شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه‌ از نامه‌ای متعلّق به همین روزها ...

 

... باران بند آمده بود که رسیدیم سرِ کوچه و همین‌طور خیسِ آب رفتیم تویِ آن کتاب‌فروشی که خیلی بزرگ نبود و همه‌جور کتابی داشت و آن سبیلویی که می‌ایستاد پشتِ دخل آدم بامرامی بود و تخفیف می‌داد و کتاب پیشنهاد می‌کرد و روزنامه‌ها را می‌زد به دیوار که همه بخوانند و همین‌طور که خیسِ آب رفتیم تویِ آن کتاب‌فروشی دیدیم که جلد سوم آن کتاب نارنجی را گذاشته رویِ میز و یادم نیست اوّل تو جیغ کشیدی یا من و آن سبیلو برگشت و سبیل‌هاش را بین لب‌هاش فشار داد و هیچ نگفت و برگشت سر کار خودش و یادم نیست اوّل تو کتاب را برداشتی یا من و همین‌که قیمتش را دیدیم دوتایی سوت زدیم و نُچ‌نُچ کردیم و تو چرخیدی که ببینی آن سبیلو برمی‌گردد یا نه که برنگشت و کتاب را گذاشتیم سرِ جاش و همین‌جور چرخیدیم و همه‌ی کتاب‌ها را دوباره دیدیم و بین همه‌ی کتاب‌ها یکی بود که چشمک می‌زد و جلد خوشگلی داشت و خیلی ساده بود و پس‌زمینه‌اش سیاه بود و با سفید نوشته بودند و تویش و کتاب را که برداشتیم دیدیم شعر است و نصف کتاب سفید بود از بس که همه‌ی خط‌هاش نصفه بودند و کتاب را بستیم و گذاشتیم سرِ جاش و آمدیم بیرون و همین‌طور قدم‌زنان رفتیم و رسیدیم به آن کافه‌ی دنجی که همیشه‌ی خدا خلوت بود و همیشه میزِ خالی داشت و همین‌که تو رفتیم نشستیم کنار میزی که چسبیده بود به شیشه و آدم‌ها از پشتِ شیشه رد می‌شدند و وقتی قهوه آورد و کیک هم سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن حرف نمی‌زدیم و سکوت کرده بودیم و گوش می‌کردیم به موسیقی ملایمی که پخش می‌شد و فقط به دردِ کافه می‌خورد و وقتی کیک تمام شد و چنگال را کنار گذاشتی و زُل زدی به آدم‌ها معلوم بود که آدم‌هایِ بیرون مهم نیستند و بهانه هستند و حرفی هست که می‌خواهی بگویی و باید بگویی و خیلی وقت است که می‌خواهی بگویی و مانده‌ای که چه‌طور بگویی و چی بگویی این قرار امروز این بگوبخند و این سرزدن به همه‌ی وعده‌گاه‌ها و دل‌خوشی‌ها مال این بوده و من که دیدم این آدم‌هایِ بیرون زیادی مهم شده‌اند و این‌ور را نمی‌بینی و الکی سر گردانده‌ای آن‌ور دست کردم تویِ کوله و آن کتاب آبی را که می‌گفتی گران است و آدم باید پول‌دار باشد که برود سراغش و مال ما نیست اصلاً درآوردم و گذاشتم روی میز و تو هم زیرِچشمی نگاه کردی و با این‌که ذوق کرده‌ بودی و خوشی تویِ چشم‌هایت بود و حالا نشسته بود رویِ لب‌هایت هیچ‌چی نگفتی و دست دراز کردی و کتاب را برداشتی و ورق زدی و نگاه نکردی که ببینی صفحه‌یِ اوّلش چی نوشته‌ام و من شروع کردم به دیدن آدم‌ها که از کنار شیشه می‌گذشتند و با هم حرف می‌زدند و نگاه نکردم که داشتی گریه می‌کردی و چراغ‌هایی که بالای سرِمان بود روشن شده بود و باران شروع کرد به باریدن ... 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
برچسب‌ها : نامه‌ها