شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

گذشته، آهن‌رُباست...

 

 

 

 

 

 

 

 

این زندگی واقعی است.

 

از کجا می‌دانی؟

 

هیچ‌کَس برایِ تماشایِ آن چیزی نمی‌پردازد.

 

مادر به پسر

 

 

 

می‌گویند فاصله دشمنِ آدم‌هاست؛ هرقدر که از هم دورتر باشند، دیرتر به‌یادِ هم می‌افتند و همین‌که بعد از مُدتی تصویرِ کَم‌رنگی از هَم در ذهن دارند، یعنی باید بی‌خیالِ باقی داستان شد... داستان جایی تمام شده که رنگِ این تصویر پَریده. این بقیه، اضافی‌ست، باید دور ریخته شود، در سَطلی که زود خالی‌اش کنند... همه‌یِ رُمانِ «آزادی فقط برایِ یک‌‌شب»، دلیلی‌ست برایِ این‌که آدم‌ها نباید از هم دور باشند. توضیحی‌ست مُفصّل درباره‌یِ مُهم‌ترین مسائلِ بَشَری، شرحِ دل‌دادگی‌ها و سَرخوردن‌ها. ماندن‌ها و رفتن‌هایِی که همه‌یِ زندگی آدم را تشکیل داده و خوب که نگاه کنیم، می‌بینیم در طولِ سال‌هایِ زندگی، سرگرمِ رَفت‌وآمد بوده‌ایم؛ بی‌آن‌که نتیجه‌ای به‌دست آوریم، هرچند به آن فکر می‌کنیم. «گذشته آهن‌رُباست. ما را به داخل می‌کشاند.»

 

آزادی فقط برایِ یک‌شب [یا به‌نامِ اصلی‌اش: پاوِربوک] رُمانی‌ست برایِ خواندن، برایِ لذّت‌بُردن و غرق‌شدن در دنیایی که پایانی ندارد. همه‌یِ کتاب، شرحِ خیال‌هایِی‌ست که یا به سامان می‌رسند، یا در نیمه‌یِ راه، مُتوقّف شده و می‌مانند. این‌که آدمی، با جرقّه‌ای در چشمی، دل می‌بندَد و می‌خواهد مسیرِ زندگی‌اش را تغییر دهد، که همه‌یِ آن‌چه را در پَس دارد، می‌خواهد رَها کند و دل ببندد به چیزی که حالا هست، به چیزی که دوست دارد بعد از این هم باشد... رُمانِ «جانِت وینترسن»، شیوه‌هایِ خیال‌کردن است. راهی‌ست برایِ تخیل،‌ در دنیایی واقعی. و این راه، از مسیری می‌گذرد که واقعیت‌ها آن را ساخته‌اند. این‌که نویسنده‌ای، نوشتن با کامپیوتر را به نوشتن با قلم ترجیح می‌دهد، که در خلالِ نوشتن، می‌تواند آن‌چه را که رویِ صفحه‌یِ سفید می‌بیند، با دیگری قسمت کند، که سَهمی از داستانَش را به آن دیگری ببخشد؛ بی‌آن‌که او را دیده باشد. نیازی به دیدن نیست. او را خیال می‌کند و این خیال، واقعی‌تر از آن است که خیال می‌کنید. هزار قصّه به هم می‌بافد، تا او را نگه دارد. شبی از شب‌ها را باید پای کامپیوتر گذراند، اگر قصّه‌گویی قابل، آن‌سوی خط باشد. قصّه‌ای ببافد که دوست داشته‌ باشی، که شخصیتِ اصلی آن قصّه تو باشی، که میلِ مُبهّمی تو را به ادامه‌یِ داستان بکشاند و هرچه بیش‌تر آن را بخوانی، بیش‌تر دوستَش داشته باشی. مُهم نیست که نویسنده‌ زمین و آسمان را به‌هَم می‌بافد، که داستان‌هایِ باورنکردنی را ردیف می‌کند و در میانه‌ی آن‌ها، چیزی واقعی می‌گُنجاند به نشانه‌ی واقعی‌بودن. مُهم این است که می‌تواند تو را به بازی بگیرد؛ هرچه بیش‌تر واردِ بازی می‌شوی، بیش‌تر ذوق می‌کنی. از این‌که هرجایی می‌شود تمامَش کرد، یا می‌شود تا اَبَد ادامه‌اش داد... آن‌چه مَحدود است، واقعیت است و آن‌چه بی‌نهایت است، خیالی است که از قرونِ وُسطا تا قرنِ بیست‌و‌یکُم ادامه پیدا می‌کند؛ از داستانِ دختری که نگهبانِ گُلِ لاله می‌شود، تا نویسنده‌ای که برایِ داشتنِ خواننده‌ای هم‌زَمان [خواننده‌یِ آن‌لاین] خودش را به آب‌و‌آتش می‌زَنَد. می‌خواهد کَم نیاورد؛ پس بافتن را ادامه می‌دهد. هرچه بیش‌تر خیال می‌کند، داستان ادامه می‌یابد و حالا که خواننده‌ای هم هست، می‌شود از او کُمک گرفت. آن‌چه خواننده می‌گوید، کُمکی‌ست به نویسنده. راهِ او را روشن می‌کند. نشانَش می‌دهد که راه از کُدام‌سوست. این خط را بگیر و بیا، امّا اُمیدی به خطِ پایان نداشته باش. باید آن‌قدر ادامه دهی که از نفس بیفتی، که مغزت خسته شود، که پلک‌هایِت سنگین شود، که باتری کامپیوترت در آستانه‌یِ خاموشی باشد، یا بدتر از همه‌یِ این‌ها، خواننده‌یِ‌ هم‌زمانت (خواننده‌یِ آن‌لاین) را خواب رُبوده باشد...

 

این ترجیعِ آزادی، فقط برایِ یک شب، تلنگری‌ست به خواننده‌ای که آن‌سو، به صفحه‌یِ سفیدی زُل زده که هرلحظه چیزی تازه بر آن نقش می‌بندد. داستانی تازه، گُزین‌گویه‌هایِی یک‌سَر خواندنی و حفظ‌کردنی. آن‌سو، نویسنده‌ای نشسته که نمی‌شناسی و این‌سو تویی که باید بازی را ادامه دهی. یک شب آزاد باش تا طعمِ واقعی زندگی را بچشی، چیزی را که در همه‌یِ‌ِ عُمر نمی‌توان سُراغی از آن گرفت... این جذّابیتِ داستان است که تو را به ادامه می‌کشاند؟ شاید؛ امّا به خیالِ خودت هم فکر کن. به همین تصویرهایِ کَم‌رنگ و پُررنگی که دارند در ذهنت وول می‌خورند و دنبالِ فرصتی هستند برایِ بیرون‌آمدن، برایِ بُروز کردن، برایِ تصوّر شدن...

 

آدم‌ها، در زندگیِ واقعی، وقتی دل می‌بندند که یک‌دیگر را دیده باشند؛ امّا خیال کن که می‌توانی دل به شخصیتی ببندی که دارد شکل می‌گیرد، که شکلَش را تو تعیین می‌کنی، که در نوشته‌یِ‌ تو رُشد می‌کند و وقتی با هم در کافه‌هایِ پاریس، قهوه می‌نوشید و کُروآسان می‌خورید، یا وقتی در رستوران‌هایِ ایتالیا، پیتزا و اسپاگتی را با (مثلاً) پنیرِ پارامزان خوش‌طعم‌تر از قبل می‌کنید، چیزی در این دل‌دادگی هست که نمی‌توانید شبیه‌اش را در واقعیت ببینید. بله، واقعیت نامِ جذابی دارد؛ امّا به‌پایِ خیال نمی‌رسد که هر‌لَحظه به‌شکلی عَیان می‌شود. رُمانِ آزادی فقط برایِ یک شب، تمرینِ خوبی برایِ تخیّل است. هم‌زَمان با خواندنَش، ‌پیش می‌رویم و کِیف می‌کنیم از این رهایی، از این فرارَفتن،‌ از این مُتفاوت‌بودن با دیگران. این فرصتِ خوبی‌ست برایِ بستنِ چشم‌ها، برایِ تجسّم‌کردن [کاری که خودِ نویسنده از خواننده‌اش خواسته] و آزاد بودن از قیدِ تعلّق‌ها...

 

وقتی حِس می‌کنی که دوروبَرَت همه‌چیز تکراری‌ست، چرا از خیالِ خودت بهره‌ای نگیری؟ مسأله این نیست که خیال، دروغ است و واقعی نیست، مسأله این است که در واقعیت هم چیزی برایِ دوست‌داشتن پیدا نمی‌شود... دیده‌اید که در آگهی‌هایِ تبلیغاتی می‌گویند، یک‌بار امتحان کنید تا مشتری دائمی شوید؟ چه عیبی دارد که برایِ خیال هم این‌گونه آگهی کنند؟ در جایی از داستان، نویسنده می‌گوید که تنها یک واقعیت وجود دارد و باقی، راه‌هایِ گریز است. باور ندارید؟

 

بعدالتحریر: مُشخّصاتِ کتاب، از این قرار است: آزادی فقط برایِ یک شب، جانِت وینترسِن، ترجمه‌یِ تینا حمیدی، نشرِ قطره، 1383، 2000 تومان

 

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦