شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دو تکّه از بی‌حوصلِگی...

تکّه‌یِ اوّل

 

 

دارم «اُکتاویو پاز» می‌خوانَم:

 

 

 

جاده‌یِ خون منَم

 

                         اگر تو کابوسِ کَهرُبایی

 

اگر تو اوّلین برفی

 

                         من آن اجاقَم که سپیده را روشن می‌کند...

 

 

تکّه‌یِ دوّم

 

...یکی از محبوب‌ترین داستان‌های عُمرم، که با هیچ‌چی عوض‌‌ش نمی‌کنم، این‌جوری تمام می‌شود که مردِ داستان، به‌اتفاق آرا، مُجرم شناخته می‌شود و رأی دادگاه این می‌شود که او، برای قَرن‌ها و قَرن‌ها، به درختِ آووکادو بَدَل شود. همان‌موقع، انگشت‌های پاهاش، مثلِ ریشه پخش می‌شوند و بدن‌ش بَدَل می‌شود به تنه‌ی چوبینِ یک درخت. سفت می‌شود و مُحکم، و از دست‌هاش شاخه‌ها می‌جَهَند بیرون. این‌َ‌ست پایانِ زندگی مردی که همه‌چیز، همه‌چیز، همه‌چیز داشت...

 

 

حالا فکرم، فقط، این‌َست که نکند شکلِ این شاخه‌ها را دوست داشته باشند و هوسِ شکستنَ‌‌ش را کنند؟ یا که، مثلاً، برایِ امتحانِ تبرشان، تنه‌یِ آن را امتحان کنند؟

 

اضطراب همیشه هست...

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦