شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ما آن پشه هم نیستیم...

«بازی» ظاهراً همیشه چیزِ جذّابی است و فرقی نمی‌کند فیلمی از «دیوید فینچر» باشد، یا «انتخابِ بهترین فیلم‌هایِ سال/ عُمر». مُهم این است که آدم داخلِ یک بازی می‌شود که کُلّی [چندتا؟] تماشاگر دارد. شخصاً از بازی بدم نمی‌آید، ولی این «یلدا بازی» که راه افتاده، یک‌جوری است. خیلی سخت است که آدم بخواهد پنج‌تا از «رازهایِ مگو»یش را بنویسد و بگذارد جایی که یک‌سری آدم [چندتا؟] به آن سر می‌زنند و می‌خوانند. برایِ همین است که چندتایی از رُفقا خیالِ خودشان را راحت کرده‌اند و چیزهایی را نوشته‌اند که اصلاً به دردِ «یلدا بازی» نمی‌خورد. بله، قبول دارم که کارِ خیلی سختی است و قبول دارم که همین حالا هزارتا چیز تویِ ذهنم هست که دست‌کم نُهصد و نود و پنج‌تایش را نمی‌شود این‌جا نوشت. زود قضاوت نکنید. فکر نکنید هرچیزی که نمی‌شود این‌جا، تویِ صفحه‌یِ شخصی، نوشت چیزِ ضایع و هولناکی است. قضیه‌یِ نوشتنِ این چیزها به کاری شبیه است که معمولاً پُلیس‌هایِ فرنگی می‌کنند و لابُد نمونه‌اش را در فیلم‌هایِ فرنگی دیده‌ایم؛ جماعتی را که ظاهراً خلاف‌کار هستند ردیف می‌کنند و آدم [یا آدم‌هایی] از پُشتِ شیشه‌ آن‌ها را تماشا می‌کنند و نظر می‌دهند که مثلاً آن قد بلنده که دارد آدامس می‌جود و شماره‌اش 467321 است، شبیه آن آدمی است که دیدم پیرزنه را تویِ پیاده‌رو کُشت و کیفش را برداشت و رفت. خُب، من این‌جوری فکر می‌کنم و کاریش هم نمی‌شود کرد. با این همه، به‌خاطرِ مُحبّتِ همه‌یِ رُفقایی که لطف کرده‌اند و فکر کرده‌اند من هم چیزهایی برای گفتن [نوشتن] دارم، پنج‌تا از آن چیزهایی را که تا حالا جایی نگفته‌ام [ننوشته‌ام] این‌جا می‌گذارم. شاید به کارِ کسی بیاید.

 

 

  1. بچّه که بودم، عجیب به کاسه‌بُشقاب و لیوان‌هایِ سُفالیِ تزئینی و همه‌یِ آن چیزهایی که حتّا یک‌بار رنگِ سُفره را نمی‌بینند، علاقه داشتم. این کاسه‌بُشقاب و لیوان‌هایِ سُفالیِ تزئینی هم، معمولاً، دور از دسترسِ من بود؛ یعنی بزرگ‌ترها عقل به خرج می‌دادند و آن‌ها را دور از دسترسِ من نگه می‌داشتند و می‌گذاشتند تویِ یکی از بوفه‌هایِ چوبی. و من که دلم می‌خواست با این کاسه‌بُشقاب و لیوان‌هایِ سُفالیِ تزئینی بازی کنم، صندلی می‌گذاشتم زیرِ پایم و می‌رفتم بالا و آن‌ها را دست می‌گرفتم. شاید رنگِ کاسه‌بُشقاب و لیوان‌هایِ سُفالیِ تزئینی بود که جذبم می‌کرد. نمی‌دانم. ولی مسأله این بود که هیچ‌وقت یاد نگرفتم آن‌ها را همان‌جوری سرِ جایشان بگذارم که بزرگ‌ترها گذاشته بودند. این بود که همیشه می‌فهمیدند یکی به این چیزها دست زده و موقعی که از من می‌پرسیدند کارِ کی بوده، یا جواب می‌دادم بچّه‌یِ همسایه، یا می‌گفتم گُربه و هیچ‌کس به رویِ من نمی‌آورد که گُربه چه‌کاری می‌تواند با کاسه‌بُشقاب و لیوان‌هایِ سُفالیِ تزئینی داشته باشد. سال‌هایِ عجیبی بود.

     

  2. بچّه که بودم، خانه‌یِ ما تویِ خیابانِ پالیزی بود و موقعی که بزرگ‌ترها تصمیم گرفتند مرا به «آمادگی» بفرستند، سر از مدرسه‌ای درآوردم که اسمش «توحید» بود و تویِ یکی از کوچه‌هایِ خیابانِ شریعتی بود. یک دبستان بود که آمادگی هم داشت. روزِ اوّلِ مهر [که درضمن روزِ تولّدم است] با سلام و صلوات راهیِ مدرسه شدم. از بچّه‌هایی که تویِ آمادگی بودند، خیلی خوشم نیامد. زیادی بچّه بودند و سرِ میوه و پاک‌کن و این‌جور چیزها دعوا می‌کردند و من که فکر کرده‌ بودم قرار است «چیز»ی یاد بگیرم، بهم برخورد و به خودم قول دادم که دیگر پا به آن کلاس نگذارم. برایِ همین فردایِ آن روز، وقتی دستم را وِل کردند و فکر کردند می‌روم پیشِ همان بچّه‌ها، راهم را کج کردم و رفتم یک‌ طبقه بالاتر و به اوّلین کلاسی که رسیدم، رویِ اوّلین نیمکتِ خالی نشستم. خانم‌مُعلّم که تشریف آوردند، از من پرسیدند شما دانش‌آموزِ تازه هستید؟ [از این کلمه‌یِ دانش‌آموز خیلی بدم می‌آید] من هم سری تکان دادم و گفتم بله. از امروز آمده‌ام. به‌نظرم خانم‌‌مُعلّم شک کرده بود که گفت کلاسِ چندم هستی شما؟ و من هم در کمالِ آسودگی جواب دادم دومِ نظری. لازم نیست بقیه‌یِ ماجرا را تعریف کنم. خودتان حدس بزنید.

     

  3. تویِ همان دبستان، وقتی که سالِ چهارم بودم، یک خانمی آمد که شیرینی و شکلات و این‌جور چیزها به بچّه‌ها می‌فروخت. اگر درست یادم باشد، اسمش «شکر خانُم» بود. شیرینی‌هایِ خوش‌مزّه‌ای داشت که هنوز هم وقتی یادشان می‌افتم، هوس می‌کنم. حتماً خانگی بود. آن شیرینی‌ها را می‌داد بُرشی 5 تومان و من، تقریباً هر روز، یکی می‌خریدم. یک‌بار بعد از عید، باقی‌مانده‌یِ پول‌هایِ عیدی را جمع کردم و شد 25 تومان. 5 تا از آن شیرینی‌ها خریدم و آوردم خانه و در کم‌تر از یک‌ساعت بلعیدم. دو ساعت بعد، همه‌اش را [با عرضِ معذرت] بالا آوردم، از بس که چرب و شیرین بود. بله، همه‌یِ خانه فکر می‌کردند همان ناهاری را که خورده‌ام [با عرضِ معذرت] بالا آورده‌ام.

     

  4. آخرین سالِ دبستان بودم که رفتم اردویِ منظریه و از آن‌جا ما را بُردند کوه‌نوردی و این حرف‌ها. یادم است اوایلِ راه را عینِ بُز بالا می‌رفتم و باکی از هیچ‌چی نداشتم. وقتی رسیدیم به یکی از راه‌هایِ صعب‌العبور [چه کلمه‌یِ سختی] دیدم که نمی‌توانم رد شوم. سرم یک‌هو گیچ رفت و به‌زور خودم را نگه داشتم و بعد برگشتم عقب. از آن به بعد «فوبیایِ ارتفاع» دارم. معمولاً جاهایِ بلند و مرتفع نمی‌روم. کوه که اصلاً حرفش را هم نزنید. تویِ هواپیما هم معمولاً کنارِ پنجره نمی‌نشینم. و چند سال پیش که فهمیدم «استنلی کوبریک» هم فوبیایِ ارتفاع داشته، ذوق‌مرگ شدم. بله، شباهت‌هایی مثل این پیدا می‌شود، ولی حضرتِ اُستاد نابغه بود و ما آن پشه هم نیستیم. بله، این‌طوری است.

     

  5. رسیدیم به آخری؟ تازه نُطقم داشت باز می‌شد. این قضیه‌یِ آخر مالِ خیلی وقت پیش نیست. احتمالاً مالِ اسفندِ 82 است. پول برداشته بودم که بروم کفش بخرم و سرِ راهم، چشمم افتاد به مغازه‌ای که دی‌وی‌دی می‌فروخت. سه سال پیش، دی‌وی‌دی‌ این‌قدر فتّ‌وفراوان نبود و آن دی‌وی‌دی‌هایی هم که می‌رسید، قیمت‌هایِ نُجومی داشت. هر دی‌وی‌دی زیرِ ده‌هزار تومان نبود و تا جایی که یادم است، آن روزِ دل‌چسبِ اسفند ماه، شش‌تا دی‌وی‌دیِ ناب خریدم. فیلم‌هایی که دوست‌شان داشتم و هنوز هم می‌میرم برایشان. [اسمشان را نمی‌نویسم؛ به هزار و یک دلیل.] حالا همان دی‌وی‌دی‌ها را نصفِ قیمت می‌فروشند و تازهِ کُپیِ آن‌ها از این هم ارزان‌تر است. روزهایِ عجیبی بود و یکی دو هفته بعدش که خیرِ سرم حقوق گرفته بودم، صد هزار تومانِ دیگر را هم خرجِ این عیشِ بی‌پایان کردم. مهم نیست که مجبور شدم اردی‌بهشت‌ماهِ بعدی کفش بخرم و تویِ فروردین‌ماه، خیلی تاکسی سوار نشوم و کافه نروم و کتاب نخرم. مهم این است که الان آن دی‌وی‌دی‌ها را دارم و فکر می‌کنم می‌توانم خودم را آدمِ خوش‌بختی بدانم. خوش‌بختی مگر چی می‌تواند باشد؟ همین خوشی‌هایِ کوچک است که آدم را به زندگی امیدوار می‌کند. بله، آدمی به امید و دی‌وی‌دی و این‌جور چیزها زنده است دیگر...

     

خُب، رُفقایِ عزیز، دیدید که چیزِ مُهمی نبود؟ دیدید که رازهای آدم‌ها واقعاً شخصی هستند؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥