شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از بندرِ مه‌آلود...

 

 

اوّل تویِ خواب دیدم که دارم تویِ ساحل راه می‌روم. دستِ راستم دریا بود و قایقی که لنگر انداخته بود و پرچَمَش تکان می‌خورد. کسی تویِ قایق نبود و این‌طور که معلوم بود، قایق را به اَمانِ خُدا رها کرده بودند. دستِ چپ، مغازه‌هایی بودند که درشان رو به دریا باز میشد. امّا درِ همه‌یِ مغازه‌ها بسته بود. کسی آن‌ورِ شیشه‌ها نبود. وقتی پشتِ شیشه‌یِ یکی از آن‌ها ایستادم، دیدم که کفِ زمین پُر از خاک‌َست.

 

شهر، متروک بود. کسی نبود. همه‌چی سرِ جایش بود؛ امّا کسی نبود.

 

دوباره برگشتم کنارِ دریا و خواستم بِپَرم تویِ آن قایقی که لنگر انداخته بود، امّا قایق آرام راه افتاد. کسی تویِ قایق نبود. ندیده بودم کسی سوارَش شود. امّا حالا راه افتاده بود و چند متری از ساحل دور شده بود. بعد نشستم رویِ پایه‌ای سنگی که همان‌جا کار گذاشته بودند و، احتمالاً، باید یک‌سرِ لنگر را می‌بستند به آن. داشتم آب را نگاه میکردم که آرامِ آرام بود و قایق داشت همین‌طور پیش می‌رفت که سرم گیج رفت. اوّل فکر کردم کسی دارد هُلَم میدهد توی آب؛ امّا کسی پشتِ سرم نبود...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦