شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از نامه‌ای مُتعلّق به همین روزها....

... همه‌چیز شاید از غروبِ آن پنج‌شنبه‌ای شروع شد که نشسته بودیم تویِ آن کافه‌یِ کوچکِ خیابانِ هشتم و حرف نمی‌زدیم و آسمان را نگاه می‌کردیم که داشت تاریک می‌شد و خیال می‌کردیم همه‌چیز از پنج‌شنبه‌یِ قبلی‌اش شروع شده است که آسمان صاف بود و ابر نبود و آفتاب بود و ما قدم می‌زدیم و خیال می‌کردیم که داریم در مسیرِ زندگی راه می‌رویم و خیال نمی‌کردیم که زندگی اصلاً چیزِ دیگری‌ست و دل‌مان به همین کافه‌یِ کوچکی خوش بود که بویِ خوشِ قهوه‌اش از سرِ کوچه می‌آمد و همین‌طور می‌پیچید و در هوا تاب می‌خورد و همین‌که به ما می‌رسید می‌دیدیم که هوش از سرِمان رُبوده و دنیا پیشِ چشم‌های‌ِمان روشن‌تر بود و خیال می‌کردیم زندگی یعنی همین روشنی و خیال نمی‌کردیم که هوا روشن‌تر از این هم می‌شود و کوچه خوش‌بوتر از این هم می‌شود و ما خوش‌بخت‌تر از این هم می‌شویم و در فکرِ همان فنجانِ قهوه‌ای بودیم که نهایتِ خوش‌بختی بود و خیال می‌کردیم این‌همه خوش‌بختی از پنج‌شنبه‌ای شروع شد که در آن کافه‌یِ کوچکِ خیابانِ هشتم نشسته بودیم و یادم نیست اوّل تو نگاه کردی یا نگاهِ من همین‌طور بی‌هوا در هوا چرخید و سُر خورد و به چشم‌هایِ تو رسید که شاد نبود و غمگین بود و رنگِ خوبی داشت و یادم هست که من آن میزِ گوشه‌‌یِ کافه را رها کردم و خیال کردم که این میزِ کنارِ پنجره جایِ بهتری‌ست برایِ زندگی و خوش‌‌بختی کنارِ پنجره نشسته است و حرف زدیم و قهوه‌ خوردیم و دود کردیم و آسمان را به زمین بافتیم و خیال کردیم این خوش‌بختی را باید به آدم‌هایِ بیرونِ این کافه هم نشان بدهیم و این کافه‌یِ کوچکِ خیابانِ هشتم شد قشنگ‌ترین جایِ جهان و نورانی‌ترین جایِ شهر و خیال کردیم که آدم‌ها لابُد کورند که این‌همه قشنگی و این‌همه نور را نمی‌بینند و راه‌شان را کج نمی‌کنند و سری به این منبعِ زیبایی و نور نمی‌زنند و خیال می‌کردیم که عشق را نمی‌شود تمام کرد و حضورِ مُسلّطش را همیشه می‌شود حس کرد و سایه‌یِ پُررنگش رویِ سرِ همه‌یِ آدم‌هایی‌ست که در روزهایِ بارانی چتر دست نمی‌گیرند و خیال می‌کنند این باران خودِ خوش‌بختی‌ست و خیال نمی‌کنند که حُکمِ همیشگیِ عشق نشدن‌ است و رفتن است و پریدن‌ است و محو شدن است و خیال می‌کردیم دنیا فالِ این فنجان‌ها را جدّی می‌گیرد و این‌همه خوشی که در فنجان‌ها موج می‌زند و چشم‌ها را نوازش می‌دهد روزی بالأخره نصیبِ ما می‌شود و آینده همین نوری‌ست که در فنجان‌هاست و همین برقی‌ست که در چشم‌هایِ ماست و خیال می‌کردیم که آسمان همیشه صاف است و همیشه ابر نیست و آفتاب است و این ابرهایی را که تویِ آسمان بودند جدّی نمی‌گرفتیم و دل‌مان به آفتابی خوش بود که پُشتِ ابر بود و به آن آسمانِ صافی که بعد از این ابرها می‌شد دید و به آن هوایِ دل‌چسبی که می‌شد در آن هِی نفس کشید و چشم‌ها را بست و خیال کرد که همه‌چیز روبه‌راه است و خیال نکرد که غروبِ پنج‌شنبه‌ای هم در راه است و کافه‌یِ کوچکِ خیابانِ هشتم هم روزی طراوتِ همیشگی‌اش را ندارد و نورانی‌ترین جایِ جهان تاریک می‌شود و منبعِ زیبایی و نور به مغازه‌‌یِ ساده‌ای بدل می‌شود که ما مُهم‌ترین آدم‌هایش حرف نمی‌زنیم و پُشتِ میزی که به پنجره چسبیده نشسته‌ایم و آسمان را نگاه می‌کنیم که ابرهایش زیاد شده‌اند و هوایِ پُشتِ پنجره دیگر روشن نیست و دارد تاریک می‌شود...

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦
برچسب‌ها : نامه‌ها