شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حتی می‌شود به مرگ هم لبخند زد...

... خیلی دلم می‌خواهد که اشتباه شنیده باشم، که «رابرت آلتمن» هنوز زنده باشد و در هشتادویک‌سالگی هنوز فیلم بسازد و سی‌ونهمین فیلمش را هم کارگردانی کند. ولی مثل‌ این‌که درست است. مثل این‌که آلتمنِ کبیر واقعاً چشم‌هایش را بسته و دیگر بازشان نمی‌کند.

 

... همین امروز صبح بود که یادداشتی درباره‌یِ آخرین فیلمش نوشتم و آخرین جمله‌هایش را این‌طوری تمام کردم که با این همه، ستاره‌ی اصلی فیلم خود رابرت آلتمن است که هرچند گرد پیری موهایش را سپید کرده، در هشتاد‌ویک‌سالگی خیال بازنشستگی ندارد و همچنان به آینده چشم دوخته است. هرچند می‌گویند این‌بار کارگردانی دیگر در کنارش بوده است تا درصورت ناتوانی جسمی استاد، بقیه‌ی کار را ادامه بدهد. و این برای فیلمی که در نهایت ما را به این نتیجه می‌رساند که حتی می‌شود به مرگ هم لبخند زد؛ اگر از زندگی لذت برده باشیم، چیز عجیبی نیست.

 

آلتمن یکی از دوست‌داشتنی‌ترین کارگردان‌های آمریکایی بود. فیلم‌های درجه‌یکی در همه‌ی سال‌های فیلم‌سازی‌اش ساخت که یکی از یکی بهترند و حالا، در بُهت و حیرت دارم به صحنه‌هایی از «خداحافظی طولانی» فکر می‌کنم. به صحنه‌های ابتدایی «برش‌های کوتاه»، به جذابیت بی‌نظیر «پارک گاسفورد» و به همین فیلم آخرش که هرچند از همه‌ی شوخی‌هایش سر در نیاوردم، ولی لذت‌بخش بود.

این‌طور که می‌گویند سرگرم پروژه‌ی جدیدی بوده است. کاش کسی این پروژه را ادامه ندهد. کاش بگذارند این آخرین فیلمی باشد که از آلتمن دیده‌ایم. کاش خاطره‌ی خوش ما را از او خدشه‌دار نکنند...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥
برچسب‌ها : رابرت آلتمن ، به‌یاد