شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سوءقصد به ذاتِ هُمایونی...

 

به احترامِ آیدینِ آغداشلو  و پُرتره‌یِ ناصرالدّین‌شاه 

 

 

 

چهار ساعت به غروبِِ آفتاب مانده، در باغ خوش‌خوش می‌رفتیم که رسیدیم به اسطخرِِ بالا. مَلزومات و تَنقّلات را خوردیم و پاها را دراز کردیم که سایه‌ای از دور پیدا شد.

آقارضا گفت ابوالقاسم‌خان است.

 

دو قدم جلو آمد و تعظیم کرد. گفت صدراعظم فرموده‌اند تشریف بیاورید در عمارتِ سلطنتی. تیر انداخته‌اند طرفِ حسین‌قُلی‌خان.

 

آقارضا گفت نیم‌ساعت پیش هم که کالسکه‌چی‌هایِِ  شاهی حکیم طولوزان را بُردند.

 

ابوالقاسم‌خان گفت حسین‌قُلی‌خان را تیر زده‌اند.

 

گفتم طولوزان را کجا بُرده‌اند؟

 

آقارضا گفت حسین‌قُلی‌خان در حضرتِ عبدالعظیم بوده است.

 

گفتم مَلزومات را از زمین برداشتند. رفتیم به عمارتِ سلطنتی. آقامحمّدجعفرخان ایستاده بود به زاری. گفت قزّاق‌ها رفته‌اند حضرتِ عبدالعظیم. صدایِ تیر را همه شنیده‌اند. گویا این تیر را به شاه انداخته‌اند.

 

گفتم کالسکه را آماده کنند که میرزااحمدخان از دَر درآمد.

 

گفت حضرتِ صدراعظم امر کرده‌اند دروازه‌یِ حضرتِ عبدالعظیم را ببندند؛ نه کسی را می‌گذارند برود داخل، نه کسی بیرون می‌آید.

 

آقامحمّدجعفرخان زاری می‌کرد که شیپورِ سلامِ توپخانه آمد.

 

ناغافل گفتم موکبِ شاهی از راه رسید.

 

جمعیّت دویدند به کالسکه‌خانه‌یِ شاهی. کالسکه‌یِ شاه را دیدیم که ایستاده‌اند. دستِ راستِ شاه رویِ شانه‌یِ آقارحیم‌ بود و صدراعظم از عقب می‌رفت. صدا کردم که برگشتند.

 

گفتند کجا بودی؟ در حضرت هرچه چشم انداختم، اثری از شما ندیدم.

 

گفتم در باغ مانده بودیم.

 

گفت به همه بگو الحمدللّه به سلامت هستند. تیری به پایِ مُبارک‌شان خورده است که کاری نشده. بعد بیا که ماجرا را بگویم.

 

برگشتم آقامحمّدجعفرخان را صدا کردم. گفتم به همه بگو که شاه الحمدللّه به سلامت هستند. تیری که طرف‌ِشان انداخته‌اند، کاری نشده. 

 

وقتی برگشتم صدراعظم دستمالِ سفید از چشم برداشت و گفت به مردم بگو صدمه‌یِ جُزئی ضعیفشان کرده است و بی‌حالی اجازه‌یِ نشستن نمی‌دهد. فردا سلامِ عام است؛ همه بیایند به زیارتِ جمالش.

 

برگشتم آقامحمّدجعفرخان را گفتم. رفت که مردم را خبر کند.

 

وقتی برگشتم، دیدم صاحب‌دیوان و دیگران کنارِ صدراعظم ایستاده‌اند. عضدالمُلک بی‌تابی می‌کرد و زیرِ لب غُر می‌زد.

 

صدراعظم گفت دلِ هیچ‌کس در این مملکت سپیدتر از دلِ شاه نیست.

 

عضدالمُلک سر بلند کرد و گفت شاه را چه کردید؟

 

صدراعظم گفت این دلِ سپید را غرقِ خون کرده‌اند و بلند گریه کرد.

 

عضدالمُلک که به دیوار تکیه داشت، نشست و تاب نیاورد. 

 

صدراعظم گفت عرض کردم قبل از زیارت، ناهار را در باغ بخورید. فرمودند اوّل می‌روم زیارت. بُقعه‌یِ مُتبرّکه را طواف کردند و جانماز خواستند. رفتم قالیچه را از آقاکاظم بگیرم که دیدم صدایی گفت عریضه دارم. کاغذی بزرگ بود. صدایِ شش‌لوله بلند شد که شاه آهسته گفت حسین‌قُلی‌خان دستم را بگیر. همه ریختند بر سرِ آن مرد و دست و پایش را گرفتند. شاه چند قدم که راه آمدند، ایستادند. گفتند اختیارِ این پا با ما نیست؛ برویم به مقبره‌یِ ولی‌عَهدی. امر کردند به خوابانیدنشان رویِ زمین. عرض کردم رفته‌اند حکیم طولوزان را بیاورند. آهی بلند کشیدند و دیگر نفسی برنیامَد. 

 

نیم‌ساعت از شب گذشته بود که رفتیم تغسیلِ شاه. کُشته‌یِ شاه را در تالارِ برلیان خوابانیده بودند. حاجب‌الدوله از پله‌هایِ مرمر بالا نیامد. دیدیم که شاه را رویِ قالیچه‌ای گذاشته بودند  و همه‌‌یِ شاهزادگان دورش نشسته بودند.

 

وقتِ کَندنِ لباس که رسید، همه را از اتاق بیرون کردیم. گفتم حاجب‌الدوله را صدا کنند. ایستادیم به تماشا.

 

چند دولچه آب ریختند به جهتِ شُستنِ سنگفرشِ زمین. حاج امین‌السلطنه نشست و سرداریِ ماهوت‌سیاهِ شاه را از تنش به در کرد. سفیدیِ پیراهن را خون پوشانده بود. پیراهن را که بیرون کردند، زخمِ سُرخ و خونی، رویِ آن بدنِ سفید اشکِ همه را درآورد.

 

چهارساعت از شب گذشته بود که تغسیل و تکفین را تمام کردیم و صدراعظم اِذن داد به جهتِ رفتن. ماهی در آسمان نبود. کالسکه‌چی را گفتم برویم منزل.

 

سر بلند کرد و گفت تمام شد آقا؟

 

سری تکان دادم و گفتم برویم. دیر است.

 

 

 

توضیحِ واضحات: 

 

اصلِ وقایعِ این نوشته، برگرفته است از خاطراتِ روزانه‌یِ‌‌ ظهیرالدوله. 

 

نامِ این نوشته، برگرفته است از رُمانی نوشته‌یِ‌ رضا جولایی. 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦
برچسب‌ها : ناصرالدین‌شاه