شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مشغله‌هایِ من

 

کم کسی ببینم و یک کُتک به‌اش نزنم. دیگران نطقِ درونی را ترجیح می‌دهند. من که نه. من که خوشترم میاید بزنم.

 

هستند کسانی که دَمپَرم تویِ لُقانطِه می‌نشینند و هیچ نمی‌گویند، مدتی می‌مانند، که عزمِ خوردن دارند.

 

ایناهاش، یکی.

 

خِرگیر، و گُرُپ.

 

باز خِرگیر، و گُرُپ.

 

می‌زنم به جارختی.

 

می‌کِشم پایین.

 

باز می‌زنم.

 

باز می‌کِشم پایین.

 

می‌زنم رویِ میز، لِهِش می‌کنم، پِهِش می‌کنم.

 

کثیفش، خیسش.

 

سَگجان، هِی!

 

آبش می‌کِشم، کِشش می‌دهم (دارد آن‌روم میاید بالا، دِ بکَن کَلَکو)، می‌مُشت‌ومالمِش، می‌فشارمش، خلاصه‌اش کرده می‌کنم جَخت توی لیوان و مُحتوی را به‌وضوح بر زمین ریخته پیش‌خدمت را می‌گویم: «یه لیوانِ تمیزتر بیار بینم.»

 

امّا بدحال می‌شوم، حساب می‌دهم زودی وُ می‌روم.

 

 

از: ساحتِ جوّانی، کارِ بیژن الهی، از اصلِ فرانسویِ هانری میشو، 1359

 

 

بعدالتحریر: همین بود؛ این یکی‌دو روز، دلَم بدجوری هوسِ هانری میشو کرده بود و حیف که کتابَش کمی دور از دسترس بود. عصرِ پنج‌شنبه، به جُست‌وجویِ ساحتِ جوّانی گذشت و بعد هم که خواندنش. غروبِ پاییزی با هانری میشو؟ چه شود...

 

بعدِ بعدالتحریر: غیر از این ترجمه‌یِ بیژن الهی، کجا می‌شود به‌فارسی سُراغی از هانری میشو گرفت؟ جایی سُراغ دارید؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦