شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کاپوچینو در رام‌الله

ترجمه‌یِ فارسیِ «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رام‌الله) چند ماهی هست که مُنتشر شده، ولی من هم مثلِ خیلی‌هایِ دیگر نرفته بودم سُراغش، چون فکر می‌کردم یکی از آن کتاب‌هایی است که به دردِ خواندن نمی‌خورد.ندیدم تویِ این مُدّت کسی درباره‌اش حرف بزند. وقتی دوروبَری‌ها هم کتاب را نخوانده‌اند یعنی به درد نمی‌خورَد. من این‌طوری فکر می‌کردم. ولی حق با من نبود، چون «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رام‌الله) یکی از خواندنی‌ترین و بامزّه‌ترین کتاب‌هایی است که تویِ این دو سه ماهِ اخیر خوانده‌ام. هرچند ترجمه‌اش، (که کارِ خانُمِ گیتا گرکانی است) بعضی‌جاها (که اصلاً هم کم نیستند) حسابی تویِ ذوق می‌زند. با این همه، حیف است نخوانیدش.«سُعاد امیری»، نویسنده‌یِ این کتاب را نمی‌شناختم، حتّا حالا، بعد از خواندنِ خاطراتِ تلخ و شیرینش هم نمی‌توانم بگویم که او را شناخته‌ام. چون او یک فلسطینیِ عادّی و معمولی نیست‏، از آن فلسطینی‌هایی نیست که تویِ اخبار و روزنامه‌ها و جاهایی مثلِ این‌جاها دیده‌ایم. خیلی فرق دارد با آن‌ها، و این فرق را نمی‌شود در چند خطّ توضیح داد. سُعاد امیری‏، یک فلسطینیِ چپ است، اُستادِ دانشگاه است و همین کافی است که نوعِ نگاهش به همه‌چی، مُتفاوت باشد. فرقی هم نمی‌کند که خریدنِ نان و گوشت و سروکلّه‌زدن در انواعِ صف‌هایِ عریض و طویل باشد‏، یا گوش‌کردن به اُپرایِ پاواروتی. فقط از آدمی مثلِ او برمی‌آید که وقتی اسرائیلی‌ها دارند درِ تک‌تکِ خانه‌ها را می‌کوبند و هیچ بعید نیست با شلیکِ گلوله درها را باز کنند، «تاریخِ تفکّرِ اسلامی» (نوشته‌یِ محمّد اَرکون، که در کتاب به‌شکلِ آرکن آمده. چرا؟) را بردارد و به‌جایش «دختری با گوشواره‌یِ مُروارید» (نوشته‌یِ تریسی شُوالیه. خانُمِ گُلی امامی آن را به فارسی ترجمه کرده‌اند.) را بگذارد رویِ میز. «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رام‌الله)، یک کتابِ خاطرات است، ولی خاطراتی معمولی نیست. حکایتِ آدمی است که همه‌یِ خانواده‌اش با اسرائیلی‌ها مُشکل دارند و دارند ایستادگی می‌کنند. سُعاد امیری، آدمِ مُعتقد و مؤمنی نیست (چند جایِ کتاب به‌وضوح این نُکته را می‌گوید) امّا رویِ کشورش، رویِ این نُکته که آن‌جا خاکِ او است، یک‌جورهایی غیرت دارد. خُب، این را می‌فهمم. کاملاً قابلِ درک است. مثلِ همان صحنه‌یِ درخشانی است که در فیلمِ «مونیخ» (یکی از فیلم‌هایِ دیدنیِ استیون اسپیلبرگ)، از زبانِ یک فلسطینی می‌شنویم. (فیلم را چند ماه پیش دیده‌ام. دمِ دست نبود که عینِ دیالوگ‌ها را بیاورم.) «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رام‌الله) البته در بعضی صفحه‌هایش، مرا یادِ «اکنون بهشت» (ساخته‌یِ هانی ابواَسد) می‌اندازد. آن فیلم را هم دوست داشتم، چون فلسطینی بی‌واسطه و غیرِتکراری را نشان می‌داد. حالا خاطراتِ سُعاد امیری هم هست. می‌شود این کتاب را هم خواند و تصویری تازه‌تر از سرزمین‌هایِ اشغالی دید. جایی که یک روشنفکر، بیش از همه، دغدغه‌یِ آزادی را دارد و فکر می‌کند تا وقتی اسرائیلی‌ها از خاک‌‌شان بیرون نرفته‌اند، هیچ‌چی درست نمی‌شود. شما را نمی‌دانم، ولی من، از این که این‌قدر دیر به صرافتِ خواندنِ این کتابِ جذّاب افتادم، پشیمانم.


بعدِتحریر: راستش، نمی‌خواستم تویِ یادداشتی که یک‌جورهایی پیشنهادِ خواندن است، از ایرادهایِ ترجمه بنویسم، چون می‌شود تبلیغِ منفی. ولی دیدم اگر حتّا یک‌نفر هم کتاب را بخرد و فکر کند این چه ترجمه‌ای است، حق دارد. بعضی جُمله‌هایِ کتاب، بی‌دلیل طولانی هستند و مُمکن است «فعل» را گُم کنید. مثلِ این‌یکی که می‌توانست سرراست‌تر و معمولی‌تر نوشته شود: «این‌ها اوّلین کلماتی بود که وقتی دهانم را باز کردم تا به فهرستِ بلندِ سئوالاتی جواب بدهم که مأمورِ امنیّتیِ اسرائیل در فرودگاهِ لود (تل‌آویو) پُرسیده بود، از آن بیرون پرید.» (صفحه‌یِ 13، قسمتِ اوّل، که درواقعِ اوّلین صفحه‌یِ خاطرات است.) امّا چه می‌شود کرد؟ در غیابِ ترجمه‌هایِ بهتری از این کتاب‌ها، باید به همین‌ها دل خوش کنیم. کارِ دیگری می‌شود کرد؟  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥