شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

رؤیایِ ما به سَر اومَده…

«سیرکِ نامرئی» (محصولِ سالِ 2001) را خیلی اتّفاقی دیدم. کارگردانَش (آدام بروکس) را نمی‌شناختم و از سه اسمی که رویِ جلدَش آمده بود، فقط «کامِرون دیاز» را می‌شناختم. آن هم به‌واسطه‌یِ بازی‌هایَش در فیلم‌هایِ کُمدی. عادت ندارم به نوشته‌هایی که پُشتِ‌جلدِ دی‌وی‌دی‌ها می‌نویسند اعتنا کنم، چون خیلی‌ وقت‌ها پُر از غلط هستند و آدم را به اشتباه می‌اندازند. (شخصاً یک نُسخه‌یِ دی‌وی‌دیِ تونی، ساخته‌یِ ژان رِنوآر را دیده‌ام که پُشتِ‌جلدش، خلاصه‌یِ داستانِ باد ما را خواهد بُرد، ساخته‌یِ عباسِ کیارستمی چاپ شده بود!) برایِ همین فکر نمی‌کردم که به سال‌هایِ طوفانیِ پایانِ دهه‌یِ 1960، و اوایلِ 1970 مربوط باشد؛ ولی بود.

 

خیلی دلَم می‌خواست یادداشتِ مُفصّلی درباره‌اش بنویسم؛ ولی نمی‌شود. این از آن فیلم‌هایی نیست که بشود دیدنَش را به همه توصیه کرد. ولی اگر شما هم فکر می‌کنید آن سال‌ها، سال‌هایِ مُهمی هستند، «سیرکِ نامرئی» را ببینید. البته با ذکرِ این توضیح که توقّع نداشته باشید آدم‌هایِ رؤیایی و آرمان‌خواهِ آن سال‌ها را آن‌طور که دوست دارید ببینید، چون آدام بروکس، رویِ نُکته‌ای دست گذاشته که هنوز هم بعضی‌ها آن را نقطه‌یِ ضعفِ دهه‌یِ شصتی‌ها می‌دانند؛ این که آن‌ها اسیرِ اوهام بوده‌اند، این که موادِ مُخدّر، نقشی مُهم در زندگی آن‌ها داشته و هر کاری که کرده‌اند، زیرِ نفوذِ این مُخدّرها بوده است. فرقی نمی‌کند که این کار، عاشق‌شدن و عشق‌ورزیدن باشد، یا اسلحه دست گرفتن و بُمب‌گذاری. همه‌چیز برمی‌گردد به موادِ مُخدّر.

 

«سیرکِ نامرئی» (درباره‌یِ معنایِ عُنوانِ فیلم، توضیحِ مُختصری در یک‌سوّمِ ابتداییِ فیلم هست)، یکی از آن فیلم‌هایی است که از بی‌حاصل‌بودنِ بعضی رفتارها، در دوره‌هایی خاصّ می‌گوید. از این که آدم‌هایِ رؤیایی و آرمان‌خواه هم، روزی روزگاری، مُمکن است دست به کارهایی بزنند که نباید، و در این صورت است که حسّ می‌کنند رسیده‌اند به تهِ خط، به جایی که آخرِ راه است، به لبه‌یِ پرتگاهی که زیرَش آب است، دریایِ خوش‌رنگِ آبی است. و آن‌وقت است که آبیِ خوش‌رنگِ دریا چشم‌هایشان را آزار می‌دهد (واقعاً؟) و فکر می‌کنند واقعاً زندگی به این کارها می‌ارزید؟ ارزشش را داشت که دست بزنند به آدم‌کُشی و جانِ آدم‌ها را بگیرند؟ امّا کسی نیست که جوابشان را بدهد، این است که دست‌ها را باز می‌کنند و شیرجه می‌روند تویِ آب. این است عاقبتِ رؤیایی‌بودن، عاقبتِ آرمان‌خواهیِ بی‌دلیل، عاقبتِ یک زندگیِ پُرتلاطُم

بعدِ تحریر: «سیرکِ نامرئی»، چیزهایِ دیدنیِ زیادی دارد، مثلاً تصویرهایش از اروپا (مثلاً پاریس) که واقعاً دلِ آدم را می‌بَرَند، از بس که چشم‌نَواز و زیبا هستند. نمی‌دانم این زیباییِ اروپایی، به‌خاطرِ علاقه‌یِ کارگردان بوده است، یا واقعاً سُراغِ جاهایی رفته که دست‌‌کمی از بهشتِ خُداوند ندارند.

یک چیزِ دیگر هم هست؛ جایی از فیلم، دخترکِ اصلیِ فیلم، مُخدّری را که یک فروشنده‌یِ خیابانی بهِش داده، مصرف می‌کند و درگیرِ توهّمی غریب می‌شود. خودِ آن توّهم خیلی خوب از آب درآمده (البته در حدّی که من می‌فهمم) امّا اوجَش، به‌نظرم جایی است که دخترک دستَش را بُرده بالا و انگار می‌خواهد چیزی نامرئی را در هوا بگیرد. این از آن صحنه‌هایی است که پنج ستاره می‌دهم بهِش، از بس که دیدنی است. کاش همه‌یِ فیلم، به همین زیبایی بود

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳۸٥