شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

قدم‌زدن در تاریکی...

 

... از پانزده داستانی که تویِ این مجموعه هست، یکی را بیش‌تر از بقیّه دوست دارم: «سونیا»، نوشته‌یِ «یودیت هرمان». این، از آن داستان‌های به‌ظاهر معمولی‌ست که اگر فقط یک‌بار از کنارش بگذرید، نمی‌فهمید با چه گنجینه‌ای طرف شده‌اید؛ با چه جواهرِ بی‌بدیلی، که رویش را در نهایتِ ‌دقّت پوشانده‌اند تا برقش به چشم نیاید... امّا وقتی خواندنَش تمام می‌شود، آدم حِس می‌کند که با داستانی معمولی طرف نبوده و چیزی هم به تجربه‌های زندگی‌اش اضافه شده است...

 

شما را نمی‌دانم، امّا من هلاکِ داستان‌هایی هستم که چیزی از این تجربه‌ها در آن‌ها باشد. خیلی‌وقت‌ها به این فکر کرده‌ام که داستان‌هایِ خوب، نتیجه‌یِ تجربه‌هایِ عمیق‌تر هستند، یا رسیدن به مرتبتِ «اُستاد»ی در فُنون و شگردهای داستانی. این‌که بدونِ تجربه‌یِ زندگی می‌شود به داستانِ خوب رسید یا نه، و درست است که هیچ‌وقت به جوابی قَطعی نرسیده‌ام، ولی مطمئنَم هر نویسنده‌یِ خوبی، تجربه‌هایِ مُهمّی را از سر گذرانده است و لابُد یودیت هرمان هم چُنین آدمی‌ست؛ هرچند، ظاهراً، عُمرش هنوز به چهل نرسیده است... چیزی که در این داستان، مایه‌یِ حیرتِ آدم می‌شود، فهمِ درستِ نویسنده است از مُناسباتِ انسانی، این‌که می‌داند «عاشق شدن و از عشق فارغ شدن» [به‌قولِ زیگمونت باومن جامعه‌شناس]، هنوز مُهم‌ترین مسأله‌ای‌ست که آدم‌ها با آن روبه‌رو می‌شوند، این‌که می‌داند میلِ به هم‌صُحبتی در آدم‌های این روزگار، بیش از آن‌که نشان از دل‌دادگی داشته باشد، سَرپوشی‌ست برای بی‌اعتنایی به تنهایی، و این‌که «موّدت» در کمالِ نااُمیدی، روزی روزگاری، نابود می‌شود، بی‌آن‌که جای‌گُزینی برایش داشته باشیم...

 

بله، درست است که حرف‌هایی چُنین کُلّی را می‌شود درباره‌یِ هر داستانی نوشت؛ امَا تعدادِ داستان‌هایِ خوبی که واقعاً به این چیزها پرداخته باشند، بسیار اندک است. سونیا، یکی از نمونه‌ای‌ترین داستان‌هایی است که درباره‌یِ عاشق شدن و از عشق فارغ شدن نوشته شده، درباره‌یِ این‌که آدم‌ها برای آن‌چه می‌کنند، دلیلی نمی‌آورند، پیش می‌روند تا به جایی برسند...

 

اجازه بدهید توضیح بدهم: راوی داستان، با دوتا آدم سروکار دارد؛ یکی «وره‌نا» که کامل و خوشگل و بی‌نَقص است و یکی «سونیا» که فاقدِ همه‌ی این چیزهاست و، اتفاقاً، خودش هم می‌گوید «یک اشکالی در کارش بود.» راویِ سونیا، برای فرار از «کمال» به «معمولی‌بودن» پناه می‌بَرَد؛ هرچند خودش نمی‌داند و سونیا که مثلِ هر آدمِ معمولیِ دیگری، زیرک‌تر از آن است که فکر می‌کنیم، می‌داند و البته، دَم نمی‌زند. هرقدر که راوی از خودش می‌گوید، سونیا سکوت می‌کند. و آن‌قدر همه‌چیز ادامه پیدا می‌کند که «اصلاً متوجه نبودم که سونیا داشت در زندگیم جا می‌گرفت.» این، احتمالاً، مُهم‌ترین نُکته‌یِ داستان است. سونیا، شیفته‌یِ او نمی‌شود و در زندگی‌اش «بخش»ی را به او اختصاص نمی‌دهد؛ با او دُرست مثلِ یک آدمِ معمولی رفتار می‌کند و همین است که سونیا را مرموز جلوه می‌دهد...

 

آدم‌ها آموخته‌اند که از تاریکی [نقص؟] به روشنایی [کمال؟] پناه ببرند و شاید اگر در طولِ تاریخ، حکمتِ برمانیداس را، به‌دلایلی، از آن‌ها دریغ نمی‌کردند، به تاریکی می‌رفتند تا در اعماقِ سیاهی، جایی که به‌ظاهر چیزی نمی‌توان دید، به نور برسند. آن‌وقت، همه‌چیز «رَنگ»ی دیگر می‌گرفت...

 

بَعدالتحریر: مُشخّصاتِ کتاب، از این قرار است: گذران روز، داستان‌هایی از یودیت هرمان، اینگو شولتسه، زیبیله برگ و یولیا فرانک، ترجمه‌یِ س. محمود حسینی‌زاد، نشرِ ماهی، زمستانِ 1384، 2000 تومان

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦