شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتی عینکِ سیم‌پیچ، عاشقِ بَرگِ گُل می‌شود...

 

خیلی دلَم می‌خواست این یادداشتِ کوتاه را با یکی از آن «آ،…»‌هایی که «هادی» [فیلم‌نامه‌نویس/ کارآگاهِ] داستان، مُدام به زبان می‌آوَرَد و حوصله‌یِ دیگران را سَر می‌بَرَد، شروع می‌کردم. از شما چه پنهان که چند جُمله‌ای هم نوشتم؛ امّا نشد و ترجیح دادم جورِ دیگری شروع کنم. چون اصلاً بامزّه از آب درنمی‌آمد و «به خاطرِ فَرانَک»، اساساً، رُمانِ بامزّه‌ای‌ست.

 

این، اولین چیزی‌ست که باید درباره‌یِ داستان بنویسم، و به‌نظرم، کلیدی‌ترین نکته‌یِ داستان هم چیزی جُز این نیست. آقای نویسنده، پیش از هر چیز می‌خواسته داستانی بامزّه بنویسد و در این کار، خوش‌بختانه، موفق بوده است. بعید می‌دانم وقتی کتاب را دست می‌گیرید، در هر صفحه‌اش، دست‌کم، چهار پنج جُمله‌یِ خیلی‌بامزّه [خنده‌دار] پیدا نکنید و حال‌تان خوش نشود. اصلاً همین‌که نویسنده، حالِ همه‌ی‌ِ شخصیت‌هایش را می‌گیرد و همه را تحقیر می‌کند و استثنایی قائل نمی‌شود، واقعاً دلپذیر است.

 

خب، البته، صِرفِ بامزّه‌بودن نمی‌تواند یک داستان را جذّاب کند و به خاطرِ فَرانَک، علاوه بر بامزّه‌گی، داستانی مُعمایی/ کارآگاهی هم هست، که عاشقانه‌بودن از لابه‌لایِ سطرهایش بیرون می‌زنَد. تاریخ ادبیاتِ پلیسی، پُر از است کارآگاه‌های عجیب‌وغریب؛ یکی کشیش است، یکی شاعر، یکی داستان می‌نویسد، یکی کُلِکسیون پیپ و جوراب دارد و یکی دوست دارد فندق‌ها را از درخت بچیند و پوست‌شان را درآورد. در این بین، جای کارآگاهِ فیلمنامه‌نویس [یا فیلم‌نامه‌نویسِ کارآگاه] خالی‌ بود و این امرِ مُهم، فعلاً به کفِ باکفایت [بی‌کفایتِ؟] «هادی درّه پُشت‌کوهی» سپُرده شده که هرچند در عالَمِ فیلم‌نامه‌نویسی، کسی آن‌قدر تحویلش نمی‌گیرد، امّا ذهنِ خلاقَش، بالأخره یک‌جا به کُمکش می‌آید و حقایقِ خانوادگی را کشف می‌کند.

 

به خاطرِ فَرانَک، یک هجوِ تمام‌عیار است؛ شوخی با همه‌چیز است، از دعواهای خانوادگی و ماجراهای خواستگاری بگیرید، تا «قطار سریع‌السیرِ شرق». و نُکته، اتفاقاً، در همین است: آن صحنه‌های ابتدایی داستان [که شرحِ قتلی‌ست به شیوه‌یِ داستان‌های آگاتا کریستی و به‌خصوص قطار…] ناگهان، به غریب‌ترین شکلِ ممکن، به هجو [شما بخوانید: لجن!] کشیده می‌شود و این، در بقیه‌یِ داستان هم دیده می‌شود. آدم‌ها، اعضایِ خانواده‌ای که همه از دماغِ فیل افتاده‌اند، آن‌قدر «ضایع» [حقیر] هستند که به‌خاطرِ چیزهای کوچک، دستِ به نابودی هم می‌زنند. خانه‌یِ «آقای ساعتی» را می‌زنَند، برق و گازِ خانه را هم دَست‌کاری می‌کنند، تا شوخی‌شوخی او و خانواده‌یِ محترمش را به هوا بفرستند...

 

امّا خوب که فکر ‌کنیم، می‌بینیم به‌خاطرِ چیزهای کوچک هم نیست. همه‌یِ دعواها، به‌خاطرِ فَرانَک است، همان دلبَرَکی که هادی در فراقش می‌سوزد و می‌سازد و کسی به او نگفته که فَرانَک در آستانه‌یِ رفتن به خانه‌یِ بخت است. به‌خاطرِ فَرانَک، هادی دست به هرکاری می‌زند و این کارآگاه‌بازی و سرگرم‌شدن با فیلم‌نامه‌ای ننوشتنی و البته غیرقابلِ ساخت، تنها یکی از آن کارها است...

 

بعدالتحریر: مُشخّصاتِ کتاب، از این قرار است: به‌خاطرِ فَرانَک، علیرضا طالب‌زاده، نشرِ مرکز، 1379، 990 تومان

 

بعدِ بعدالتحریر: چاپِ کتاب مُمکن است بعد از این‌همه سال تمام شده باشد؛ سری به دفتر و کتاب‌فروشیِ نشرِ مرکز بزنید.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦