شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

راستی آخرین بار کِی خندیدی؟

 یادت هست آن غروبی را که راه می‌رفتیم و باران یک‌دفعه شروع شد و تا بجُنبیم و سقفی پیدا کنیم، شد تگرگ و همین‌جور که می‌رفتیم، رسیدیم به قنادی محله‌یِ ما و دیدیم که آدم‌هایِ خوش‌پوش دارند شیرینی‌های ریز و درشت می‌خرند و تویِ مغازه را نگاه کردی و گفتی برویم تو و تا رسیدیم دمِ در، خودش باز شد و یک‌هو خندیدیم و من گفتم این‌دفعه سِسَمی را تویِ دلم گفتم و تویِ مغازه که چرخیدیم، دیدیم همه‌یِ شیرینی‌ها تازه هستند و تازگی از بویشان معلوم بود که همین‌طور تویِ هوا بود و همین‌طور که نفس می‌کشیدیم، شیرینی می‌پیچید تویِ مغزمان و من تا آمدم بپرسم که بچرخیم یا برویم بیرون، دیدم که داری اشاره می‌کنی به بیرون، به خیابان که حالا سفیدِ سفید بود و معلوم بود آن بارانی که یک‌دفعه داشت می‌بارید، شده بود تگرگ و همین‌طور که آن تگرگ‌هایِ قبلی آب می‌شدند، تگرگ‌هایِ تازه می‌نشستند و پیاده‌رویِ آسفالت به سفیدیِ برف بود  و یادت هست لابد آن روزهایِ آخرِ زمستان را که هنوز برف‌ها مانده بودند رویِ آسفالت و داشتیم تویِ پیاده‌رو قدم می‌زدیم و همین‌جور که ها می‌کردیم، بخار از دهنمان بیرون می‌زد که رسیدیم به کتابفروشی و سلام کردیم و رفتیم تویِ مغازه که هوا گرم‌تر از بیرون بود و اصلاً آدم‌ها همین‌طور که حرف می‌زدند‏، خودش گرما بود و ما تازه داشتیم گرم می‌شدیم و کتاب‌هایِ تکراری را نگاه می‌کردیم و خیلی‌شان را قبل‌تر خریده بودیم و بین آن‌ها که نخریده بودیم، یکی بود که شکل بقیه نبود و معلوم بود که قدیمی بود و رویش درشت نوشته بودند سفرِ شب و هرچی به هم نگاه کردیم نفهمیدیم که یعنی چی و این که نوشته سَفر است یا سِفر و اسم نویسنده‌اش همانی بود که آن کتابِ نارنجیِ فاکنر را ازش خریده بودیم که هیچ‌کی را نوشته بود هیشکی و کتاب را که باز کرده بودیم این کلمه را دیده بودیم و ذوق کرده بودیم و همه‌یِ پولی را که تویِ جیبمان بود گذاشته بودیم رویِ میز و آمده بودیم بیرون و تا برسیم به خانه، تویِ پیاده‌رو، بلند‌بلند، بیست‌سی صفحه‌اش را خوانده‌ بودیم تا نور رفته بود و کلمه‌ها یکی‌درمیان معلوم بودند و من گفتم بیا بگیر این کتاب را و بعد که خواندی بده من بخوانم و تویِ تاکسی که نشستیم کتاب را پَس دادی و گفتی بیا هر روز تویِ پیاده‌رو با هم بخوانیمش و قرار شد وقتی که من نفسم گرفت و آبِ دهنم خشک شد و دیدم که نفسم درنمی‌آید، بقیه‌اش را تو بخوانی و همین‌طور هم شد و تویِ هفت‌روز همه‌اش را خواندیم و راجع بهش حرف زدیم و تازه یادمان آمد قبل‌تر هم سرزمینِ هرز را با همین ترجمه خوانده‌ایم و دوتایی کنارِ آن پمپ بنزینِ همیشه شلوغ داد زدیم که آوریل ستمگرترینِ ماه‌ها است و آدم‌هایی که بیرونِ سواری‌شان ایستاده بودند، فکر کردند که دیوانه‌ایم و یکی‌شان که موهایِ سفیدی داشت و صورتش از تمیزی برق می‌زد چیزی گفت که نشنیدیم و هردو زدیم زیر خنده که لابد دلش به‌حال نسلِ تازه سوخته و هِی حِرص می‌خورَد. و این بارِ آخر که رفته بودیم توی همان کتاب‌فروشی بندِ کیفم را کشیدی و گفتی این‌یکی را ببین. و این که تو داشتی بِهِش اشاره می‌کردی، کتابی بود با جلدِ آبی و عکس که نه، طرحِ آدمی رویش بود با شاخه زیتون رویِ سر و داشت همین‌طوری لبخند می‌زد و بالایِ سرش نوشته بودند: «تسلی‌بخشی‌هایِ فلسفه». به هم نگاه کردیم و هیچ نگفتیم و هردو یادمان بود که قرار گذاشته‌ایم تا یکی‌دو ماه بعد دورِ کتاب‌های فلسفی نگردیم و اسمِ فلسفه نیاوریم و این قرار مالِ روزی بود که شطحیاتِ نیچه را خوانده بودیم و فکر کرده بودیم که وقتی آدم‌هایِ بزرگ هم همه‌یِ عُمر فکر می‌کنند، دیوانه می‌شوند و چه خوب که ما بزرگ نیستیم و وقتی همین‌طوری هوسِ دزدیدن کلوچه و شنا تویِ چاله‌هایِ آب نمی‌کنیم، تا این که چشم‌هات بَرق زد و این همان برقی بود که وقتی خیلی خوش‌حال بودی می‌زد و گفتی این که همان نویسنده‌یِ پروست است. و این پروست که گفتی کتابِ خوبی بود به اسمِ «پروست چگونه می‌تواند زندگیِ شما را دگرگون کند» و یادت هست آن روزی را که تویِ نمایشگاهِ شلوغ، آدم‌هایِ آشنا زیاد بودند و تا از دور می‌دیدیم که دارند می‌آیند، یک‌کم فاصله می‌گرفتیم و من به آسمان نگاه می‌کردم و تو فقط سعی می‌کردی از خنده نَتِرکی. و همین که رسیدیم به غرفه‌یِ آن آقایِ سبیلو، گفتیم دوتا از این کتاب بدهید و او همین‌طور که داشت برنج و خورش می‌خورد هم سلام‌وعلیک کرد و هم کتاب‌ها را گذاشت تویِ یک کیسه‌یِ پلاستیک و موقعی که داشتیم برمی‌گشتیم تویِ تاکسی کتاب را با هم ورق زدیم و قرار شد تا رسیدیم به خانه شروع کنیم به خواندن و همین‌کار را کردیم و تویِ هفته‌یِ بعدش، ساعت‌ها پشتِ تلفن حرف زدیم و هِی اشاره کردیم به چیزهایی که تویِ کتاب آمده بود و قرار شد که عیدِ سالِ بعد رُمانِ پروست را از سَر بخوانیم و موقعی که می‌خواهیم خواندنش را شروع کنیم،‌ فنجانِ قهوه‌ای به دست بگیریم و شیرینی خوش‌مزه‌ای در آن بزنیم و وسطِ همه‌یِ این بحث‌ها بود که فهمیدیم باید از ادبیات درسِ زندگی را یاد گرفت و داستانِ خوب آن است که هم خیال‌پردازیِ ما را به اوج برساند و هم راه‌ و رسمِ زندگی را نشان بدهد و این چیزی بود که قبل‌تر هم راجع بِهِش حرف زده بودیم و همیشه آخرِ این بحث‌ها می‌رسیدیم به پیرمرد و دریا و تجربه‌یِ همینگ‌وِی تویِ ماهی‌گیری و برای این که هوسِ خودکشی به سرمان نزند و لوله‌یِ تفنگ را نگذاریم تویِ دهنمان، بحث را عوض می‌کردیم و می‌گفتیم داستانِ خوب آن است که بگوید باید عاشق شد و باید زنده ماند و در اوجِ زمستان دست‌ها را تویِ جیب فرو کرد و راه رفت و حرف زد و سال‌هایِ رفته را مُرور کرد و نقشه کشید و برنامه ریخت و از فیلم‌هایی حرف زد که تا نبینی‌شان حِس می‌کنی چیزی تویِ زندگی کم نداری، اما بعد از دیدنِ آن‌ها حِس می‌کنی همه‌یِ عمر را تباه کرده‌ای و اصلِ قضیه را درست نفهمیده‌ای و همان‌وقت‌ها بود که «زندگی دوگانه‌یِ ورونیک» را دیدی که دیوانه‌ات کرد و یک‌ماه رفتی تویِ لاکِ خودت تا معنی زندگی را بفهمی و من هِی سعی می‌کردم دوباره وادارت کنم به تماشای «آبی» و هی می‌گفتم این‌یکی هم هست و آدمی که تویِ این فیلم است دارد از زندگی می‌گوید و آدمِ مُرده، مُرده و آدم‌ها تا زنده‌اند باید با هم باشند و یک‌بار که آمدم خانه‌تان تا به‌زور فیلم را نشانت بدهم، فیلمنامه‌یِ «اتاق سبز» را گذاشتی روبه‌رویِ من و خودت می‌دانستی که داری با احساساتِ من بازی می‌کنی و این همان فیلمی بود که وقتی نسخه‌یِ درب و داغانش را پیدا کردم یک هفته جشن گرفتم و وقتی فیلم را دیدم، تا یک ماه تلفن هیچ‌کس را جواب ندادم و سرِ کلاس‌هایِ دانشگاه، سکوت می‌کردم و لابد استاد‌ها فهمیده بودند بلایی سرم آمده که هیچ نمی‌گفتند و یک صبحِ بهاری بود که زنگِ درِ خانه‌مان را زدی و آمدی تو و با خودت کُلی فیلم آوردی و گذاشتی رویِ همان میزِ کوچکی که کنار تختم است و بینِ همه‌یِ فیلم‌ها، اسمِ سرگیجه درشت‌تر از بقیه بود و تا لبخند زدی، دیدم که این سکوتِ یک‌ماهه را باید شکست. این‌ها چیزهایِ کمی نبودند‏ که آن کتاب به ما یاد داد و حالا که کتابِ دیگری از آن نویسنده‏، پیش رویِ ما بود‏، معنی‌اش این بود که می‌شد از اسمِ فلسفه نترسید و کُلی چیز یاد گرفت و ذوق کرد.

آن کتاب را هنوز دارم و همیشه کنارِ تختَم است، که یعنی همیشه باید دمِ دست باشد و وقت و بی‌وقت باید ورقش بزنم و به همان روزِ سردی برسم که آفتاب داشت عمود می‌تابید و من ایستاده بودم گوشه‌‌یِ خیابان تا بیایی و سوارِ تاکسی بشویم و برویم به آن کافی‌شاپی که نبشِ خیابان بود و حالا نیست و آن‌وقت که بود، جایِ خوبی بود برای گپ‌زدن و همین که رسیدی، دیدیم دیر شده و باید تاکسی بگیریم و تا یک تاکسی آمد، دوتایی دست تکان دادیم و پریدیم سوار شدیم و پشتِ چراغ‌قرمز که رسیدیم، تویِ تاکسیِ بغلی، قیافه‌یِ آشنایی بود که آن وقت‌ها شبیه ژولیت بینوش بود و از قبل‌تر می‌شناختمش و آن‌وقت‌ها که آشنا بودیم، روزی نبود که همدیگر را نبینیم و حرف نزنیم و حرف‌هایِ تازه نداشته باشیم که به هم بگوییم و فیلمی و کتابی رد و بدل نکنیم. اما حالا او نشسته بود تویِ آن تاکسی و داشت درِ گوشِ کسی که شبیه اولیویه مارتینز هم نبود زمزمه می‌کرد، حرفی می‌زد که راننده هم نباید می‌شنید و من دوست داشتم که حرفِ او را بشنوم که دیدی زُل زده‌ام به او و پرسیدی آشنایِ قدیمی است، یا همین‌جوری خوشت آمده از قیافه‌اش و داری کنجکاوی می‌کنی. باید چیزی می‌گفتم که وِل کنی و همین‌طوری پراندم که شبیه یکی از هم‌دانشکده‌هایِ سال‌هایِ دور است و یادم نبود که ما هم‌دانشکده‌ای بوده‌ایم و همه‌یِ دوست‌هامان مشترک بوده‌اند و دیدم که چشم‌هات برق زد و این همان برقی بود که وقتی می‌خواستی مُچ بگیری می‌زد و گفتی: آن‌وقت‌ها دروغ‌گویِ بهتری بودی و تا آمدم بگویم «کازابلانکا»، گفتی نسخه‌یِ تازه‌اش آمده و فیلم را تویِ یک‌دانه گذاشته‌اند و آن‌یکی، کُلی چیزِ دیدنی است که تا حالا ندیده‌ایم و قرار است یکی دو هفته بعد برسد به  دستت و باز گفتی شوخی نمی‌کنم، وقتی دروغ می‌گویی قیافه‌ات می‌شود عینِ خنگ‌ها و دروغت باید خیلی بزرگ باشد که من یکی باور کنم. راننده داشت از تویِ آینه ما را می‌پایید و حواسش به خیابان نبود که تویِ گوشت گفتم مثلِ آن صحنه‌یِ «بیا عشق بورزیمِ» جرج کیوکر که مریلین مونرو از درمی‌آید تو و می‌بیند ایو مونتان دارد کتاب می‌خواند و از او می‌پرسد اسمِ شما چیست و مونتان رویِ جلدِ کتاب را یواشکی نگاه می‌کند و می‌گوید الکساندر دوما و دوباره شروع می‌کند به خواندن و مونرو جلوتر که می‌رود می‌بیند رویِ کتاب هم همین اسم را نوشته‌اند و ذوق می‌کند و می‌گوید وای که چه دنیای کوچکی است. راننده داشت نگاه می‌کرد و تو حتی لبخند هم نزدی، چه رسد به آن خنده‌ی همیشگی و این معنی‌اش آن بود که دیوار دارد تَرَک می‌خورد و دیوارِ ترک‌خورده را باید ترمیم کرد، وگرنه می‌ریزد و دیواری که بریزد، یعنی حادثه و این هیچ‌ ربطی به آن تکه‌یِ فیلمِ برادرانِ مارکس نداشت که هارپویِ زبان‌بسته ایستاده بود کنارِ دیوار و تکیه داده بود و پلیس می‌آمد و از او می‌پرسید چرا تکیه داده‌ای و لابد منظورت این است که اگر کنار بروی، دیوار می‌ریزد و هارپو سری تکان می‌داد به نشانه‌یِ تأیید و پلیس که بیش‌تر شاکی شده بود دستش را می‌گرفت و می‌کشید و دیوار همان‌لحظه می‌ریخت و صدایِ خنده‌ات بود که می‌پیچید تویِ گوش من و همین‌طور می‌چرخید و تویِ همین چرخیدن‌ها ماند تا الآن که دارم این نامه را می‌نویسم و نمی‌دانم اصلاً نگاهش می‌کنی یا نه و اگر آن را ببینی، از سر تا ته می‌خوانی‌اش یا می‌گذاری کنارِ نامه‌هایِ دیگری بماند که تویِ پوشه‌ به‌خصوصی گذاشته‌ای که مخصوصِ این نامه‌ها است و رویش عکسِ سیاه و سفیدِ آدری هپبرن است با لباسِ سابرینا که نشسته و پاهایش را دراز کرده و لبخند می‌زند و راستی، یادت هست آخرین بار کِی خندیدی؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥
برچسب‌ها : نامه‌ها