شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از یک نامه‌ای مُتعلّق به همین روزها...

... باران هنوز می‌بارید که سوارِ تاکسی شدیم و گفتیم برود نیاوران و با لباس‌هایِ خیس رویِ صندلی‌هایِ تاکسی لَم دادیم و از پُشتِ شیشه‌هایِ بُخارگرفته خیابانِ خیس را دیدیم و آبی را که در خیابان روان بود و حرف‌هایِ راننده را هم می‌شنیدیم که آسمان و زمین را به‌هم می‌بافت و هر از گاهی سری هم برمی‌گرداند که ببیند حواس‌مان هست یا نه و ما که حوصله‌یِ آن حرف‌هایِ مُفت، آن حرف‌هایِ بی‌ربط را درباره‌یِ زندگی نداشتیم، به هم نگاه می‌کردیم و آرام می‌خندیدیم و خیال می‌کردیم که این هم بخشی از شادیِ روزانه‌یِ ماست و حواس‌مان به مردی نبود که از پیاده‌رو به خیابان پرید و رویِ خطِ سفید ایستاد و می‌خواست بمیرد و برایِ مُردن خیابان را انتخاب کرده بود و فکر نمی‌کرد چه مرگِ تلخی چشم‌به‌راهش نشسته است و در این سواریِ قراضه‌ای که از رویش رد می‌شود، ما نشسته‌ایم که حواس‌مان به دنیا نیست و به چیزی جُز زندگی فکر نمی‌کنیم و خیال می‌کنیم این‌همه غُرزدن، این‌همه آسمان و زمین را به‌هم بافتن یک‌جور بازی‌ست و حتّا این آدمی هم که از پیاده‌رو به خیابان پریده و رویِ خطِ سفید ایستاده و می‌خواهد بمیرد و برایِ مُردن خیابان را انتخاب کرده، دل‌تنگِ یک بازیِ جدید است و حیف که پنبه‌ها گوش‌های‌مان را پُر کرده بودند و هیچ صدایی به آن‌ها نمی‌رسید و از هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ کتاب‌هایِ تازه‌ای که در قفسه‌‌یِ کتاب‌فروشی‌ها بود شاد نمی‌شدیم و با این‌که قیمت‌شان کم نبود و زیاد بود، سوت می‌کشیدیم و همه‌یِ پول‌هایی را که تهِ جیب مانده بود، رویِ هم می‌ریختیم و دودستیِ تحویلِ آن آقایِ سبیلویِ بداخلاقی می‌دادیم که با خودش قهر بود و چشمش که به پول می‌افتاد سیبِ گلویش تکان می‌خورد و شبیهِ همان سبیلویی بود که دمِ درِ سینما فرهنگ می‌ایستاد و با این‌که لبخند همه‌یِ صورتش را پُر می‌کرد، معلوم بود که شاد نیست و دوست ندارد بخندد و غمی بزرگ در وجودش لانه کرده که به این سادگی‌ها بیرون نمی‌رود و ما با لباس‌هایِ خیس رویِ صندلی‌هایِ تاکسی لَم داده‌ بودیم و از پُشتِ شیشه‌هایِ بُخارگرفته خیابانِ خیس را می‌دیدیم و به هر چراغ‌راهنمایی که می‌رسیدیم، شروع می‌‌کردیم از یک شمردن و همین‌که راننده پا را رویِ گاز می‌گذاشت، ذوق می‌کردیم و خیال می‌کردیم همه‌یِ دنیا بازی‌ست و فکر نمی‌کردیم آدمی هم باشد که ناگهان به آخرِ خط می‌رسد و می‌بیند که بعد از این دیگر چیزی نیست و فکر می‌کند وقتی همه بیگانه‌اند و ربطی به او ندارند و به زبانی دیگر حرف می‌زنند و چیزهایِ دیگری می‌خواهند، چاره‌ای جُز این ندارد که بمیرد و همه‌یِ خانه را غرقِ نفت می‌کند و وقتی بینی‌اش دیگر بویِ نفت را حِس نمی‌کند، کبریت می‌کشد و به تماشایِ آتشی می‌نشیند که اوج می‌گیرد و بالا می‌رود و دود می‌کند و با این‌که دود به حلق‌اش می‌رود و سُرفه می‌کند، از جا تکان نمی‌خورد و می‌ماند در آتشی که خودش افروخته است و این‌را باید با دیدنِ آن مردی که از پیاده‌رو به خیابان پرید و رویِ خطِ سفید ایستاد و می‌خواست بمیرد و برایِ مُردن خیابان را انتخاب کرده بود می‌فهمیدیم و حیف که پنبه‌ها گوش‌های‌مان را پُر کرده بودند و هیچ صدایی به آن‌ها نمی‌رسید و از هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ فیلم‌هایِ تازه‌ای که هفته‌ای یک‌بار می‌خریدیم شاد نمی‌شدیم و آن فیلم‌هایِ قدیمی که قبل‌تر رویِ نوارِ ویدئو دیده بودیم ربطی به این فیلم‌هایِ تمیزی که خریده بودیم نداشتند و جورِ دیگری بودند و به دنیایِ دیگری تعلّق داشتند و تازه فهمیدیم که این فیلم‌ها را هیچ‌وقت ندیده‌ایم و بینِ همه‌یِ آن فیلم‌ها، وقتی به صحنه‌هایِ مرگ می‌رسیدیم ومی‌دیدیم آدمِ اصلیِ فیلم می‌میرد بُغض می‌کردیم و اشک گوشه‌یِ چشم‌های‌مان می‌نشست و سعی کردیم که پایین نیاید و دستِ ما نبود و بعد از تمام‌شدنش فکر می‌کردیم که چرا این‌همه بی‌اعتنایی به زندگی، وقتی‌که زندگی راهِ خودش را می‌رود و به ما محل نمی‌گذارد و کاری به کارِ ما ندارد و رویِ کاغذهایی که کنارِ دست‌مان بودند می‌نوشتیم که مُردن که چاره‌یِ کار نیست و کارِ اصلی ماندن است و رودررویِ زندگی ایستادن و این وظیفه‌یِ هر آدمی است که فکر می‌کند دنیا حق‌اش را خورده است و یکی از روزهایِ سردِ زمستان بود که دخترِ میلیون دلاری را دیدیم و ‌همه‌یِ تلخی‌اش در عُمقِ جان‌مان نشست و رسوب کرد و یکی از همان‌ روزهایِ سردِ زمستان بود که آن قصیده‌یِ امرء القیس را خواندیم و از آن بیت‌هایِ درخشان که همه شورِ بودنند و ماندن و رهیدن از مرگ کیف کردیم و گوشه‌یِ کتاب نوشتیم زنده‌باد زندگی و باران هنوز می‌بارید وقتی از پُشتِ شیشه‌هایِ بُخارگرفته‌یِ تاکسی ورودیِ کاخِ نیاوران را دیدیم و راننده ایستاد و گفت می‌شود دو‌هزار تومان...

 

بعدالتحریر: یادت هست دو بیتِ اوّلِ آن قصیده را که وقتی فهمیدیم معنایش چیست، چه حالی شدیم؟

 

قِفا نَبکِ من ذِکری حبیبٍ و منزِلِ

 

بِسقطِ اللِّوی بینَ الدَخولِ فَحَومَلِ

 

فَتُوضِحّ فَالمِقراه لم یَعفُ رَسمُها

 

لِما نَسَجَتها من جَنوبٍ و شَمالِ...

 

.......    

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ شهریور ۱۳۸٦
برچسب‌ها : نامه‌ها