شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چه موجوداتِ غریبی هستند آدم‌ها...

 

حالا، درِ پاکت را خواهم بست. کارتِ «مُزاحم نشوید» را بیرونِ در خواهم آویخت و آن‌وقت اصلاح خواهم کرد. حقیقت این است که امروز صُبح اصلاح کردم؛ امّا نمی‌خواهم کسی بفهمد ریشَم دارد سفید می‌شود...

 

آخرین جُمله‌های رُمان

 

هدفِ رُمان اگر نشان‌دادن و توجیهِ واقعیت باشد [این‌طور که بعضی فرانسوی‌ها عقیده دارند]، «آلبومِ خاطرات» [نوشته‌ی هانس هِرلین، ترجمه‌یِ عبّاس پژمان] رُمانِ خوبی است و اگر آن جُمله‌یِ مشهورِ «هِنری میلر» [نابغه‌یِ مجنون] را به‌یاد بیاوریم که کارِ اصلی داستان‌ها این است که ما را به‌سوی زندگی هُل دهند، و زندگی را با حرص و ولَع به کامِ ما شیرین کنند، [یا تلخ کنند. چه فرقی می‌کند؟] باز هم نمی‌شود از کنارِ آلبومِ خاطرات بی‌اعتنا گذشت. هانس هرلینِ آلمانی را نمی‌شناسیم [دست‌ِ‌کم من نمی‌شناسم] ولی همین یک رُمان کافی‌ست تا اسمِ او را هم کنارِ باقی نویسنده‌هایی بگذاریم که کارشان، شناختِ آدم‌هاست؛ یعنی شخصیت‌هایی را می‌نویسند که آن‌ها را لحظه به لحظه می‌شناسیم و نمی‌شود رفتار‌شان را پیش‌بینی کرد. خوبی آلبومِ خاطرات در این است که شخصیتِ اصلی‌اش را بی‌واسطه مُعرّفی می‌کند، و اصلاً همین‌که روایتِ داستان را به‌عُهده‌یِ او می‌گذارد، نشان از این دارد که نباید دل خوش کنیم که می‌شود او را کاملاً شناخت. وقتی روایتِ داستان را به شخصیتِ اصلی می‌سپارند، یعنی فقط آن تکّه‌های داستان را که دوست دارد تعریف می‌کند، و داستان را آن‌طور که دوست دارد پیش می‌بَرَد. شاید شما هم شنیده باشید که می‌گویند بینِ نویسنده و شخصیتِ داستانش، رابطه‌ای هست که می‌شود آن را به رابطه‌یِ پزشک و بیمار تشبیه کرد؛ یعنی بیمار، در ابتدای کار، همه‌یِ چیزهایی را که باید نمی‌گوید و پزشک، برای تشخیصِ درستِ بیماری، همه‌یِ آن‌چیزها را لازم دارد. آلبومِ خاطرات همه‌ی این چیزها را در خود دارد، پس رُمانِ خوبی است. این قبول. امّا خوبی داستانِ هانس هرلین [دست‌کم به‌نظرِ من] به چیزی دیگر برمی‌گردد، به چیزی توصیف‌ناشُدنی که شاید «حس‌ّوحال» مُعادلِ خوبی باشد برایش. آلبومِ خاطرات، رُمانِ حس‌ّوحال است، و اگر فکر می‌کنید این عبارت، خبری از درونِ رُمان نمی‌دهد، خدمت‌تان عرض می‌کنم که اتّفاقاً همه‌ی رُمان، به یک معنا، همین است. اصلاً همین‌که ما لحظه به لحظه حالِ شخصیتِ اصلی داستان را بهتر درک می‌کنیم و می‌فهمیم این کارهای عجیب‌وغریبی که ازَش سرمی‌زند، نتیجه‌ی چه چیزهایی‌ست، همین‌که رازهای زندگی‌اش را یکی‌یکی اِفشا می‌کند و بی‌آن‌که سرپوشی روی کارهایش بگذارد، درباره‌شان توضیح می‌دهد، نشانه‌یِ همین حس‌ّوحال است. همه‌چیز بستگی دارد به حس‌ّوحالِ او، و اگر خبری به ما می‌رسد، از برکتِ همین حس‌ّوحال است. مُهم‌ترین حسّ داستان، شاید آگاه‌بودنِ راوی به مرگِ خودش باشد، به این‌که آن لحظه‌یِ جادویی و البته دوست‌داشتنی، دور نیست. درست در یک‌قدمی‌ست...

 

... کم‌تر داستانی را خوانده‌ام که مرگ در آن، این‌قدر آرام و بی‌صدا، حرکت کند و راهِ خودش را برود، بی‌آن‌که اعلامِ حُضور کند، بی‌آن‌که حضورش همه‌چیز را به‌هَم بریزد. برای من، چیزی تلخ‌تر و هولناک‌تر از پایانِ داستان نبود. وقتی در دیدارِ اوّل، کتاب را تمام کردم، منگِ این پایانِ غریب [و البته دوست‌داشتنی] بودم و همه‌اش به این فکر می‌کردم که مگر می‌شود این‌گونه آرام در آغوشِ مرگ خزید و به بودنش عادت کرد؟ آخرین جُمله‌های رُمان، که آن‌ها را در ابتدای این یادداشت آورده‌ام، همان چیزهایی هستند که هیچ‌وقت فراموش‌شان نمی‌کنم. حتّا اگر روزی روزگاری گردِ پیری بر حافظه‌ام بنشیند، بعید می‌دانم که تلخی این جُمله‌ی آخر را فراموش کنم. [اما نمی‌خواهم کسی بفهمد ریشَم دارد سفید می‌شود.] می‌بینید آدم‌ها چه موجوداتِ غریبی هستند؟ از مرگ نمی‌ترسند، ولی از هم خجالت می‌کشند. راستی، چرا یک آدم، وقتی در آستانه‌یِ مرگ است، وقتی فُرصتی برای هیچ‌‌کاری ندارد، به سفیدی ریشَش فکر می‌کند؟ جُز این است که حتّا در آستانه‌یِ مرگ هم به زندگی می‌اندیشد؟ چه موجوداتِ غریبی هستند آدم‌ها...

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦