شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مدتی‌ست که صداهایی را می‌شنوم...

 

«ساعت‌ها»، اقتباسی‌ست از رُمانی نوشته‌یِ «مایکل کانینگهام» [این رُمان را مهدی غبرائی به فارسی ترجمه کرده است] و هُنرِ آقای‌ِ نویسنده در این است که داستانی واقعی [زندگی خصوصیِ ویرجینیا وولف و خودکشی‌اش] را به دو داستانِ خیالی پیوند می‌زند، تا نشان بدهد که «تنهایی» زمان‌بردار نیست و آدم اگر هُنرمند باشد، می‌تواند احساساتش را در اثرِ هُنری‌اش [این‌جا داستان و رُمان] وارد کند و آدمی که این داستان و رُمان [این‌جا خانُمِ دالووِی] را می‌خواند، خوب می‌فهمد که نویسنده دارد از چه حرف می‌زند و برای همین است که آن حسِ تنهایی عملاً واگیر است و به او مُنتقل می‌شود، و با این‌که درباره‌یِ این حس، چیزی به پسرش نمی‌گوید، ولی پسرش هم از این حس بی‌بهره نمی‌ماند. انگار که تنهایی هم «ژِنی» است و از نسلی به نسلِ دیگر مُنتقل می‌شود...

 

«ویرجینیا وولف» هم مثلِ بعضی هُنرمندهایِ دیگر با تنهایی میانه‌ی بهتری داشت و البته همین تنهایی بینِ او و زندگی فاصله انداخت و کاری کرد که جیب‌هایش را پُر از سنگ کند و برود تویِ آب و سومین تجربه‌ی خودکشی‌اش، تجربه‌ای کامل باشد. بارِ سوم، همه‌چیز تمام شد. 

 

«عزیزترینم، احساس می‌کنم که جنون دوباره دارد به سراغم می‌آید. احساس می‌کنم که ما دیگر نمی‌توانیم یک وضعیتِ وحشتناکِ دیگر را تحمّل کنیم. می‌دانم این‌بار دیگر خوب نمی‌شوم. مدتی‌ست که صداهایی را می‌شنوم و قدرتِ تمرکز ندارم. پس کاری را انجام می‌دهم که به‌نظرم بهترین کار می‌رسد. تو باشکوه‌ترین خوشی‌های ممکن را به من داده‌ای و برای من همیشه از دیگران مهم‌تر بوده‌ای. می‌دانم که زندگی‌ات را به تباهی کشانده‌ام، ولی بدونِ من می‌توانی کار کنی و کار خواهی کرد؛ مطمئنم. من همه‌یِ خوشی‌هایِ زندگی‌ام را مدیونِ تو هستم و در همه‌یِ این مُدّت، مرا واقعاً تحمل کرده‌ای و بی‌نهایت نسبت به من لطف داشته‌ای. همه‌چیزِ زندگی از من دور شده، جُز مهربانی و خوبیِ تو. دیگر نمی‌توانم با خودخواهی‌هایم زندگی تو را بیش‌تر از این تباه کنم. مطمئنم هیچ زن و شوهری تا حالا نبوده‌اند که به اندازه‌ی ما شاد باشند.»

 

یادداشتِ خودکُشیِ ویرجینیا وولف، یادداشتِ غریبی‌ست؛ تلخ‌ترینِ لحنِ مُمکن را دارد و خبر از آدمی می‌دهد که در همه‌ی مدتِ زندگی، تنها بوده است. معلوم است که می‌خواسته همسرش [لئونارد] خیلی هم ناراحت نشود؛ ولی مگر می‌شود؟

 

این یکی از تکان‌دهنده‌ترین شروع‌هایی‌ست که می‌شود برایِ یک فیلم در نظر گرفت. همه‌چیز درست مثلِ رُمان شروع می‌شود و درست زمانی که ویرجینیا وولف، نخستین جمله‌یِ «خانُمِ دالووِی» را می‌نویسد [خانُمِ دالووِی گفت که خودش گل‌ها را می‌خرد] «کلاریسا» هم همین جمله را به زبان می‌آورد. از همان ابتدایِ کار، وقتی می‌فهمیم که قرار نیست فقط یک داستان را ببینیم و درواقع با سه داستان طرف هستیم، می‌شود حدس زد که بینِ این داستان‌ها، بینِ این آدم‌ها رابطه‌ای هست.

 

کلاریسا وقتی می‌رود به دیدنِ «ریچارد» بیمار و گوشه‌گیر، چیزی می‌گوید که یک چشمه از تنهایی‌اش را ببینیم. کلاریسا می‌گوید «کسی اومد دیدنت؟» و ریچارد جواب می‌دهد «آره.» و کلاریسا این‌بار می‌پُرسد «هنوز هم این‌جان؟» و از این‌جا است که می‌فهمیم او دارد درباره‌یِ چیزی غیرِواقعی حرف می‌زند و لحظه‌ای بعد، وقتی ریچارد پاسخ می‌دهد که «نه، همه‌شون رفته‌ن.» دوباره سئوال می‌کند «چه ریختی بودن؟» و جوابی که می‌شنود، علاوه بر این‌که نشانه‌یِ آشکاری‌ست از خیال‌پردازیِ آقای شاعر و نویسنده، تأییدی‌ست بر تنهاییِ او. ریچارد پاسخ می‌دهد «امروز... یه‌طوری مثِ یه آتیشِ سیاه... یه‌جورایی مثِ روشنایی و تاریکیِ هم‌زمان... یکی‌شون مثِ یه ستاره‌ی دریایی برّاق بود. داشت آواز می‌خوند؛ احتمالاً یونانی بود.» حالا شک نداریم که ریچارد، آدمِ تنهایی‌ست و باز کمی بعدتر که کلاریسا درباره‌ی مهمانی آن‌روز [درواقع، یک مهمانی به افتخارِ ریچارد] حرف می‌زند و می‌گوید دوست‌های تو در این مهمانی هستند، ریچارد می‌گوید «من که دوستام رو از دست داده بودم، من که دوستام رو دیوونه کرده بودم... اوه خانمِ دالووِی، تو همیشه مهمونی می‌دی برایِ پنهان‌کردنِ سکوت...»

 

هنوز خبر نداریم و نمی‌دانیم که ریچارد، پسرِ «لورا» است و هنوز نمی‌دانیم که چه بلایی قرار است به سرِ لورا بیاید و او چه‌طور خودش را آواره می‌کند تا طعمِ تنهایی را بیش‌تر از قبل احساس کند. و نمی‌دانیم آن بچه‌ای که وقتی مادرش می‌گوید «ما کیک رو می‌پزیم که [به پدر] بگیم دوستش داریم.» جواب می‌دهد «اگه نپزیم، نمی‌فهمه که دوستش داریم؟» خودِ ریچارد است.

 

تنهایی، مضمونِ کلیدیِ ساعت‌ها است. آدم‌ها، تنها هستند؛ ولی درباره‌ی تنهایی خودشان حرف نمی‌زنند و طوری رفتار می‌کنند که انگار، بیش از همه، نگرانِ آدمی دیگر هستند. صحنه‌ای را به یاد بیاورید که همسایه‌یِ لورا به خانه‌اش می‌آید و به کتابی [خانُمِ دالووِی] اشاره می‌کند که رویِ میز است  و می‌پرسد که درباره‌ی چیست. لورا جواب می‌دهد که راجع به زنی‌ست که خیلی میزبان خوبی‌ست و مرتب مهمانی می‌دهد و اعتماد به نفس بالایی دارد، و ناگهان سئوال می‌کند «حالت خوب نیست؟» واقعیت این است که سئوالِ همسایه، بی‌ربط بوده است. واقعیت این است که او می‌خواسته سرِ صُحبت را با لورا باز کند و واقعیتی را به او بگوید که به‌نظرش دردناک‌ترین واقعیِ دنیا است. «انگار یه غدّه‌ای تو رَحِمم پیدا شده و دکترا قراره نگاه کنن ببینن اون چی‌یه.» و لابُد برایِ آن‌که تنهایی و ترسش‌ را بُروز ندهد، اضافه می‌کند «من نگرانِ ری هستم؛ اگه چیزی بشه اون نمی‌تونه تحمل کنه.» حالا یکی از گفت‌وگوهایِ قبلیِ آن‌ها را به یاد بیاوریم و حواسمان باشد که لورا به او گفته تو و شوهرت رفیق زیاد دارید؛ معلوم است که بلدید با رفقایتان کنار بیایید. خُب، معلوم می‌شود که آن رفقا و دوست‌هایِ مهمانی و شام و خنده، دردی از آدم دوا نمی‌کنند و نمی‌شود حتّا ساده‌ترین چیزها را به آن‌ها گفت، چه رسد به مسأله‌ای به این بزرگی.

 

برگردیم به زندگیِ ویرجینیا. دیدارِ او را با خواهرش «وَنِسا» به یاد بیاورید. وَنِسا می‌گوید «می‌خواستم به مهمونی‌مون دعوتت کنم؛ ولی می‌دونستم نمی‌آی.» ویرجینیا جواب می‌دهد «می‌دونستی؟ از کجا می‌دونستی؟» حالا وَنِسا باید حرفش را پس بگیرد، ولی نمی‌تواند. «فکر کردم تو دیگه به شهر نمی‌آی.» فکرش را بکنید، این حرف برای ویرجینیا زیادی سنگین است و برای همین عصبی می‌شود و رسماً داد می‌زند. «برا این‌که تو دیگه ازم نمی‌خوای بیام... خواهرِ عزیزم، حتّا دیوونه‌ها هم دعوت‌شدن رو دوست دارن.» به همین سادگی، تنهایی آشکار می‌شود و زمانی که وَنِسا و بچه‌هایش می‌روند برایِ خوردنِ چای و زنجبیل، ویرجینیا، گل‌های رز را کنارِ آن پرنده‌یِ مُرده‌ای که خواهرزاده‌اش پیدا کرده می‌گذارد و دراز می‌کشد. پرنده را نگاه می‌کند و شاید به او می‌گوید من هم در تنهایی‌ات شریکم.

 

همان اوایل فیلم است که ریچارد به کلاریسا می‌گوید من فقط زندگی می‌کنم تا تو را راضی کنم. این هم یکی از کلیدهایِ فیلم است. بعدتر است که ویرجینیا به لئونارد می‌گوید «اگه خوب فکر کنم، بهت می‌گم که دارم تنهایی تویِ تاریکی کلنجار می‌رم؛ تویِ تاریکیِ مطلق و فقط خودم می‌تونم ببینم و فقط خودم حالم رو درست می‌فهمم. تو می‌گی داری با وحشتِ از بین‌رفتنِ من زندگی می‌کنی، منَم باهاش زندگی می‌کنم، مثِ تو.» وقتی ریچارد لبه‌ی پنجره نشسته و آماده‌یِ خودکُشی‌ست، جمله‌ای را به کلاریسا می‌گوید که عملاً کامل‌کننده‌یِ آن جمله‌ی اول است. ریچارد این‌بار می‌گوید «من تا حالا برایِ خاطرِ تو زنده موندم، ولی حالا باید بذاری برم.» و برایِ رفتنش دیگر اجازه نمی‌گیرد، همان‌طور که ویرجینیا فقط یک نامه برایِ لئونارد می‌نویسد و به او توصیه می‌کند از زندگی روی برنگرداند و همیشه با زندگی رودررو شود و سعی کند بفهمد که این زندگی چه ماهیتی دارد. لورا، البته، جُرأت و جسارتِ ویرجینیا را ندارد و به اندازه‌یِ ریچارد هم از زندگی بیزار نیست. این است که فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد و می‌رود.

 

دارم به این فکر می‌کنم که ساعت‌ها، ظاهراً، چاره‌یِ تنهایی را در رهایی می‌داند؛ در گُسستن از دیگران و پیوستن به خود. و این پیوستنِ به خود، حتّا اگر مرگ نباشد، دوری از همه‌یِ آن‌هایی‌ست که آدم را می‌شناسند. این تهِ خط است؟ این تنها چاره‌یِ تنهایی‌ست؟ نه.

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦