شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از اين‌جا به بعد، بليتِ شما اعتبار ندارد...

تصديق مي‌‌كنيد كه من خوشبخت‌ترين مردِ رويِ زمين نيستم.

مرد انگليسى به رنيه

«پرندگان مي‌‌روند در پرو مي‌ ميرند» (نوشته‌يِ رومن گاري، ترجمه‌يِ ابوالحسن نجفي)، مجموعه‌يِ پنج داستان است. يكى از آن يكى بهتر. داستان‌هاى نويسنده‌اى كه به اندازه‌يِ داستان‌هايش، خوب بود. اما بين اين داستان‌ها، خودِ پرندگان… «چيز»ى ديگر است. از جنسى است كه نمي‌‌توان دقيق و شمرده درباره‌اش حرف زد. هذيانى است كه در عالمِ واقع اتفاق مي‌‌افتد. خوابى است كه در بيدارى مي‌‌بينيم. كابوسى است كه بى‌امان حمله مي‌كند و سايه‌يِ سنگينش را پهن مي‌كند روىِ سرِ همه‌يِ آن‌هايى كه هستند، همه‌يِ آن‌هايى كه چشم‌به‌راه چيزى هستند.

 پرندگان… داستانِ از دست دادنِ زندگى است و ادامه‌يِ يأس آلودى كه نصيبِ آدم‌ها مي‌شود. اين كه آدم‌ها پيش مي‌روند و نااميدى از پشتِ سر مي‌آيد. (تلخ نيست؟) اين يأسِ محتوم، حكايتِ عشق است و چه كسى هست كه نداند داستانِ عشق، تمامي ‌ندارد. عشق، در فاصله‌يِ دو تنهايى شكل مي‌گيرد: وقتى كسى را ندارى، تنهايى و هنگامي ‌كه بايد از كسى دل بِكَنى، تنهايى. جمله‌يِ آغازين داستان، تكليف همه چيز را روشن مي‌كند: «بيرون آمد، روى ايوان ايستاد و دوباره مالكِ تنهايى خود شد.» (صفحه ۷) اين تنهايى، اين گوشه نشينى كه رنيه در چهل و هفت سالگى به آن رسيده، ادامه‌يِ منطقى جنگِ او است با زندگى، تقاصِ جنگ هايِ اسپانيا: «زيرا كه در چهل و هفت سالگى، هرچه بايد بدانى، دانسته‌اى و ديگر انتظارى نه از هدف‌هاى بزرگ دارى و نه از زن‌ها: به منظره‌اى زيبا دل خوش مي‌كنى. مناظر، كم‌تر به تو نارو مي‌زنند.»

رنيه، پرو را بى دليل انتخاب نكرده است، هيچ كس جايِ ماندنش را بى‌دليل انتخاب نمي‌كند. آن‌جا كه او هست، دريا هم هست، ساحل هم هست و در همين ساحل است كه پرندگان جان مي‌دهند. مي‌آيند و هرچه به زمين نزديك تر مي‌شوند، حركتشان كندتر مي‌شود و تا به زمين برسند، مرده‌اند. جايى كه رنيه روزگار مي‌گذراند (در پايِ جبالِ آند) انتهايِ جهان است براى او، جايى است كه مي‌تواند روزى بر ساحل بخوابد و چشم ها را ببندد و باز نكند، حتى اگر خورشيد بخواهد.

موقعيتِ رنيه، او را واداشته است كه احساسات خود را انكار كند (مي‌شود؟) و هرچه را كه از نظرِ عقل درست نيايد، رد كند. رنيه، دست به دامنِ عقل شده است تا راه گريزى داشته باشد. (علم، از همه‌سو، مظفرانه بر انسان تاخت آورده است) با اين همه، رنيه از يك چيز نگران است: از اين كه يك روز، اين فكرها را تاب نياورد و مثل همه آدم‌هاى ديگر، زندگى را آن طور كه هست، باور كند. آدم وقتى دل‌شكسته مي‌شود، دنيا از چشمش مي‌افتد. وقتى دل نباشد، چيزى برايِ دل‌خوشى هست؟

ترس‌هايِ رنيه، از همين جا شروع مي‌شوند: «ناگهان با ميلِ شديدى به مردن و با حالتى ريشخندآميز انديشيد: البته، يك عشقِ بزرگ مي‌تواند اين همه را سروسامان بدهد.» اما نصيبِ رنيه از ساحلِ دريا، عشقى بزرگ نيست. زنى است نااميد و در آستانه‌يِ خودكشى. زنى كه قدم به قدم در آب راه مي‌رود تا موجى عظيم برخيزد و او را در بَر بگيرد. نصيبِ رنيه، نجات زن است از مرگى خودخواسته و شريك شدن با او در جشنى بى‌كران. هرچند اين جشن نيز، مثل هر جشنِ ديگرى، ديرى نمي‌پايد و عمرش كوتاه است. هميشه، پيش از آن كه فكر كنى، اتفاق مي‌افتد. تا رنيه بجنبد و خيالاتش را كنارِ هم بنشاند، لحظه‌يِ خداحافظى است. مردِ انگليسى، پيِ زن آمده است. نااميدِ ديگرى كه راهِ چاره را در نوشيدن ديده است: هستى و نيستى با هم.

همه‌يِ ماجرا، براى زن به خيال مي‌مانَد و براى رنيه، دليلِ ديگرى است بر اين كه دورِِ احساسات را بايد خط كشيد. (دليل از اين روشن‌تر؟) وقتى صاحبِ خانه‌اى باشى در انتهاىِ جهان (جايى كه آدم‌هاىِ عادى نيستند)، انديشيدن به مرگ، سخت نيست. آن‌چه سخت است، فكركردن به زندگى است. طراوت و تازگى از كنارِِ هم بودن مي‌آيد، وقتى تنها هستى، وقتى به منظره‌ها دل خوش مي‌كنى، يك روز هم به پرو مي‌روى تا بميرى. به همين سادگى.

 رنيه، فقط مالكِ تنهايى اش نيست، مالكِ زندگى اش هم هست، مالكِ زنده نبودنش. رنيه، حرفى برايِ گفتن ندارد و اين مرد انگليسى است كه آخرِ داستان، به جايِ او حرف مي‌زند: «اين وضع را نمي‌شود همين جور ادامه داد.» راست مي‌گويد!

  

نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥
برچسب‌ها :