شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آوریل بی‌رحم‌ترینِ ماه‌هاست...

 

 

بهار، هزار خوبی دارد و بدی و خوب یادم نیست که بدی‌هایِ این فصلِ خوب را، در کدام روز از کدام ماهِ کدام سال بود که فهمیدم. شاید همان روزی بود که برای اوّلین‌بار شعرِ سرزمینِ هرز را خواندم، با ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور. همان خطِ اول بود که خواندم: آوریل بی‌رحم‌ترینِ ماه‌هاست...

 

***

 

هنر،‌ نسخه‌یِ دومِ جهانِ واقعی نیست. از آن نکبت، همان یک نُسخه کافی‌ست.

 

 

ویرجینیا وولف

 

***

 

روکو قدیسه، اما مگه یه آدمِ دست‌تنها توی این دنیا چی کار می‌تونه بکنه؟ اون حتّا نمی‌تونه از خودش دفاع بکنه… روکو همیشه می‌بخشه؛ هرچند آدم همیشه نباید ببخشه...

 

چیرو به لوکا در روکو و برادرانش

 

***

 

پارسال فکر می‌کردم عاشق شده‌ام، امّا ... خب، کی می‌دونه؟ باید یه چیزیم شده باشه. عاقبت عوض می‌شم. به نظر می‌آد که هر دفعه سعی می‌کنم که ... با کسی ارتباط برقرار کنم، عشق ناپدید می‌شه.

 

والنتینا به جووانی در شب

 

***

 

آن‌چه شما نفهمیدید و من تصمیم دارم بگویم، این است که دوست‌تان دارم، ولی می‌دانم که برای نزدیک‌بودن به شما، لازم است بمیرم.

 

از نامه‌یِ سیسیلیا به ژولین در اتاقِ سبز

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
برچسب‌ها : حرفِ دیگران ، دیالوگ