعی» را کنار هم می‌نشاند تا آن چیزِ «خیالی» محبوبِ خودش را خلق کند. اصلاً همین که او به شخصیت داستانش، نامِ اوگی رِن را می‌بخشد، نشانه این است که به واقعیت نباید امید بست. درواقع،‌ واقعیت زمانی خوب است، و زمانی دلپذیر و باورکردنی است که رگه‌هایی از خیال در آن باشد. آخرهایِ داستان، آستر شک می‌کند که نکند اوگی رِن فریبش داده باشد. «نگاه تویِ چشمانش در آن لحظه خیلی مرموز بود، آکنده از شعفی درونی، که باعث شد ناگهان این فکر از خاطرم بگذرد که او تمام این قضایا را از خودش درآورده است.» و البته، جواب را خودِ آستر می‌دهد: «تا زمانی که کسی هست تا داستانی را باور کند، آن داستان نمی‌تواند واقعی نباشد.» حالا چه‌کسی می‌تواند مدعی شود که داستانِ کریسمسِ اوگی رِن خیالی است؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥
برچسب‌ها : کتاب‌خوانی ، پُل اُستر