شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پیر می‌شویم …

 

 

شاید برایِ شما هم پیش آمده باشد که یک‌روز از خواب بیدار شوید و همین‌که روبه‌رویِ آینه می‌ایستید، با دیدنِ تارِ مویی سفید، ذهن‌تان به هم بریزد و خیال کنید که این شروعِ یک ویرانی‌ست، ابتدایِ نابودی، ذرّه‌ذرّه پیر شُدن. آن‌چه در ماجرایِ آینه اهمیّت دارد، سفیدیِ مو نیست، حِسّ‌و‌حالی‌ست که آدم دُچارش می‌شود و فرار از آن آسان نیست... حِسّ‌و‌حالِ خواننده‌یِ داستانِ «بانویِ آبی‌پوش» هم چیزی‌ست شبیهِ همان ماجرا. این، داستانِ زنی‌ست که از مرزِ پنجاه‌سالگی گذشته، بی‌آن‌که پیری [میان‌سالی؟] را حِسّ کرده باشد و ناگهان، با دیدنِ منظره‌ای، آن‌قدر تحتِ تأثیر قرار می‌گیرد که سِنّ‌و‌سال، می‌شود مُهم‌ترین دغدغه‌اش، می‌شود همه‌یِ آن چیزی که باید درباره‌اش فکر کند...

 

آدمی را تصوّر کنید که فارغ از همه‌چیز زندگی می‌کند؛ انگار چیزی شبیهِ لیوآن‌را رویِ زندگی‌اش گذاشته تا از همه‌چیز در اَمان باشد. با این همه، روزی روزگاری، ضربه‌ای به این لیوان می‌خورد. لیوان نمی‌شکند؛ امّا صدایِ این برخورد، آن‌قدر مَهیب و کِش‌دار است که تا مُدت‌ها در گوشش می‌پیچید. تحتِ تأثیرِ این صدایِ مَهیب است که شکلِ زندگی‌اش را عوض می‌کند. «سولانژ»، شخصیتِ اصلیِ داستانِ بانویِ آبی‌پوش، چُنین آدمی‌ست و آن ضربه‌ای که به لیوانش می‌خورَد، دیدنِ بانوی سال‌خورده‌یِ آبی‌پوشیست که «به‌آرامی راه می‌رود، با وقاری خاصّ» و «نسبت به همهمه‌هایی که او را احاطه کرده‌اند» بی‌اعتناست. آن‌چه سولانژ، در این بانویِ پیر می‌بیند و به چشمِ دیگران نمی‌آید، همین است: قرار نیست همیشه به چشمِ دیگران بیایی. برای بقیه‌یِ آن‌هایی که در خیابان هستند، بانویِ پیر، فقط بانویی پیر است، همین. امّا برایِ سولانژ، او صورتِ شکل‌یافته‌یِ یک پیش‌گوییِ تاریخیست، این که او هم «پیر» می‌شود و فرار از دستِ پیری، کاری عاقلانه نیست. از این‌جا به بعد است که تصویرِ واقعی سولانژ را می‌بینیم؛ آدمی که وقتی پرده از صورتِ دیگران برمی‌دارد، جنبه‌هایِ ناشناخته‌یِ شخصیت‌ِ خودش را برای ما عَیان می‌کند. تغییراتِ ظاهریِ سولانژ، نُقطه‌یِ شروعِ یک «بازیِ» هولناک است؛ دویدن برایِ رسیدن به آخرِ خط. پیری، برای خیلی‌ها، آخرِ خط است، امّا سولانژ با فهمِ معنایِ پیری، بخشی دیگر از زندگی‌اش را کشف می‌کند. بخشی که سال‌هایِ سال‌، آن‌را از خودش دریغ کرده است: می‌فهمد که نیاز به هم‌صُحبت‌شدن با دیگران، همیشه یک نیازِ واقعی نیست؛ درواقع، راهی‌ست برایِ فرار از خود... پس، می‌زند زیرِ همه‌چیز و پُل‌هایِ پُشتِ سرش را یکی‌یکی‌ خراب می‌کُند. یاد می‌گیرد که در وَهله‌یِ اوّل، با خودش حرف بزند. هیچ‌کسی به‌اندازه‌یِ خودش، با خودش آشنا نیست. با این همه، وهله‌یِ بعد، سخت‌تر و مَهیب‌تر است. سولانژ می‌فهمد که حتّا نیازی به حرف‌زدن با خودش هم ندارد. چیزی به‌نامِ «سکوت» وجود دارد که بسیار کاربُردی‌تر است. وقتی کسی سکوت می‌کند، لابُد دلش نمی‌خواهد زبان بگشاید و چیزی بگوید. سکوتِ آدم، دلیلی‌ست بر این که او، در آن لحظه‌یِ به‌خصوص، صاحبِ «حریمی خصوصی» است. این حریم، تابلو ندارد، دَر ندارد، امّا همین سکوت، نشانه‌یِ آن تابلو است، نشانه‌یِ دَری که نباید آن‌را کوبید، چه رسد که بی‌اجازه واردش شد...

 

تا پیش از دیدنِ آن بانویِ آبی‌پوشِ سال‌خورده، سولانژ، زنی‌ست مثلِ همه‌یِ زن‌های دیگر. با دخترش، «دِلفین»، که حالا دختری‌ست جوان و خوش‌سیما، بی‌پَروا حرف می‌زند و سعی می‌کُند تجربه‌هایِ زندگیِ درهم‌شکسته‌اش را در اختیارِ او بگذارد، تا دختر، به همان‌ راهی نرود که او رفته است. امّا بانویِ آبی‌پوش، همه‌چیز را به‌هَم می‌ریزد. سولانژ بعد از این حِسّ می‌کند که بیش‌تر شبیه مادرش است، کُت و دامنی خاکستری می‌پوشد و به‌قولِ دخترش، شبیهِ «مادربُزُرگ» می‌شود. خودش هم در جُست‌وجویِ کلمه‌ای شبیه این است؛ چیزی «بُزُرگ‌تر» از مادر. میلِ وصف‌ناپذیرِ سولانژ به تنهایی، او را به راهی می‌کشاند که می‌شود هم‌نشینِ زن‌هایی «بُزُرگ‌تر» از مادر. آن‌هایی که زندگی‌شآن‌را در جایی شبیه یک خانه‌یِ سال‌مَندان می‌گذرانند، یا در کنارِ پیرمردی که سُخنی نمی‌گوید، فقط اشاره می‌کند و همین اشاره‌ها، دلیلِ راهِ سولانژ می‌شوند...

 

بانویِ آبی‌پوش، داستانِ اُمیدبخشی نیست، شاید احوالِ خواننده‌اش را به‌هَم بریزد و پریشانَش کند. امّا، از آن‌دست داستان‌هایی‌ست که به آن‌ها نیاز داریم؛ داستانی که می‌تواند خبری از آینده بدهد، آینده‌ای که چندان هَم دور نیست. روزی که از خواب بیدار می‌شویم و پیش از هر کاری، در آینه به‌جُست‌وجویِ تارهای سفیدِ دیگر برمی‌آییم، به‌جُست‌وجویِ راهی برای فرار. آینده، دور نیست. یک‌روز پیر می‌شویم

 

بعدالتحریر: مُشخّصاتِ کتاب، از این قرار است: بانویِ آبی‌پوش، نوئِل شاتله، نشرِ شهاب و انتشاراتِ چاو ، 1384، 1000 تومان

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٦