شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 1...

 

از «حاجی واشنگتن» [1361]

 

 

 

تکهّ‌یِ اوّل

 

آهو نمی‌شوی به این جَست‌وخیز، گوسفند. آیینِ چراغ، خاموشی نیست. قُربانی، خوفِ مرگ ندارد؛ مُقدّر است. بیهوده پَروار شدی؛ کَم‌تر چریده بودی، بیش‌تر می‌ماندی. چه پاکیزه‌ است کفَنَت، این پوستینِ سفیدِ حَنابسته. قُربانی، عیدِ قُربان مُبارک. دلَم سخت گرفته؛ دریغ از یک گوشِ مُطمئن. به تو اعتماد می‌کنم، هم‌صُحبت...

 

در تبعید به‌دُنیا آمده‌ام، تبعیدی هم از دُنیا می‌روم. پدرم، به‌جُرمِ اختلاس، تبعید بود با اهلِ‌بیت به کاشان. کاش مادر نمی‌زادَم. عهدِ این شاه، به‌وساطتِ مَهدِ‌عُلیا، به‌خدمت خوانده شد. کارش بالا گرفت؛ شُد صدراعظم. شبابِ حاجی بود که به‌جُرمِ دستیاری در قتلِ امیرکبیر، مغضوبِ قبله‌یِ عالَم شد. بنده‌ی‌ِ خُدا، مُرتد و ملعونِ مردم، هم از صدارت عزل شد، هم تبعید. به‌عُمرم، حتّا از آدم‌هایِ خانه، عبارتِ خدا پدرت را بیامُرزد نشنیدم. یک همچو رَذلی بود بابایِ گوربه‌گورافتاده‌یِ حاجی. تاوانِ معصیتِ پدر را پسر داد؛ غَشی شدم.

 

حاجی دید یا باید رعیت باشد بنده‌یِ خُدا، دُعاگویِ قبله‌یِ عالَم، جانِ خَرَکی بکنَد برایِ یک‌لُقمه نانِ بخورونَمیر. و یا نوکرِ قبله‌یِ عالَم باشد و آقایِ رعیت. صَرفه، در نوکریِ قبله‌یِ عالَم بود؛ گُربه هم باشی، گُربه‌یِ دربار.

 

حاجی، بَرورویی نداشت. کوره‌سوادی لازم بود؛ آموختیم. جلبِ نظر کردیم، شُدیم بابِ میل. نوکرمآبِ شاه‌پَسَند؛ از کتاب‌داری، تا رخت‌خواب‌داری،  تا جِنِرال‌قُنسول شُدیم به هندوستان. در هندوستان این‌قدر خوابِ آشفته دیدم از قتل‌‌عامِ مردمِ هند به‌دستِ نادر، که شکَمَم آب آورد. سرم، دوّار گرفت. خون قِی می‌کردم دائم. هرشب، خوابِ وحشت بود؛ طَبَق‌‌طَبَق سرهایِ بُریده، قدَح‌قدَح چشم‌هایِ تازه از حدقه درآمده، تپان مثلِ ماهیِ لیز.

 

مُرده‌زنده آمدیم دارالخلافه‌یِ طهران، که صُحبتِ سفرِ ینگه‌دُنیا شد. کی کَم‌عقل‌تر از حاجی؟ شاه، وزیر، یاران، اصحابِ سلطنت، ما را فرستادند به یک سفرِ پُرزحمتِ بی‌مَداخل. دریغ از یک دُلار که حاجی دشت کرده باشد. فِکروذِکرمان شُد کسبِ آبرو. چه آبرویی؟ مملکت رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید، درست‌تره.

 

مردم نانِ شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید. قحطی‌ست. دوا نیست. مَرَض بی‌داد می‌کند. نُفوس، حق‌النَفس می‌دهند. بارانِ رحمت، از دولتیِ سرِ قبله‌یِ عالَم است و سیل و زلزله از معصیتِ مردم. میرغَضب بیش‌تر داریم تا سَلمانی. سربُریدن، از خَتنه سهل‌تر. چشم‌ها خُمار از تراخُم است، چهره‌ها تَکیده از تریاک. اون چهارتا آب‌انبارِ عهدِ شاه عباس هم آبَش کرم گذاشته، مَلیجَک در گُلدانِ نُقره می‌شاشَد. چه انتظاری از این دودمان، با آن سَرسلسله‌یِ اَخته؟

 

خلقِ خُدا به چه‌ روزی افتادند از تدبیرِ ما؛ دلال، فاحشه، لوطی، لَله، قاپ‌باز، کَف‌زَن، رَمّال، معرکه‌گیر. گدایی که خودش شُغلی‌ست. مملکت، عَن‌قریب، قطعه‌‌قطعه می‌شود.

 

من، نه کاردانی داشتم برایِ خدمت، نه عُرضه‌یِ خیانت. من، حاج حُسین‌قُلی، بنده‌یِ درگاه، آدمِ ساده‌باده، قانع به نوکری، اُمیدوار به اَلطافِ هُمایونی. حاجی رو ضایع کردند الحَق. از این‌دَست شدیم سخت، دودِل، بُزدل، مردّد، مریض، مُفسد، رُسوا، دورو، دَغَل، مُتملّق.

 

حاجی، به‌شوقِ کدام کعبه قُربان کردی؟

 

تکهّ‌یِ دوم

 

راپُرتِ صحیحِ ساعت به ساعت، از ضیافتِ سفارت‌خانه‌یِ اعلی شاهنشاهِ ایران در واشنگتن، به‌مناسبت نُزولِ اجلالِ ناگهانیِ موکبِ هُمایونِ حضرتِ ریاست‌جمهورِ ممالکِ مُشترکه‌یِ آمریک، مِستر پرزیدنت کلیولند، دامت شوکتها، توسطِ بنده‌یِ درگاه، حاجی.

 

دستِ تنها هستم؛ تنها، توکّل به خدا. زیارتِ  شمایلِ مُبارکِ قبله‌یِ عالَم، قوّتِ قلبِ حاجی‌ست.

 

حضرتِ مِستر پرزیدنت سواره آمدند؛ بی‌مُحافظ، بی‌خبر، بی‌تشریفات، با اَلبسه‌یِ مُبدّل، به‌ظرزِ مردمِ عادّی، با کالسکه‌یِ روباز که خود می‌راندند. بعد از سلام و خوش‌آمد و احوال‌جویی، قدری استراحت کردند. تعارف به چای شد؛ میل کردند، حظِ تمام بُردند. شربت نوشیدند؛ شُش‌شان حال آمد، جگرشان تازه شد. قلیان کشیدند قلندروار؛ حالِ نشئه دست داد، پسندیدند تنباکویِ ما را. عرقِ دوآتشه ـ یکی‌دو استکان ـ پُروخالی شد؛ به لسانِ ینگه‌دُنیایی فرمودند سلامتیِ اعلی‌حضرت. نیابتاً عرض شد نوشِ جان.

 

دعوت به شام شد. مَقبول افتاد. شام ماندند. شام با اشتهایِ کامل صرف شد. حضرت‌شان ـ سَرخوشان ـ اینک مشغولِ خلالِ دندانند.

 

صورتِ اغذیه و اشربه و مُخلّفاتِ شامِ ریاستِ‌جُمهوری، که با اسبابِ سُفره‌یِ ایرانی، در سُفره‌یِ قلَم‌کار، به‌طرزِ ایرانی چیده شده، به‌جهتِ ثبت در تاریخ و استفاده‌یِ تذکره‌نویسانِ مُحقّقِ دانشوَر، به‌قرارِ ذیل، راپُرت می‌شود:

 

چلوسفید، عدَس‌پلو، دَمی باقالا، خورشتِ قیمه، کبابِ چنجه، پنیرِ خیکی، خاگینه و قرمه. به‌جهتِ ماست و لبو، چُغندر نبود، کدو انداختم؛ اختراعی شد نو، پُر بَدَک نبود. شربت‌آلات، سکنجبین،‌ سرکه‌شیره، به‌لیمو، دوغ با تَرخان، تُرشی همه‌جور؛ پیاز، سیر، بادنجان، فلفل، گُل‌پَر، هفتِ‌بیجار، زال‌زالَک. مُربّاجات همه‌قِسم؛ به و بهارنارنج و بیدمشک و بارهنگ. کُلّ شیرینی‌جات از این‌دَست؛ گز و گزنگبین، باقلوا، تَرحلوا، پَشمَک. تنقّلات از این‌قرار؛ آجیلِ شور، شور و شیرین، شیرینی، پسته، بادام، فندق، انجیر، آلو، نخودچی‌کشمش، تُخمه، راحت‌الحلقوم.

 

گرچه سوروسات مُختصر بود، سُفره، سُفره‌یِ شاهانه بود؛ پاره‌ای بود از خوانِ گُسترده‌یِ قبله‌یِ عالَم در ینگه‌‌دُنیا، که توسطِ نوکرِ خونیِ ایشان، به‌جهتِ مهمانِ عالی‌قدرشان فراهم آمد. جانِ کلام؛ از دولتیِ سرِ قبله‌یِ عالَم، نَمَک‌گیرشان کردیم.

 

بعد از شام، باز قلیان خواستند؛ حاضر شد. شُکرِ خُدا، چرس و بَنگ طلب نشد، که درویش این در چنته نداشت. میلِ طرب کردند؛ جسارتاً به ساحتِ سماءِ حضور، ساز را ناخن زدم، فَغان کرد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦