شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وضعیتِ بشری ...

کوئنتین تارانتینو: اوما تورمن در حالی که شلوارش شبیه زنِ کاراته‌باز یک فیلم هنگ‌کنگی سال ۱۹۷۶ و مدل موهایش یادآور زن بدجنس یکی از فیلمهای بروس لی است می‌خواهد برود آن‌سمتِ خیابان. تا وقتی که به نیمه‌یِ خیابان می‌رسد، دوربین ۸۷ تا کات می‌خورد. ناگهان ۶۴ تا ماشین مثل هم، از راه می‌رسند و ۵۰۰ تا جنگجویِ شمشیربه‌دست از آن‌ها خارج می‌شوند. از دیدن رئیسِ آن‌ها تعجب می‌کنیم؛ چون در صحنه‌یِ قبل کشته شده بود. همه‌یِ این ۵۰۰ نفر، در فیلم‌هایِ ژاپنی و تایوانی، نقشِ سیاهی‌لشکر را داشته‌اند. موزیکِ متنِ فیلم شروع به نواختن می‌کند. تارانتینو این قطعه را از صفحه‌هایِ گرامافونِ مادربزرگش پیدا کرده و صاحب آن و ورثه‌اش همه مُرده‌اند و تارانتینو ناچار شده حق و حقوق آن را از نوه‌یِ صاحبِ اثر بخرد [که البته آن نوه از وجود این قطعه اصلاً خبر نداشته]. طبعاً اوما تورمن همه را می‌کُشد و هرکدام از فیگورهایش اشاره‌ای به یکی از فیلم‌های شرقی است.

 عباس کیارستمی:‌ یک کُنده‌یِ باریکِ درخت، در این‌سویِ خیابان افتاده است. فیلم‌نامه این‌گونه است که قرار است باد بیاید و با وزشِ باد ـ به‌تدریج ـ کُنده به آن‌سوی خیابان برسد. ولی آن‌روز هوا ساکن است. ناگهان به کیارستمی زنگ می‌زنند که ژولیت بینوش رسیده است فرودگاه و باید برود. دوربین را روشن می‌گذارد و می‌رود. وقتی برمی‌گردد کُنده دو سانتیمتر تکان خورده. کیارستمی طبعاً فیلم را تدوین نمی‌کند؛ چون از رئالیسمِ آن کاسته می‌شود. فیلم، بدونِ دیده شدن، به جشنواره کن می‌رود. مُنتقدان نعره و فغان می‌کشند و مویِ خود را می‌کنند، جاناتان رزنبام می‌نویسد «ناله‌های عاشقانه طبیعت برای گذار از بحران مدرنیته در پس‌زمینه‌ای [از] نئورئالیسم». ژان‌لوک گدار می‌گوید «سینما دیگر به آخرش رسید؛ برویم بمیریم». برادران لومی‌یر از آن دنیا فریاد می‌زنند «این همون سینمایی بود که ما اختراع کرده بودیم؟» ولی کسی صدای مرده‌ها را نمی‌شنود...

 بروید به این نشانی و همه‌یِ نوشته‌یِ «مهدی مصطفوی» را درباره‌یِ صحنه‌یِ عبور از خیابان به روایتِ کارگردان‌هایِ ایرانی و خارجی بخوانید.

 ***

جهانِ رفتگان را فرانک کاستلو می‌گشاید، دوربین سوبژکتیو متحرک، یعنی همان امضایِ سَبکیِ اسکورسیزی، هنگام ورود به فروشگاه نگاه کاستلو را بازمی‌نماید، نگاه سوژه‌یِ مسئله‌دار مورد علاقه‌یِ اسکورسیزی، همان نگاه آنامورفیک و دووجهی‏‌ای که هم شیطان است و هم قدیس. این نگاهی است که اسکورسیزی دوربینش را با آن یکی می‌کند. اما آن نگاه سرگردان پایانی از آن کیست؟ نگاهی که دوربین با حرکت تیلت خود آن را بازمی نمایاند. گروهبان دیگنام که اتاق را ترک کرده است و جسد سالیوان نیز غرق در خون بخشی از قاب است. این نگاه ریشخندآمیزی که سرزمین موعود و شیر و نان اهدایی و گنبد مجلس ایالتی و موش گریزان را در یک قاب ثبت می‌کند از آن کیست؟ همان نگاهی که فقدان و مغاک هراس‌انگیز موجود در ارزش‌های ایجابی الهیات را نشانمان می‌دهد. نگاهی کنایی که آن تقابل الهیاتی را درونی می‌کند. این نگاهی است که خود نگاه را باز می‌نمایاند و به همین دلیل فاقد جسمانیت است. نگاه سرگردان و پریشان و بدون چشمی که چیزی را شکار می‌کند که امر واقعی این جهان است. آن هم در آستانه‌یِ چارچوبی که از قضا امر خیالی [مجلس ایالتی در مقام آمال و آرزوهای شخصیت‌های فیلم] و امر نمادین [خانه با تمامی دلالت‌های معنایی‌اش در کل فیلم] را از هم تفکیک می‌کند. همان موشی که در مقام لکه و پس‌مانده‏‌ای از امر واقعی یا زیربنای این جهانِ مملو از ریا و سوظن  وخیانت، در مرز عرصه‌یِ خیالی و نمادین قدم می‌زند. تابلویی یادآور وضعیت بشری رنه مگریت. رفتگان روایت اسکورسیزی است از وضعیت بشری. 

 

بروید به این نشانی و همه‌یِ تحلیلِ خواندنیِ «مازیار اسلامی» را درباره‌یِ تازه‌ترین فیلمِ مارتین اسکورسیزی بخوانید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦
برچسب‌ها : حرفِ دیگران