شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یادت هست؟ یادم هست...

هیچ نمی‌گوید. می‌گویم:

 

«من می‌ترسم.»

 

همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه نشسته‌ییم. علی‌قلی، در خود می‌اندیشد. حالِ چهره‌اش سخت غریب است. چیزی است که از من و ما، و از زمان و مکان، به دور می‌رود. به اثیر می‌رود. من می‌ترسم. آیا علی‌قلی چیزی از هستیِ ناب با خیش دارد؟ آیا مِهی است که دست از میانش درمی‌گذرد؟

 

سکوت.

 

از بیرون سدای زندگی می‌آید. رشته‌ی بسته.

 

علی‌قلی می‌گوید:

 

«تو می‌بُری.»

 

چشم‌هایم تارند و پلک‌هایم سنگین. کرخت و سنگین. نمی‌توانم او را ببینم. می‌کوشم که پیدایش کنم. دلم شور می‌زند.

 

می‌گوید:

 

«سرگردانی. تباهی. نجات. باید ببُری. تیری تو را نشان کرده. پشت تو را. هفت قتل. یادت هست؟»

 

یادم هست. یادم هست:

 

من زار می‌زنم و باران تمام دنیا را از دیده می‌بارم. آن‌ها، سرد و بی‌اعتنا و خشن، تابوت را به تندی، و با تهلیل‌های پیاپی، پیش می‌برند. کسی دست مرا گرفته است و من می‌دوم. دانه‌های برف، آغشته به رنگ سپید بی‌رحم، و پیچیده در حریر گزنده‌ی باد به صورتم می‌خورد؛ به صورت کوچکم. به دست‌هایم، به دست‌های کوچکم.

 

«ریسمان پاره می‌شود. تو معلق می‌شوی. تو، معلق، می‌روی. آن خنجر را، آن تناب را، آن زهر را بردار. از سپیدی روز و از سیاهی شب، فرار کن. به شفق فکر کن. به پگاه. به صبح کاذب. به تیرهای بلند چوبیِ سرخ، در پای دیوارهای سرخ. یادت هست؟»

 

یادم هست. یادم هست:

 

ما نمی‌توانیم با هم سخن بگوییم. بر دست‌هایش خط‌های سیاه است. پاهایش از آن او نیستند. خود را بر زمین می‌کشد. ابرویش شکافته. سرش شکسته. انگشتان بی‌ناخنش با چنان رازی درآمیخته‌اند و اندامش آن‌چنان در هم مختصر شده است که مرگ مرگ مرگ مرگ.

 

ما نمی‌توانیم با هم سخن بگوییم. لب‌هایش خشک است. زیر چشم‌هایش سیاه است. یکی از دست‌هایش بی‌اراده تکان می‌خورد. سر به زیر انداخته است. من جلویش روی زمین می‌نشینم. پگاه است؛ شاید. سدای خروسی از دور. بیابانِ تنها. یک دیوار. تیرها. چند چراغ زنبوری. سدای قدم‌هایی که سدای خروس را محو می‌کند. سر بلند می‌کند و به من نگاه می‌کند. من می‌لرزم. ناگهان، روحی در خونم می‌دمد. نگاه؛ آن نگاهِ غریب چشمان. نگاهی که از ناخن‌ها و شکستگی دست و سر؛ و شکافتگی ابرو و خشکی لب‌ها روح می‌گیرد. این نگاهِ سرشار. بدنم منبسط می‌شود و آیتی از میان همه‌ی یاخته‌های آن، می‌گذرد وَ می‌تازد.

 

بلندش می‌کنند و کشان‌کشان می‌برندش. کسی به سدای بلند قرآن می‌خاند. کسی به سدای بلند اذان می‌گوید. در مسجدی بغضی می‌ترکد، و سکوت. بیابانِ تنها و خاموش. شاید پگاه. نور چراغ‌زنبوری‌ها. کسی شهادت می‌گوید. سدای خروس‌ها نمی‌آید. باد، به احترام، باز می‌ایستد. روح حیات، به احترام، پا می‌بوسد. و زندگی آغاز می‌شود:

 

«می‌شکنی و ویران می‌کنی. ندای آیینه‌ها را بشنو. سخنشان را بشنو. آن‌را که در آیینه نفس می‌کشد، بشنو. آن‌را که در آیینه گریه می‌کند، گوش کن. به تبسمش بخند. به مرگش چشم ببند. آیینه می‌شکند. هربار می‌شکند. یادت هست؟»

 

یادم هست. یادم هست:

 

خاهرم نشسته است کنار آیینه‌ی کوچکش [خاب می‌بیند: یک آیینه‌سنگی بزرگ. دو شمع در دو سویش. قرآن. نُغل. غَند که می‌سایند] و به خود خیره شده است. صورتش سپید است و نبودن؛ چهره‌اش را ناز می‌کند. جیوه‌ی آیینه [پیراهن سپید. زن‌ها که در فغندند. سدای مطرب‌ها. شاید هم سدای بازیگران روحوضی. شادی از در و دیوار و آسمان می‌بارد؛ از میان لحاف‌ها و تشک‌ها؛ از آن اتاغی که انتظارشان را می‌کشد.] کمی ریخته است و غاب فلزی‌اش زنگ زده. دستی بلند و ظریف ـ که ما نمی‌بینیمش ـ طُره‌های موی سیاهش را از روی چشمانش به کنار می‌زند. شاخه‌یی به در می‌کوبد و در؛ باز می‌شود. بیرون، برگ‌ریزان است. آجرهای کهنه‌ی کف حیاط، از برگ‌های زردِ مرده پر شده است. موجی از مهربانی از بالای سر درختان خاموش می‌گذرد، از حیاط می‌گذرد، از در می‌گذرد و به‌آرامی به درون می‌آید. دستی بلند و ظریف ـ که ما نمی‌بینیمش ـ طره‌های موی سیاهش را از روی چشمانش به کنار می‌زند و به‌سوی گردن لُختش می‌رود. برگی از شاخه‌یی جدا می‌شود و بر آجری پوسیده می‌افتد؛ بی‌سدا.

 

آیینه می‌شکند؛ بی‌سدا.

 

می‌گوید:

 

«یادت هست؟»

 

می‌گویم:

 

«یادم هست. یادم هست.»

 

می‌گوید:

 

«یادت هست؟»

 

می‌گویم:

 

«یادم هست. یادم هست.»

 

 

فصلِ نخستِ رُمانِ وصال در وادیِ هفتم، نوشته‌یِ عبّاسِ نعلبندیان

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٦