شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عاشقانِ جهان مُتّحد شوید...

 

«نینوچکا»، یکی از خنده‌دارترین فیلم‌‌هایِ تاریخ سینماست؛ یکی از خنده‌دارترین کُمدی‌هایِ سیاه و سفید و البته، یکی از خنده‌دارترین فیلم‌هایی که نظامِ کمونیستی روسیه و عقایدِ خاصّ و خُشکِ آن‌ها را به بادِ مسخره می‌گیرد. از یک منظر، نینوچکا فیلمی‌ست درباره‌یِ دو نوع نگاه به دنیا؛ اوّل نگاهی که مردمِ روسیه به دوروبرشان دارند و دوّم، نگاهِ خاصِ پاریسی به این قضایا. نتیجه‌ای هم که در پایان فیلم نصیب‌مان می‌شود، این‌ست که خودِ روس‌ها هم علاقه‌ای به آن خَفَقان و زندگیِ دشوار نداشته‌اند و اساساً ترسِ از سیبری [همان‌جا که همیشه برف هست و سرما بیداد می‌کند و آدم یخ می‌زند] است که آن‌ها را به انجامِ خیلی کارها وامی‌دارد. نینوچکا، داستانِ رهایی از این وابستگی‌ها و تعلّق‌هایِ دروغینی است که کمونیست‌ها در روسیه به راه انداخته بودند. پیشنهادِ اساسی فیلمِ نینوچکا به همه‌یِ آدم‌ها این‌ست که نباید این نوع نگاه را چندان جدّی گرفت و کم‌کم در طول فیلم‌ متوجّه می‌شویم که دیدگاهِ خُشکِ کمونیستی، از هر شوخیِ دیگری بامزّه‌تر است، مُنتها مسأله این‌ست که باید ظرایفِ این دیدگاه را بیرون کشید. نینوچکا، شوخی با همین دیدگاه‌ست؛ دیدگاهِ آدم‌هایی که می‌خواهند خوشی‌ها را کنار بزنند، امّا وقتی با این خوشی‌ها روبه‌رو می‌شوند، پاهایشان سست می‌شود...

 

یکی از بامزّه‌ترین تکّه‌هایِ فیلم، جایی‌ست که نینوچکا [یا اگر دقیق‌ترش را می‌خواهید: نینا ایوانووا یاکوشوا، فرستاده‌یِ ویژه] پُشتِ شیشه‌یِ مغازه‌یِ کُلاه‌فروشیِ هُتل، چشمَش به کُلاهی از مُدلِ «جان فردریک» می‌خورد. نینوچکا که معلوم است نسبت به آن کُلاه کُنجکاو شده، می‌پرسد که «اون چیه؟» و جواب می‌گیرد «کُلاه رفیق ـ کُلاهِ زنونه.» دقیقاً همین‌جاست که او یکی از نَغزترین جُمله‌هایِ فیلم را به زبان می‌آورد «نُچ نُچ نُچ تمدّنی که اجازه می‌ده زن‌ها چنین چیزهایی سرشون بذارن، چطور می‌تونه سرِپا باقی بمونه؟ نه، اِنقدرها هم طول نمی‌کشه رفقا.»

 

حق با نینوچکاست: این‌قدرها طول نمی‌کشد؛ امّا نتیجه‌ای که به دست می‌آید، با آن‌چه او می‌گوید، زمین تا آسمان فرق دارد. فرستاده‌یِ ویژه‌یِ روسیه، همه‌یِ اصولَش را زیرِ پا می‌گذارد و آن کُلاه را می‌خرد. به این دلیلِ ساده که او هم آدم‌ست و آدم‌ دوست دارد چیزهایی را که می‌پسندد، بخرد و نگه دارد. و تازه، این درحالی است که سه فرستاده‌یِ قبلی [رُفقا: کوپالسکی، آیرانف و بولیانف) زودتر از این‌ها به  اصولِ حزب و روسیه پُشت کرده‌اند. جُدا از این، یادمان نرود که شوخیِ اصلی فیلم، خودِ نینوچکاست. فکرش را بکنید که از دلِ یک مملکتِ کمونیستی و خَفَقان‌آور که مردها زمامِ همه‌یِ امور را به دست دارند، یک زن به‌عنوانِ فرستاده‌یِ ویژه واردِ خاکِ فرانسه می‌شود. زنی خوش‌روی که هر مردِ فرانسویِ خوش‌ذوقی آرزویِ صُحبت با او را دارد. ولی ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. چون، دراصل با دو داستانِ مُوازی طرف هستیم که در یک نُقطه به هم می‌رسند.

 

داستانِ اوّل، درباره‌یِ «گراند دوشس سوآنا، پرنسسِ روسیه» است که حالا، بعد از قتل‌عامِ خاندانِ تِزار و رویِ‌کارآمدنِ «لنین»، پاریس را برای زندگی انتخاب کرده است. سوآنا، نامزدی دارد به اسم «لئون» که طبیعی‌ست بیش از هر چیز، چشم به ثروتِ گراند دوشس دوخته باشد. داستان فیلم، موقعی شروع می‌شود که هیأتی [همان سه رفیق] از روسیه به پاریس می‌آیند تا باقی‌مانده‌یِ جواهرهایِ گراند دوشس را به یک جواهرفروشِ سرشناس پارس [موسیو مرسیه] بفروشند. دلیلِ کارشان هم این‌ست که کارِ روسیه گره خورده و به مقادیرِ مُعتنابِهی پول نیاز دارد. بعد از این‌که رُفقایِ ساکنِ پاریس راه به جایی نمی‌برند، نینوچکا واردِ ماجرا می‌شود و ورود نینوچکا شروعِ یک داستان تازه است. (کافه‌چیِ فیلمِ ایرما خوشگله، ساخته‌یِ بیلی وایلدر، هر ماجرایی را این‌گونه تمام می‌کرد که این خودش یه داستان دیگه‌اس!] حالا لئون وظیفه دارد [یا فکر می‌کند راهِ دیگری ندارد] که جلویِ فروش آن جواهرها را بگیرد و آن‌ها را به نامزدش برساند. لئون، رگِ خوابِ سه رفیق را به دست آورده، اما نمی‌داند که فرستاده‌یِ ویژه یک زن است. با این همه، از آن‌جا که زمین برایِ چرخیدن از آدم‌ها اجازه نمی‌گیرد و اتّفاق‌ها آن‌طور که خودشان دوست دارند می‌افتند، با نینوچکا آشنا می‌شود. او یک مرد پاریسی‌ست که هیچ‌کاری را بیش‌تر از گَپ‌زدن و دل‌سپُردن و چیزهایی مثل این‌ها دوست ندارد و نینوچکا زنی‌ست باجَذَبه و البته سَرسَخت که نمی‌توان دلِ سنگش را به‌آسانی آب کرد. در میانه‌یِ این کشمکش‌ها، آن‌چه اهمیتش را پیشِ لئون از دست می‌دهد، گراند دوشس و جواهرات هستند و آن‌چه اهمیت پیدا می‌کند، این‌ست که بابِ آشنایی و دوستی با نینوچکا باز بماند...

 

لئون هرچه در راهِ به‌دست‌آوردنِ جواهرات می‌کوشد، بیش‌تر دلِ نینوچکا را آب می‌کند و خودش هم بیش‌تر دل‌سپرده‌یِ او می‌شود. دیدار اول لئون و نینوچکا، احتمالاً، یکی از بامزه‌ترین دیدارهاست: هردو، پُشتِ چراغ قرمز ایستاده‌اند، بی‌آن‌که همدیگر را بشناسند. نینوچکا می‌پرسد که تا کِی باید منتظر بماند؟ و لئون جواب می‌دهد تا وقتی پلیس دوباره سوت بزند. سئوالِ بعدی نینوچکا این‌ست که چند وقت به چند وقت سوت می‌زند و چند دقیقه بین سوتِ اوّل و سوتِ بعدی‌اش فاصله هست؟ جوابی هم که لئون می‌دهد چنین چیزی است «فکرشو که می‌کنم، می‌بینم سَرسام‌آوره. همه‌شو که جمع بزنیم، باید یه چندسالی این‌وسط منتظر بوده باشیم. تصوّرشو بکنین! یه بخشِ مُهمِ زندگیِ من بینِ سوت‌ها هدر رفته.» کشمکشِ لئون و نینوچکا به همین سادگی است. نینوچکا، از سرِ سادگی و البته با جدّیتِ خاصِ خودش، از چیزهایی که گمان می‌کند درست هستند حرف می‌زند و لئون به‌سادگی این حرف‌ها را رَد می‌کند. تعلیماتِ کمونیستی، نوعِ نگاهِ نینوچکا را به دنیا تغییر داده و از دیدِ او نمی‌توان هیچ پدیده یا شیئی را بی‌آن‌که به آن تعالیمِ کمونیستی وابسته باشیم، بررسی کرد. به‌عکس، لئون سعی می‌کند همه‌چیز را به شوخی برگزار کند. جدّی‌ترین حرف‌هایِ نینوچکا را طوری جواب می‌دهد که جُز شوخی نمی‌توان نامی برایش پیدا کرد. ذهنیتِ شوریده‌یِ او ربطی به ذهنِ منطقی و اصولیِ نینوچکا ندارد و این را می‌شود از همان دیدارِ اول و حرف‌هایی که بین‌شان رَدوبَدَل می‌شود فهمید. کمی بعد، موقعی که لئون سرتاپا شور و شوق‌ست، به نینوچکا می‌گوید «امکان داره عاشقت شده باشم؟» و جوابی که نینوچکا به او می‌دهد این است «می‌خوای نظرمو در موردِ ارزش‌هایِ کاذب بدونی؟ عشق، یه عُنوان رُمانتیکه برایِ معمولی‌ترین فعل‌وانفعالاتِ بیولوژیکی، و شاید بهتره بگیم شیمیایی. یه مُشت مزخرفاتَم در موردش گفته‌ن و نوشته‌ن.» این، همان چیزی است که در روسیه به نینوچکا یاد داده‌اند و همه‌یِ سعیِ او هم صرف این شده که از بَرَش کند، هرچند معلوم است تمایلی [یا عقیده‌ای] به آن ندارد. قرار نیست خیلی صبر کنیم تا ته‌وتویِ ماجرا را درآوریم، همان‌طور که خود نینوچکا گفته «انقدرها طول نمی‌کشه» تا ببینیم نینوچکا هم [که به‌قولِ خودش یک دندانه‌یِ کوچک از چرخ‌دنده‌یِ بزرگِ تکاملست] مثلِ هر آدمِ عاقل و واقع‌بینی، این مُهم‌ترین حادثه‌یِ زندگیِ هرکسی را تجربه می‌کند...

 

برگردیم به داستان. بعد از دیدارِ لئون و نینوچکا، داستانِ دوّم، جایِ داستانِ اوّل را می‌گیرد و کم‌کم لئون به‌جای آن‌که پیِ به‌‌دست‌آوردنِ جواهراتِ گراند دوشس باشد، می‌خواهد خودِ نینوچکا را به‌ دست آورد. نینوچکا هم ماجرا را می‌داند، اما ترجیح می‌دهد [یا فکر می‌کند چاره‌یِ دیگری ندارد] در مقامِ رییسِ هیأتِ ویژه‌یِ روسیه با نماینده‌یِ گراند دوشس دیدار کند. وقتی چاره‌ای برایِ لئون نمی‌ماند، نقشه‌هایِ عجیبی می‌کشد تا راه را برایِ دیدنِ نینوچکا هموار کند. در همین دیدار است که لب‌هایِ همیشه بسته‌یِ نینوچکا بالأخره به خنده باز می‌شوند، آن هم نه از لَطیفه‌هایی که لئون تعریف می‌کند، بلکه از برخوردِ او با میز و افتضاحی که به بار می‌آید. کمی بعد، در میانه‌یِ جلسه‌ای حقوقی [و کاملاً رسمی] نینوچکا ناگهان همین برخوردِ لئون را با میز به‌یاد می‌آورد و با صدایِ بلند می‌خندد. از همین‌جاست که می‌فهمیم مِهر لئون، بالأخره به دلِ نینوچکا افتاده و همه‌چیز صورتِ عادّیِ خودش را پیدا می‌کند...

 

همان روز است که یک‌دفعه می‌فهمیم نینوچکا آن کَُلاهِ زنانه‌یِ کَذایی را خریده و داخلِ کَُمُد پنهانش کرده بوده است. تازه فقط که همین نیست؛ چشمِ نینوچکا می‌افتد به عکسی از لنین بر میزِ کنارِ تخت. این عکسی‌ست که او همراهِ خودش از روسیه آورده. نینوچکا به‌طرفِ قابِ عکس می‌رود و آن را رو به دیوار برمی‌گرداند. در جدالِ بینِ دل‌دادگی و تعلیماتِ کمونیستی، دل‌دادگی پیروز از میدان بیرون می‌آید. جُز این، بامزّگیِ ماجرا در این‌ست که لئون به‌خاطرِ علاقه‌اش نسبت به نینوچکا فکر می‌کند باید آن تعلیماتِ کذایی را از بَر باشد، این‌ست که کتابِ «سرمایه» [کاپیتال، نوشته‌یِ مشهورِ کارل مارکس] را کنارِ تخت‌خوابَش گذاشته تا در مواقعِ بی‌کاری «مُطالعه»‌اش کند. در این بین، حرف‌هایِ «گاستون» [پیش‌خدمتِ لئون] هم بامزّه است «اون یه متنِ سوسیالیستیه که من مثلِ گَردوخاک ازَش اجتناب می‌کنم قُربان.»

 

دیدارِ گراند دوشس و نینوچکا یکی از فصل‌هایِ جذّابِ فیلم‌ست. دو زن، سعی می‌کنند لئون را به نفعِ خود مُصادره کنند، بی‌آن‌که به‌شکلِ مُستقیم حرفی در این مورد بزنند. سوآنا علاوه بر همه‌یِ حرف‌هایش، مشغولِ تکّه‌پَرانی هم می‌شود و سعی می‌کند از هر سه کلمه‌ای که می‌گوید، دو کلمه خطاب به نینوچکا باشد. بعد از این مهمانیِ ناخوشایند است که نینوچکا دیگر دل‌دادگی‌اش را پنهان نمی‌کند و صریح‌ترین حرف‌هایِ ممکن را به لئون می‌گوید. امّا جذابیتِ قضیه در این‌ست که هنوز هم تأثیرهای سوءِ آن تعلیم‌های حزبی پابرجاست. نینوچکا در سِیری شاعرانه می‌گوید «قراره کلبه‌یِ کوچیکمونو بسازیم؟» لئون جواب می‌دهد «آره ـ یه کلبه‌یِ سفیدِ کوچولو.» نینوچکا می‌گوید «سفید نه عزیزم.» لئون جواب می‌دهد «باشه، سُرخِشو دُرُس می‌کنیم.» نینوچکا می‌گوید «نه، رنگ نمی‌خواد ـ هیچ رنگی ـ فقط خونه باشه ـ بیا حزبِ خودمونو تشکیل بدیم.» و لئون جواب می‌دهد «باشه؛ عاشقانِ جهان متحد شوید!»

 

این حرف‌ها و جمله‌هایی که بینِ لئون و نینوچکا رَدوبَدَل می‌شود، پایانِ ماجرا نیست. اصلِ ماجرا، تازه بعد از این شروع می‌شود، موقعی‌که گراند دوشس، نینوچکا را مجبور به ترکِ پاریس می‌کند. نینوچکا در روسیه همان کارهایِ همیشگی و اداری را ادامه می‌دهد. سه رفیقِ سفرِ پاریس هم که رازِ او را می‌دانند، در مُسکو با او هم‌دردی می‌کنند، بی‌آن‌که کاری از دست‌شان بربیاید. اتّفاقِ خوب روزی می‌افتد که «کُمیسر رازینین» [رییسِ مُستقیمِ نینوچکا] از او می‌خواهد برایِ حَلّ‌‌وفَصلِ مُشکلات و افتضاحاتی که سه رفیق در قُسطَنطَنیه به بار آورده‌اند، سفری به آن شهر کند. نینوچکا علاقه‌ای به این سفر ندارد، چون تنها شهرِ محبوبش پاریس است. در سفر به قُسطَنطَنیه، نینوچکا می‌بیند که آن‌ها رستورانی به‌پا کرده‌اند و قصدِ ماندن دارند. امّا شادیِ واقعی موقعی از آسمان فرود می‌آید که نینوچکا، لئون را در ایوانِ اتاقِ آن‌ها می‌بیند. این چیزهایی‌ست که لئون به نینوچکا می‌گوید «اگه با من نمونی، مجبورم به نبردم ادامه بدم. به هرجا که یه هیأتِ روسی هست سفر می‌کنم و همه‌شونو مثِ بولیانف و آیرانف و کوپالسکی از راه به‌در می‌کنم. دنیا پُر می‌شه از رستورانایِ روسی. روسیه رو خالی از سَکَنه می‌کنم. یه موقعی کشورِتو با برگشتن نجات دادی، حالا می‌تونی با این‌جا موندن نجاتِش بدی.» فکر می‌کنید نینوچکا چه جوابی به این حرف‌ها می‌دهد؟ «خُب، وقتی پایِ انتخابِ بینِ علایقِ شخصیم و منافعِ کشورم در میونه، چه‌طور می‌تونم این‌دست اون‌دست کنم؟ هیشکی نباید بگه نینوچکا روسِ بدی بود.»

 

 

 

بعدالتَحریر: این یادداشت، درواقع، حاشیه‌ای‌ست بر فیلم‌نامه‌یِ نینوچکا،

 

نوشته‌یِ بیلی وایلدر، چارلز براکت و والتر رایش، ترجمه‌یِ شهرام زرگر، نشرِ نیلا.

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦