شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در حسرتِ آن ساعتِ میکی‌ماوس …

وقتی داشتم «رمزِ داوینچی» را می‌خواندم، به این فکر می‌کردم که حیف است همچو داستانی را به یک فیلمِ سینمایی محدود کنند. فکر می‌کردم که می‌توانند یک سریالِ کوچک (مینی‌سریال) خوب از آن درآورند. و چون یکی دو ماه قبل‌ترش «رودخانه‌هایِ سرخ 2» را دیده بودم که «ژان رِنو» درش بازی می‌کرد، فکر می‌کردم که او بهترین انتخاب است برایِ بازی در نقش «بزو فاش». همین‌طور تویِ خیالِ خودم به‌جایِ «سیلاس»، این راهبِ آدم‌کُش، «راسل کرو» را گذاشته بودم؛ چون تویِ کتاب آمده بود که سیلاس آدمی است هیکلی. برایِ «رابرت لَنگدان» و «سوفی نوو» هم انتخابی نداشتم. به همین سادگی!

 

وقتی قرار شد فیلمِ رمزِ داوینچی را «ران هُوارد» بسازد، فکر کردم که این بهترین انتخابِ مُمکن است. کسی که توانسته «یک ذهنِ زیبا» را از رویِ زندگی‌نامه‌یِ «جان نَش» (نوشته‌یِ سیلویا نَصار) بسازد و آن زندگی شلوغ و دَرهم را در یک فیلم جمع‌وجور کند، از پسِ رمزِ داوینچی هم برمی‌آید و موقعی که اعلام شد «آکیوا گُلدزمن» فیلمنامه را می‌نویسد، فکر کردم که بساطِ عیشِ ما جور است و رمزِ داوینچی می‌شود همان چیزی که باید باشد.

 

امّا نشد. بساطِ عیشِ ما جور نشد. صبر کردم تا نُسخه‌ی خوب و تمیزی از فیلم برسد و بعد سیاحتش کنم و درباره‌اش تصمیم بگیرم. نُسخه‌ی خوب رسید، ولی دوستش نداشتم. رمزِ داوینچی را دوست ندارم. با این که ران هُوارد کارگردانی‌اش کرده، با این که آکیوا گُلدزمن فیلم‌نامه‌اش را نوشته، با این که «تام هنکس» و «ادری تاتو» و ژان رنو درش بازی می‌کنند، دوستش نداشتم. (البته با پُل بتانی هم در این فیلم کنار نمی‌آیم!) فکر کردم این خوش‌نیامدن مالِ دیدارِ اوّل است؛ ولی در دیدارِ دوّم هم اتّفاقِ خاصّی نیفتاد! رمزِ داوینچی آن فیلمی نیست که باید باشد، که فکر می‌کردم هست. به همین سادگی!

 

«دَن براون»، نویسنده‌یِ قابلی است، داستان‌گویِ خیلی خوبی است و حتّا اگر رُمانِ رمزِ داوینچی را در مقوله‌یِ «ادبیات» نگنجانیم (چرا همچو کاری بکنیم؟) باز هم کسی نمی‌تواند مُنکرِ جذّابیتش شود. رمزِ داوینچی داستانِ نفس‌گیری است و مثلِ هر داستانِ خوبی، بر پایه‌یِ جُزئیات بنا شده است. فرضیه‌یِ زنانگیِ «جامِ مُقدّس»، چیزی است که دَن براون، کم‌کم آن را توضیح می‌دهد (مثلاً در قالبِ انیمیشن‌هایِ والت دیسنی) و موقعی که ضربه‌یِ نهایی را می‌زند و می‌گوید که سوفی نوو، واقعاً «شاهزاده‌خانُم» است و از نسلِ حضرتِ مسیح، حس می‌کنیم که چاره‌ای جُز باور کردنِ این داستانِ تکان‌دهنده نداریم. امّا فیلم چُنین نمی‌کند. فیلمِ رمزِ داوینچی، اصلاً اقتباسِ خوبی نیست. اصلاً به مذاقِ کسی که رُمان را دوست داشته باشد، خوش نمی‌آید. به همین سادگی!

 

آن جُزئیاتِ دوست‌داشتنی که رُمان را ساخته‌اند، که شخصیت‌ها را جذّاب کرده‌اند، در فیلم عملاً غیب شده‌اند. خُب، تاحدودی پذیرفتنی است. همه‌یِ این رُمانِ قطور را نمی‌شود در دو ساعت و خُرده‌ای خلاصه کرد. ولی بینِ همه‌یِ این‌ها، چیزی هست که بیش‌تر از همه حسرتش را می‌خورم: لَنگدان، پروفسورِ دانشگاهِ هاروارد، ساعتی مُچی دارد که رویش طرحِ میکی‌ماوس است و از سال‌هایِ دور آن را به دست دارد. این ساعتِ میکی‌ماوس، یکی از آن چیزهایی است که لَنگدان بِهِش اشاره می‌کند و به کمکِ آن حقایقی (؟) را درباره‌ی محصولاتِ دیسنی به زبان می‌آورد. امّا حیف که آن را در نُسخه‌یِ سینمایی حذف کرده‌اند. به همین سادگی!

 

رمزِ داوینچی فیلمی نیست که دیدنش را به کسی توصیه کنم. پیشنهادم به همه‌‌یِ آن‌ها که تا حالا این داستان را نخوانده‌اند و می‌خواهند بدانند چه‌جور چیزی است، این است که بروند و رُمان را بخوانند. رُمان را بخوانید تا ببینید که یک نویسنده چه‌طوری برایِ نوشتن دست به تحقیق می‌زند و آن‌قدر مثال می‌آورد و خواننده را شیرفهم می‌کند که هر چیزِ غیرِواقعی را باور می‌کنیم. رمزِ داوینچی واقعی است یا نه؟ خُب، هیچ داستانی خالی از واقعیت نیست، حتّا اگر دروغِ محض باشد. مهم این است که نویسنده این دروغ را طوری بگوید که باورش کنیم. این کاری است که دَن براون از پسَش برمی‌آید، ولی ران هُوارد و آکیوا گلدزمن به گَردَش هم نمی‌رسند. به همین سادگی!

 

بعدِ تحریر: دَن براون، خودش تهیه‌کُننده‌یِ اجرایی فیلم بوده و احتمالاً رویِ فیلم‌نامه هم نظارت داشته است. ولی نمی‌دانم چرا این تغییرها (و گاهی تحریف‌ها) را قبول کرده. یکی از رُفقا می‌گفت وقتی از رویِ هر کتابی، حتّا اگر پُرفروش باشد، فیلم بسازند، فروشش چند برابر می‌شود. نمی‌دانم، شاید براون به این فروشِ بیش‌تر دل بسته است. به همین سادگی!

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥