شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دو دنیا...

... می‌شود بهش گفت شوخی، یا گفت دست‌انداختن، یا اصلاً همان کلمه‌ای را به کار بُرد که معمول و مرسومِ همه‌یِ این سال‌ها است: هَجو. «اقتباس» [چارلی/ دانلد کافمن و اسپایک جونز] به‌نظرم جذاب‌ترین شوخی با دنیایِ فیلم‌نامه‌نویسی است. و این دنیا، همان چیزهایِ ریز و درشتی است که صفحه‌هایِ کتاب‌ها را به‌خاطرش سیاه می‌کنند و کلاس‌ها و سخنرانی‌ها را به‌خاطرش راه می‌اندازد و هرکسی که ریاستِ آن کلاس‌ها را به‌عُهده دارد، یا دعوت شده است برایِ سخنرانی، فکر می‌کند که جوابِ همه‌یِ سئوال‌ها و سردرگُمی‌هایِ شاگرد/ شنونده‌هایش را همراه دارد. خوبی «اقتباس» در هزار و یک چیز است، یکی در این‌که نشان می‌دهد هیچ‌چیز مُهم‌تر و اساسی‌تر از «خلاقیت» نیست و اگر «خلاقیت»ی در کار نباشد، چیزی بنا نخواهد شد. «اقتباس»، شوخی جذابِ «چارلی کافمن» است با خودش، و چه‌بسا با همه‌یِ آن‌هایی که دندانِ طمع را تیز کرده‌اند برایِ شکار این نابغه‌یِ روزگارِ ما. در این سال‌ها فیلم‌نامه‌نویسِ خوب کم نبوده است؛ خیلی از فیلم‌ها خبر از استعداد و قریحه‌یِ عالیِ نویسنده‌شان می‌دهند، اما تعدادِ فیلم‌نامه‌هایی که نشانه‌یِ نبوغِ نویسنده باشند، از کم هم کم‌تر است و این است که «چارلی کافمن» را باید بیش از این‌ها جدی گرفت و با چشمی دیگر تماشایش کرد. «کافمن» حد و مرز نمی‌شناسد و داستان‌هایِ باورنکردنی‌اش را آن‌قدر معرکه روایت می‌کند، که چاره‌ای جُز پذیرفتن‌شان نداریم. چه‌کسی هست که «جان مالکوویچ بودن» به مذاقش خوش نیاید؟ یا همین «اقتباس» را دوست نداشته باشد؟ یا تماشایِ «درخشش ابدی ذهنِ بی‌آلایش» مبهوتش نکرده باشد؟ نیرویِ مُحرکه‌یِ «چارلی کافمن»، همین «خلاقیت»ی است که هرچند خیلی‌ها درباره‌اش حرف می‌زنند، اما در میدانِ عمل، از زیرِ بارش شانه خالی می‌کنند و می‌گویند واقعیت چیزِ جذاب‌تری است. بله، چیزی جذاب‌تر از واقعیت وجود ندارد، ولی مسأله این است که هرکسی واقعیتِ خودش را می‌بیند و می‌نویسد و ظاهراً دنیایی که «چارلی کافمن» را در بر گرفته، دنیایِ جذاب‌تر و چه‌بسا بهتری است...

 

.... «ساعتِ 25»، پیش از آن‌که فیلمی باشد ساخته‌یِ «اسپایک لی» [شاید یکی از بهترین فیلم‌هایش] رُمانی است از «دیوید بنیوف» و اصلاً خودِ نویسنده آن‌را برایِ کارگردان به فیلم‌نامه تبدیل کرده است. به‌نظرم، «ساعتِ 25»، یکی از معدود فیلم‌هایی است که موقعِ تماشایش نمی‌شود از خیالِ رُمانش بیرون آمد. داستانِ روان‌شناسانه‌ای که بنیوف آن‌را به درونی‌ترین [یا شخصی‌ترین] شکل مُمکن روایت می‌کند، همان چیزی است که خیلی از فیلم/ داستان‌هایِ این سال‌ها از ما دریغ کرده‌اند. فکرش را هم نمی‌کنید که «مانتی» [شخصیتِ اصلی داستان که ادوارد نورتن نقشش را در فیلم بازی می‌کند] چه آدم غریبی است. داستانِ ظاهراً [یا کاملاً؟] اخلاقیِ رُمان/ فیلم، عملاً حولِ این سئوال می‌چرخد که آدم‌ها چرا دست به خلاف می‌زنند و مگر نمی‌شود مثل دیگران صاحبِ یک زندگی عادی بود؟ خیلی‌ها، حتا آن‌ها که نُسخه‌یِ سینمایی اسپایک لی را دوست داشتند، از طولانی‌بودنِ صحنه‌ها و گفت‌وگوهایِ طولانی و کِش‌دار گله می‌کردند. نمی‌دانم حق با آن‌ها است یا نه، چون تا حالا، در طولِ تماشایِ این فیلم، اصلاً کِش‌داربودنش آزارم نداده است و به‌نظرم، راهی است برایِ درکِ بهترِ موقعیتِ «مانتی»، برایِ درکِ بهتر این واقعیت که آدم‌ها اگر راهی را انتخاب کردند، چاره‌ای جُز آن ندارند و بیرون‌آمدن از آن راه و انتخابِ راهی دیگر، تقریباً محال است. زندگی هزار شکل دارد و آدم باید بختِ بلندی داشته باشد که شکل مورد علاقه‌اش را به دست بیاورد. به همین سادگی...  

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ فروردین ۱۳۸٦