شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زندگی در عیش، مُردن از خوشی...

چنان به پای تو در مُردن آرزومندم

 

که زندگانی خویشم چُنان هوس نکند

 

حضرتِ سعدی

 

 

می‌گوید تصویرِ مرگ، ترسناک‌تر از خودِ مرگ است. تصویرِ آدمی‌ست که در خود فرو رفته و امیدی به زنده‌ماندنِ دیگری ندارد. تنهاییِ دمِ مرگ، به آدمی که در آستانه‌یِ رفتن است، تعلق ندارد؛ متعلق است به آدمی که آن‌سوی‌تر نشسته و چشم به رفتنِ دیگری دوخته است. آن‌ دیگری، آن‌که در آستانه‌یِ رفتن است، فارغ از هر خیالی است و آن‌که این‌سوی‌تر نشسته، در دنیایِ خیالاتِ خودش غرق شده است. تصویرِ مرگ، ترسناک‌تر از خودِ مرگ است. تصویرِ آدمی‌ست که سایه‌یِ مرگ را رویِ سرِ دیگری دیده و حالا لابد نگران است که این سایه روزی رویِ سرِ خودش گسترده شود.

 

 

 

پدرو آلمودوبار را همه می‌شناسند؛ چه همه‌ی فیلم‌هایش را تماشا کرده باشند و چه به تماشایِ یکی از آن‌ها نشسته باشند. مُهم این است که جنسِ سینمایِ او را می‌شناسند و می‌دانند که قرار است فیلمی آلمودوباری ببینند، که امضایِ این آدم پایِ فیلم است و همه‌یِ آن عناصر و نشانه‌هایِ دوست‌داشتنی که در فیلم‌هایِ دیگرش بوده، یک‌بارِ دیگر پیشِ چشم‌هایِ ما جان می‌گیرد. فیلم‌هایی که عادی نیستند و غیرعادی هم کلمه‌ی مناسبی نیست برایِ توضیحِ آن‌چه پیشِ رویِ ماست. توضیحِ این‌که فیلم‌هایِ آلمودوبار چه دارند که این‌گونه تماشاگران را برمی‌انگیزند و حال‌شان را دگرگون می‌کنند، آسان نیست. حرف‌زدن درباره‌یِ فیلم‌ها آسان است. برشمردنِ عناصر و نشانه‌ها، بی‌شک، سخت نیست؛ امّا توضیحش آسان نیست. دنیایِ آلمودوبار، معمولاً، یکی‌ست؛ تغییر نمی‌کند و پابرجاست. آن‌چه دست‌خوشِ تغییر می‌شود، شیوه‌یِ بیانِ اوست در فیلم‌هایش، که فیلم به فیلم، عوض می‌شود و هربار به شکلی درمی‌آید. «همه‌چیز درباره‌یِ مادرم» قاعدتاً فیلمِ آشنایی‌ست در کارنامه‌یِ آلمودوبار که از منظرِ مضمون نیز شباهتِ زیادی به فیلم‌هایِ قبلی‌اش دارد. با این‌همه، همه‌یِ آن‌ها که آلمودوبار را دوست دارند، از دیدنِ این فیلم خسته نمی‌شوند و اصلاً حس نمی‌کنند که با همه‌یِ عناصر و نشانه‌هایش، پیش‌تر هم آشنا بوده‌اند. این شیوه‌یِ بیانِ آلمودوبار است که تغییر کرده. همه‌چیز درباره‌یِ مادرم شباهتِ زیادی دارد با فیلم‌هایی که یک‌سره «اشک و آه‌»اند و می‌خواهند تماشاگر را به هر قیمتی احساساتی کنند. فیلمِ آلمودوبار هم طبعاً اشک و آهِ تماشاگرش را درمی‌آورد [کسی را می‌شناسید که با دیدنِ فیلم، اشک به چشم‌اش نیامده باشد؟] امّا در محدوده‌یِ اشک و آه نمی‌ماند. توضیحش سخت است؛ امّا آلمودوبار دست به حرکاتِ محیرالعقولی می‌زند و تماشاگرش را از راه‌هایی می‌برد که پیش‌تر ندیده است. همه‌چیز غیرمنتظره است. آن‌چه در نهایت برایِ ما می‌ماند، چیزی که نصیبِ تماشاگر می‌شود، فهمِ تازه‌ای است از انسانیت در وهله‌یِ اوّل، و فردیت در وهله‌یِ بعد.

 

 هنوز هم کسانی پیدا می‌شوند که نمی‌دانند ملودرام چیست و فکر می‌کنند هر فیلمِ بی‌ربطِ نسبتاً عاشقانه‌ای را که کارش فقط درآوردنِ اشک و آه است، باید ملودرام نامید و هنوز هم کسانی پیدا می‌شوند که وقتی این کلمه را می‌شنوند، یا این کلمه را به‌کار می‌برند، دارند به فیلم‌هایی اشاره می‌کنند که روزی روزگاری «داگلاس سیرک» می‌ساخت و به یاد می‌آورند «همه‌ی آن‌چیزهایی که خداوند مُجاز می‌شمارد» یکی از این فیلم‌هاست که ظاهراً کهنه نمی‌شود و آن‌قدر شور و خلاقیت در آن نهفته است که می‌شود هزار فیلمِ دیگر هم از رویش ساخت و داستانش را هزار جورِ دیگر تعریف کرد. آن‌وقت است که یادِ «ترس روح را می‌خورد» می‌افتند و حواس‌شان جمعِ «راینر ورنر فاس‌بیندر» می‌شود که از همین راه رفت و هزارِ راهِ نرفته‌یِ دیگر را کشف کرد و به مقصد رسید.

 

آلمودوبار هم خوب بلد است که ملودرام بسازد و اگر معنایِ درستِ ملودرام را در ذهن نیاوریم و به ملودرام‌هایِ واقعی فکر نکنیم، شاید همه‌چیز در حدِ یک سؤتفاهم بماند. و یکی از این راه‌ها، در کنارِ همه‌یِ راه‌هایِ دیگر، راهی است که آلمودوبار می‌رود. رنگ‌هایِ همه‌چیز درباره‌یِ مادرم را به یاد بیاورید تا چشم‌تان از تماشایش سیر شود و تازگی‌اش سیراب‌تان کند. این چه‌جور توصیفی‌ست؟ این‌ چه‌جور توضیحی‌ست؟ لحنِ احساساتیِ نوشته‌ای را درباره‌یِ آلمودوبار و سینمایش، به‌سختی می‌توان پذیرفت؛ امّا همه‌یِ این احساسات، در خودِ فیلم حاضر است و زمانی که به تماشایش می‌نشینیم، اصلاً حس نمی‌کنیم که چُنین چیزهایی سرگرم‌مان می‌کنند.

 

 

 

هر فیلمی که اشک و آهِ تماشاگر را دربیاورد، یک‌بار دیدنی‌ست و بارِ دوم دستش رو شده است و میزانِ اشک و آه لابد کم و کم‌تر می‌شود. امّا فیلم‌هایِ آلمودوبار از اشک و آه گذر کرده‌اند. اشک و آه را واگذاشته‌اند به ما که تماشاگرشان هستیم. «با او حرف بزن» شاید از همه‌چیز درباره‌یِ مادرم نیز غم‌ناک‌تر باشد و شاید لحنِ غم‌زده‌ای که از همان ابتدا تلخیِ داستان را مدام گوشزد می‌کند، بیش از فیلمِ قبلی به چشم بیاید، امّا با او حرف بزن، عملاً فیلمِ پیچیده‌تری از آب درآمده است و این پیچیدگی، ظاهراً، ریشه در خیلی‌چیزها دارد. مثلاً در شیوه‌یِ روایتی‌اش که اصلاً مرسوم و متداول نیست و در عینِ سادگی، پیچیدگی‌اش را به‌رُخ می‌کشد و با این‌همه، به مذاقِ تماشاگری که بداند آلمودوبار کیست، اصلاً تلخ نمی‌آید.

 

این‌بار، آلمودوبار دست به یک شعبده‌یِ بزرگ می‌زند؛ داستانی را روایت می‌کند درباره‌یِ یک عشقِ دیوانه‌وار، عشقی غریب و دور از ذهن که باورش اصلاً آسان نیست. این همان فیلمی است که تلخی‌اش، تلخیِ مرگ را برایِ تماشاگرش کم می‌کند. خاصیتِ با او حرف بزن، این است. از خلالِ رابطه‌ای دوستانه، و از خلالِ مرگی که چند قدمی آن‌سوی‌تر ایستاده [خوابیده؟] ارزشِ زندگی رُخ می‌نماید. همین است. خوبیِ فیلم همین است که سعی نمی‌کند همه‌چیز را همان‌طور که هست نشان بدهد. هر چیزی در با او حرف بزن، نشانه‌ای است برایِ رسیدن به چیزی دیگر. هر چیزی، دلیلی‌ست برایِ یک‌چیز و از خلالِ همین رابطه‌هاست که این عشقِ دیوانه‌وار و دور از ذهن، عادی به‌نظر می‌رسد و مایه‌یِ آزارِ تماشاگرش نمی‌شود.

 

 

راست می‌گویند که در مواجهه با فیلمی از پدرو آلمودوبار، مقوله‌یِ نقد را باید کنار گذاشت و باید بیش از همه به خودِ فیلم دقت کرد؛ به دنیایِ سراسر رمز و رازی که هربار به‌شکلی درمی‌آید و هربار طوری پیشِ چشم‌هایِ ما جان می‌گیرد، که انگار دنیایی‌ست تازه. آلمودوبار یک‌بار گفته است که گاهی اوقات از کلمه‌یِ کارگردانی یا فیلم‌سازی استفاده نمی‌کند و ترجیح می‌دهد بگوید تجربه. چه ایرادی دارد؟ هیچ. ولی کارِ ما را سخت می‌کند. از سخت‌ هم سخت‌تر می‌کند. چه می‌شود نوشت درباره‌یِ فیلم‌هایی که ساخته نمی‌شوند؟ درباره‌یِ فیلم‌هایی که تجربه می‌شوند؟ که اگر درباره‌یِ تنهایی آدم‌ها هستند، حرفی درباره‌یِ این تنهایی نمی‌زنند؟ که اشاره‌یِ روشنی به این تنهایی نمی‌کنند؟ فیلمی که تجربه‌یِ کارگردان است، به نقد درنمی‌آید. توصیفش هم راهِ خوبی نیست ظاهراً، و فقط می‌شود تجربه‌اش کرد و چه حیف که این تجربه، احتمالاً، تجربه‌ای دست‌اوّل نخواهد بود. راهی برایِ دست‌اوّل‌کردنش سراغ ندارید؟

 

 

پس فیلم‌هایِ شخصی چه هستند؟ فیلم‌هایی که ظاهراً بخشی از وجودِ کارگردان را در خود دارند. آلمودوبار به هر داستانی علاقه ندارد. داستان‌هایی که دست‌مایه‌یِ فیلم‌هایش قرار می‌گیرند، داستان‌هایِ یکّه‌ای هستند که بخشی از او را برایِ ما روشن می‌کنند؛ بخشی از وجودِ او را. فیلم‌هایِ آلمودوبار را خیلی‌ها فیلم‌هایِ شخصی می‌دانند و کاش کسی پیدا شود و توضیح دهد که چگونه ممکن است این فیلم‌هایِ شخصی به فیلم‌هایِ شخصیِ تماشاگران بدل شود؟ فاصله‌یِ دنیایِ آلمودوبار و تماشاگرانش، به‌سرعتِ برق و باد برچیده می‌شود و دنیایِ شخصی تماشاگر، جایِ دنیایِ شخصیِ کارگردان را می‌گیرد. مسأله این است.

 

 

درباره‌یِ «بازگشت» چه می‌شود نوشت که دیگران ننوشته باشند و چه می‌شود گفت که تکراری نباشد؟ فیلمی که تحسینِ همه را برانگیزد و غرابتش همه را سرِ ذوق آورد، شایسته‌یِ تقدیر است. بازگشت، زندگیِ سه نسل را روایت می‌کند که از چنگِ بادِ سوزان و آتش و جنونِ خرافات، جانِ سالم به در بُرده‌اند. امّا بازگشت هم فیلمی عادی نیست، اگر به تماشایِ فیلم‌های آلمودوبار عادت نکرده باشیم و لابد برای همین است که دسته‌ای دوست دارند آن‌را «کمدی سوررآل» بدانند. خودِ آلمودوبار البته «سوررآل ناتورالیسم» را ترجیح می‌دهد و توضیح می‌دهد که داستانِ مرگ‌ومیر را نمی‌شود جورِ دیگری تعریف کرد.

 

آلمودوبار، براساسِ جمله‌یِ مشهورِ «ژان‌پل سارترِ» فیلسوف، گفته است بهشت و جهنم و برزخ، خودِ ما هستیم و همه‌یِ این‌ها درونِ ما زندگی می‌کنند. توضیحی از این بیش‌تر می‌خواهید؟ از این روشن‌تر؟ از این صریح‌تر؟

 

 

همه‌چیز بستگی دارد به ما، به تماشاگری که نشسته است به تماشایِ فیلم. فرقی هم نمی‌کند که پیش‌تر چه فیلمی دیده است و از چه فیلم‌هایی خوشش آمده است. مهم این است که وقتِ تماشایِ فیلم‌هایِ آلمودوبار، به فیلم‌هایِ دیگری که گوشه‌یِ ذهنش هستند و جا خوش کرده‌اند، کاری نداشته باشد. این‌طوری ممکن است که آلمودوبار برایش مهم‌‌تر و ارزش‌مندتر از قبل شود. ممکن است این دنیایِ‌ ساده‌ای که در زرورقِ پیچیدگی مخفی شده، کم‌کم آشکار شود و رازِ بزرگِ زندگی را بفهمد. مرگی در کار نیست. چیزی که هست، ارزشِ والایِ زندگی‌ست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦