شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

هشت‌سالگی و نوستالژیِ نُه‌سالگی...

یک

... راستش، این وبلاگ باید چند روز قبل از این‌ها «به‌روز» می‌شد؛ مثلاً یک‌شنبه، نوزدهم آذر. ولی نشد. هم به‌خاطر تنبلی، هم به‌خاطر نظرهایی که پُشتِ هم نوشته می‌شدند و خیلی از این نظرها، جوابِ یک نظرِ دیگر بود. و چند تا ئی‌میل هم بود که به دردِ وبلاگ نمی‌خورد اساساً.

 

دو

 

خیلی دلم می‌خواست درباره‌یِ یکی از داستان‌هایِ «آگاتا کریستی» بنویسم که تازگی‌ها خوانده‌ام و به‌نظرم جذابیت‌هایی دارد که باید درباره‌اش حرف زد. خیلی دلم می‌خواست درباره‌ی تازه‌ترین داستانِ «جومپا لاهیری» بنویسم که تویِ «نیویورکر» چاپ شده بود و با این‌که چیزِ تازه‌ای نداشت و خیلی شبیه داستان‌های قبلی‌اش بود، امّا می‌شود درباره‌اش نوشت، چون مثلِ همه‌یِ داستان‌هایِ دیگرِ لاهیری، جان می‌دهد برای نوشتن درباره‌یِ جزئیات و اهمیتِ جزئیات و چیزهایی مثلِ این. راستی، «امیرمهدی حقیقت» نمی‌خواهد این داستان را ترجمه کند؟

 

سه

ولی این چیزها مُهم نیست. چه اهمیتی دارد که من دلم می‌خواسته راجع به چی بنویسم؟ مُهم این است که این یکی‌ دو روز، دوباره بعضی داستان‌هایِ «پرویز دوائی» را دوباره مُرور کردم و حالم حسابی خوب شد. خوشی و حسرتی که در داستان‌هایِ دوائی هست، چاره‌یِ روزهایِ بی‌حوصلگی شد. من دوائی را دوست دارم و آن گذشته‌گرایی [غمِ غُربت؟ نوستالژی؟] که در داستان‌هایش هست، آزارم نمی‌دهد. چرایش را تویِ یادداشتی که دوشنبه در صفحه‌ی ادبیاتِ روزنامه‌یِ اعتماد چاپ می‌شود توضیح داده‌ام. پس، بیش‌تر از این ادامه نمی‌دهم. امّا این دلیل نمی‌شود که این گفته‌یِ «سر هرمس مارانا» به مذاقم خوش نیاید، وقتی در شماره‌ی یازدهمِ مجله‌یِ اینترنتیِ «هزارتو» نوشته است که «پرویز دوایی، در نوشته‌های‌اش، تجسّمِ ابدیِ نوستالژی است. می‌گویند، دوایی در نُه‌ساله‌گی، نوستالژیِ هشت‌ساله‌گی‌اش را داشته است!» واقعاً بامزّه و جذاب است.

چهارم

 

... وقتی باید در این وبلاگ نوشت، چرا ننویسم؟ ظاهراً تا آخرِ هفته عُذر و بهانه‌ای برایِ ننوشتن ندارم. پس می‌نویسم، چون بهانه‌نداشتن کارِ آدم را سخت می‌کند...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥
برچسب‌ها :